ما النهایة؟هی الرجوع الی البدایة

«هو»

و قد سلوا و قالوا ما النهایة؟      فقیل هی الرجوع الی البدایة

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

الفقیر الی رحمة ربنا

دلیل سکوتهای بلند آیت الله بهجت حین درس خارج!

آلبوم تصاویر حضرت آیت الله بهجت,بهجت عارفان,عبد,محمد تقی بهجت,مرجع عالی قدر تشیع حضرت آیت الله بهجت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

کسانی که دروس خارج فقه آیت الله بهجت را چه حضورا و چه از طریق ویدئوهای ضبط شده درک

کرده اند ، ملاحظه کرده اند که ایشان در حین بحث ناگهان عمیقا سکوت می کنند و به فکر می روند.

این کار شاید در قیاس با دروس خارج دیگران که به بیان درس به طور بسته بندی شده و حفظی

اکتفا می کنند ، عجیب به نظر بیاید.

برخی از شاگردانشان دلیلش را در واقع نوعی آموزش تفکر می دانستند و درس ایشان را در واقع

کارگاهی ارزیابی می کردند که حتی روش استنباط و تعقل هم در آن آموزش داده می شد و تعبیرشان

آن بود که درس ایشان بر خلاف بقیه بسته بندی شده و اینکه طوطی وار یک مطلبی را بیان کنند،نبود.

چنانچه یکی از شاگردان بارزشان می فرمودند که گاهی در بحث فقه الحدیث ، روایتی را با ادله بر

خلاف ظاهر بدوی آن ، تفسیر می کردند تا جایی که برخی طلاب اشکال می کردند که ظاهر روایت

چیز دیگری را که می گوید؟! و ایشان در پاسخ می فرمودند:

«یعنی می خواهید ما را از تفکر در حدیث منع نمایید؟! یعنی می خواهید دیگر فکر نکنیم؟!»

لذا مشهور بود که می گفتند کسانی که می خواهند در درس خارج ایشان شرکت کنند باید یک دوره

خارج سایر مراجع را طی کرده باشند و الا هرگز چیزی دستگیرشان نخواهد شد.

البته همه اینها مشروط به آنکه اصلا ایشان اجازه حضور در درسشان را بدهند.

چون به تعبیر یکی از آقایان ایشان در را بسته بودند و به قلیلی اجازه استفاده می دادند چون به

فهم همه چندان خوشبین نبودند.

حیف شد که نتوانستم آن قسمتی که حضرت آقا عمیقا سکوت می کنند و به فکر فرو می روند را

تقطیع کنم اما دوستان می تواند در مجموعه حدیث سرو به گمان قسمت چهارمش آن را ببینند.

 

چندی است کتابی چاپ شده از سوی انتشارات موسسه امام خمینی(ره)تحت عنوان «سیر و سلوک

تالیف آیت الله رضایی تهرانی ، طرحی نو در عرفان عملی شیعی» که به جرات می توان

عرض کرد که من حیث جامعیت کم نظیر است.

عنوان «صمت»(سکوت) را در این کتاب می خواندم که نکته ای بسیار جالب و نغز نظرم را جلب کرد.

به طوری که نکته مذکور به نظرم آمد علت اصلی سکوت های طولانی آیت الله العظمی بهجت در حین

درس باشد.الله اعلم!

مطلب از این قرار است:

 

عارف کامل مرحوم مولی حسینقلی همدانی استاد عرفای قرن اخیر که مرقدش روبه‌روی قتلگاه سید الشهدا سلام الله علیه در کربلاست، در درس فقه، مقداری در وسط درس سکوت می‌کرد، چشم‌ها را می‌بست و به مراقبت تفصیلی می‌پرداخت و می‌فرمود:

«به خاطر دقت در مضمون درس توجهم کم می‌شود و این‌گونه باید جبران کنم».

استاد(علامه طهرانی) می‌فرمود:

«سکوت همه جا برای سالک ضروری است و فقط در موارد ذیل سخن جایز است: مباحثۀ علمی به شرطی که به جدال نینجامد، تدریس علم، انس با همسر و فرزندان، انس با رفیق سلوکی و ذکر. البته همۀ اینها مشروط به توجه است که دستور همیشگی سالک است».

 

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                           «ثقلین»

کنایه سنگین آیت الله بهجت به وعاظ!

آیت الله العظمی بهجت رحمة الله علیه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

حکایتی را از مرجع راحلمان ، اعلم المجتهدین حضرت آیت الله العظمی بهجت(روحی فداه) می خواندم

که بسی برایم جالب بود.

منبع حکایت کتاب نکته های ناب از آیت الله العظمی بهجت ص56 می باشد که در زمان حیاتشان و با

اجازه دفترشان منتشر شد.با این که این کتاب را 7-8 سالی هست که دارم اما در عین سادگی اش

هربار که می خوانم نکته ای جدید که پیشتر از آن غفلت کرده بودم نظرم را جلب می کند!

 

حضرت آیت الله العظمی بهجت:

«در مدرسه ی شیرازی سامرا که «بغدادی ها» و اهالی «کاظمین» در سوم رجب و روز وفات

امام هادی(سلام الله علیه) روضه داشتند ، واعظی پیرمرد که سیدی لاغر اندام ، بلند بالا بود ،

منبر رفت.واقعا منبر عجیبی بود.تمام منبر او روایات بود!

به حدی که بنده نه قبل از او و نه بعد از او مانند او را ندیده ام.

از اول تا آخر منبر کلمه ای غیر از روایت در منبر نگفت و خیلی تحفظ داشت که از روایات تعدی نکند.

هرگاه روایت مشکل می خواند بلافاصله با روایتی دیگر آن را توضیح و شرح می داد و معنای روایت

را نیز با روایت بیان می کرد.نوعا هم به تناسب ، روایات کوتاه و قصار می خواند.

واقعا کمال است که انسان یک ساعت صحبت کند و از خود هیچ نگوید!

و الان تعجب می کنم که او مصیبت را چگونه خواند!!

بله ؛ عکسش را هم دیده ایم که در منبری حتی یک روایت هم نبود ، جز اینکه:

«آمریکا» چنین و «شوروی» چنین!»

 ------------------------------------------------------------------------

خواندن مقاله ذیل از استاذ جعفریان هم خالی از لطف نیست:

علمای قدیم در خطبه های جمعه چه می گفتند؟

پی نوشت:

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!

 

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                                              «ثقلین»

عدالت با کاپشن پوشی محقق می شود؟!!

img/daneshnameh_up/c/c5/Mashhad6.jpg 

به نقل از استاد بزرگوار دکتر رسول جعفریان:

دخل عليه بخراسان قوم من الصوفية فقالوا ان أمير المؤمنين المأمون نظر فيما ولّاه اللّه تعالى من الأمر فرآكم أهل البيت أولى النّاس بأن تؤموا النّاس و نظر فيكم أهل البيت فرآك أولى النّاس بالنّاس فرأى أن يرد هذا الأمر إليك و الأمة تحتاج الى من يأكل الجشب و يلبس الخشن و يركب الحمار و يعود المريض و كان الرّضا عليه السّلام متّكئا فاستوى جالسا ثم قال: كان يوسف نبيّا يلبس أقبية الدّيباج المطرّزة بالذهب و يجلس على متّكئات آل فرعون و يحكم انّما يراد من الامام قسطه و عدله و إذا قال صدق و إذا حكم عدل و إذا وعد أنجز انّ اللّه لم يحرم ملبوسا و لا مأكولا و تلا «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّٰهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ». (كشف الغمّة ج 3 ص 147).

شماری از صوفیان خراسان-البته از نوع گمراهانشان- نزد امام رضا علیه السلام آمدند و گفتند: مأمون، با تأمل در ولایتی که خداوند به او سپرده به این نتیجه رسیده که شما اهل بیت، اولای از سایر مردمان در این امر هستید که مردم را امامت کنید، و باز از میان مردمان، شخص شما را از میان اهل بیت برای این امر مقدم و اولای بر دیگران دانسته است که حکومت را به شما بسپارد. مردم نیاز به کسی دارند که غذای سخت بخورد، لباس خشن و خشک بپوشد، سوار الاغ شود، و از مریض عیادت کند.
امام رضا علیه السلام در حالی که تکیه به متکایی داده بود، از حالت تکیه درآمده، نشست و فرمود: یوسف (ع) پیامبر خدا بود، اما قبای ابریشمین که طلا در زینت آن بکار رفته بود می پوشید و بر متکاهای آل فرعون تکیه می زد و حکومت می کرد. آنچه از امام انتظار می رود قسط و عدل است، و این که وقتی سخن می گوید راست بگوید، و وقتی حکم می کند به عدالت رفتار کند، و وقتی وعده می دهد عمل کند. خداوند هیچ خوردنی و پوشیدنی را [جز آنچه صریح قرآن است] تحریم نکرده است. آنگاه این آیت را خواند که: بگو چه کسی زینت الهی و پاک ترین رزق ها را که خدا برای بندگانش قرار داده حرام کرده است؟
 

 

و اما قسط و عدل در حکومت، چنین نیست که کسی مرتب تکرار کند، چنان که امری شعاری و صوری نیست که در پشت سر آن، حقوق مردمی پایمال شود، به جرم این که با ما در فکر و اندیشه همسانی ندارد، یا به بهانه این که قصد داریم، ضعیفان را سرکار آوردیم، پس لازم است یک مشت افرادی را که شایستگی ندارند در پست ها و منصب ها با امتیازات ویژه قرار داده و با اعطای بورسیه و غیره آنها را برای اشغال آنچه شایستگی ندارند آماده کنیم.
و اما فقط بحث عدالت نیست، بحث از صداقت که امام رضا علیه السلام آن را مطرح کرده هم هست و بسی مهم تر است. هستند کسانی که شعار ساده زیستی می دهند و و حتی شعار عدالت، اما گاه در مرئی و منظر میلیونها نفر دروغ می گویند. از نظر امام رضا (ع) مهم برای امام و صاحب منصبان این است دروغ نگویند، نه آن که نان خشک روی میزهایشان بگذارند و با ادعاهای ساختگی ساده زیستی، به جذب قلوب مشتی ضعیف بپردازند که البته این راهی شناخته شده در تاریخ است و همیشه چنین بوده و هست و خواهد بود.
عمل به وعده ها هم از دیگر ملاکهایی است که امام رضا علیه السلام در این روایت بیان کرده است؛ یعنی پس از عدالت و صداقت، انجام وعده هایی است که به مردم داده است.

 

پی نوشت:

هر بلایی که بر سرمان می آید معلول دو علت است:

1-دوری از اهل بیت و عدم انس با معارف آن ذوات قدسی

2-رخت بر بستن عقلانیت از جامعه و ظاهرگرایی مردم

اگر ملت به دو سلاح عقل(حجت باطن) و نقل(حجت ظاهر) مسلح شود یقینا از دامگه دیوان

و ددان

و گرگان میش نما ، خواهد جست و ایمن خواهد بود ان شاء الله

در عجبم 8 سال پیش کسی نبود این روایت را بخواند؟!!!

البته چه بسا افرادی که گفتند اما دریغ از گوش شنوا و چشم بینا؟!

عجیبتر آنکه از این فریب ها متاسفانه کسی درس هم نمی گیرد.

در تاریخ سیری کنیم پر است از این گول خوردن ها!!

 

ولادت حضرت امام علی بن موسی(سلام الله علیه) که "در پرتو وجود اوست که مملکت

برقرار است" 

هم مبارک

مردم ما از یک سو برای حضرت جشن می گیرند و شادی می کنند و از سوی دگر

العیاذ بالله پشیزی برای کلامشان ارزش قائل نیستند ، ادعای دوست داشتن و پیروی هم می کنند!

خیلی عجیب و البته مضحک است.فافهم!

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                   «ثقلین

چرا علامه حسن زاده به مشهد نمی رود؟+سخنی سیاسی کمتر شنیده شده از ایشان

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

عدم تشرف حضرت علامه حسن زاده آملی(روحی فداه) به زیارت وجود مبارک حضرت امام علی بن

موسی (سلام الله علیه) ، «به صورت حضور علنی فیزیکی» ، سبب شد که تفکیکیان «کوردل» ،

این موضوع را بهانه و دستاویز اهداف شیطانی خود که معلول «شهوت عملی» شان است و نه

«شبهه علمی»، قرار دهند و اتهامات وقیحانه ای را مطرح سازند که از بیان آن شرم دارم.

اما این عدم رفتن ایشان به مشهد جریانی بس دردناک و تاسف برانگیز دارد که اوج مظلومیت

«فخر دورانمان» را می رساند.

یکی از اساتید مشهور حکمت در مشهد که از شاگردان خاص و مبرز علامه جلال الدین آشتیانی

(رضوان الله علیه) هستند-از آن جهت که شاید راضی نباشند از بیان نام معذورم-

فرمودند-نقل به مضمون-:

 

علت عدم آمدن علامه حسن زاده به مشهد ، تهدیدات یکی از سردمداران تفکیکی و دار و دسته ایشان

است که پیغام داده اند اگر پای حسن زاده به مشهد برسد ، کفن پوش به خیابان خواهند ریخت!!

 

با توجه به ید طولای شخص مذکور در تهدید و تهمت و توهین ، که مصادیق آن از حیز شمار برون است

و گواه مطلعان مبنی بر اینکه هنگامی که حتی «نام» حسن زاده آورده می شود ، از فرط بر افروختگی

کانّه نام قاتل پدرش را شنیده ، چنین تهدیداتی از سوی وی که روح داعشی بر آن حاکم است ،

چندان عجیب نیست!

 متحجرانی که «نامش» را که بر نمی تابند چون توانند «حضور فیزیکی اش» را برتابند؟!!

 شاید سوال شود که العیاذ بالله از ترس این تهدیدات است که ایشان دیگر مشهد نمی روند؟!

جواب منفی است ؛ «الا إن «أولياء الله» لا «خوف» عليهم ولا هم يحزنون»

ترس از تهدید نیست ، مسدود کردن عرصه برای فتنه گری است.

بنابر مصالح اسلام باید کوتاه آمد و ساکت بود ولو اگر «25» سال باشد!!!

 

«کلامی کمتر دیده شده از علامه حسن زاده که در «تمامی اعصار» باید نصب العین حکام باشد»

استاد بزرگوار آیة الله علامه حسن زاده آملی در شرح نهج البلاغه وقتی به این کلام مولا رسید که به

مأمورانش فرموده بود:

«مبادا بدون اجازه به خانه کسی وارد شده و بدون رضایت بر اموال و اثاث او را دست بگذارید»

در سال 1348 چنین نوشت:

«فرمانروای دادگر الهی چنین است که مأمورش را از ورود به خانه هر مسلمانی ـ بدون رضایت ـ باز می دارد حتی اگر آن مسلمان، گوسفند چرانی در بادیه بوده و در پائین ترین مرتبه اجتماعی باشد، این ادب الهی کجا، و رفتار فرمانروایانی که خود را به اسلام می چسبانند و ادعای مسلمانی دارند، کجا؟! آنها که به مأموران خود دستور می دهند که برخانه علمای امت هجوم برده و حاملان قرآن را شب هنگام مورد تعرض قرار داده و خانه شان را غارت نموده و از خانه هایشان آواره سازند!» (منهاج البراعه،ج19، ص6)

 

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                              «ثقلین»

ميسيونر مخالف فلسفه و عرفان!!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

هرچند می دانم مطلب زیر طولانی است و ملال آور ، ارزش خواندن را دارد!

برگرفته از مقاله «اصفهان صفوی از زبان یک کشیش پرتغالی مسلمان شده» تالیف:

دکتر رسول جعفریان

پدر آنتونیو دوژزو که به عنوان کشیش و رئیس دیر از پرتغال به اصفهان آمده بود، نه تنها مسلمان شد که آثاری علیه مسیحیت و غرب نوشت. این یکی از نخستین نوشته هایی است که در غرب شناسی در اصفهان عصر صفوی نوشته می شود. دیدگاه های او شگفت و جالب توجه است.

دوژزو پس از اختيار كردن اسلام نامش را به على قلى بيك تغيير داد و از آن پس از مقربان شاه[سلطان

حسین] گرديد. در سال 1701 / 1113 ه ) به كار مترجمى شاه گمارده شد كه تا سال 1721 / 1134 اين

كار ادامه داشت.

على‌قلى از انديشمندان تازه مسلمانى است كه سالها پيش از آن كه مسلمان شود به عنوان كشيش عازم ايران شده و پس از سالها اقامت با پذيرفتن اسلام، به كار ردّيه نويسى بر ضد مسيحيت پرداخت و آثار چندى تأليف كرد.

 در منابع موجود عربى و فارسى، تا آن‌جا كه ما كاوش كرديم، على قلى را بايد تنها در ضمن آثارى كه از وى برجاى مانده شناخت. اين آثار تا آن‌جا كه امروز مى‌دانيم عبارتنداز:

 1. هداية‌الضالّين و تقوية المؤمنين؛ وى اين كتاب را كه در برخى موارد از آن با نام هداية المضلين ياد كرده، به نام شاه سلطان حسين صفوى نگاشته است. اين كتاب در چهار قسمت و احتمالاً در چهار جلد بوده است: 1 ـ در ردّ اصول دين نصارا و اثبات اصول اسلام از كتاب‌هاى ايشان، 2 ـ ردّ فروع دين نصارا و اثبات فروع اسلام از روى كتاب‌هاى ايشان، 3 ـ اثبات پيامبرى و خاتميت از كتاب‌هاى ايشان، 4 ـ اثبات امامت و مهدويت از كتاب‌هاى ايشان.

2. سيف المؤمنين فى قتال المشركين.

3. ردّ عقايد صوفيان؛ اين اثر در ادامه آثارى است كه در دوره صفوى در ردّ بر صوفيه نگاشته است.

ويژگى اين اثر آن است كه صوفيه را متأثر از رهبانان مسيحى دانسته و با توجه به آگاهى‌هايى كه از مسيحيت داشته اين دو مسأله را به يكديگر ربط داده است. وى در مقدمه اين اثر مى‌گويد: «پس از آنكه در كتاب هداية الضالين به ردّ عقايد نصارا پرداختم با عقايد صوفيان آشنا شدم و در ضمن مطالعه گلشن راز و... با خود انديشيدم كه نصارا به من خواهند گفت: شما نظير عقايد ما را در ميان خود داريد و از اين رو تصميم به ردّ عقايد ايشان گرفته‌ام تا نشان دهم كه چگونه ايشان در لباس اسلام گرفتار كفريات مسيحيان هستند.» او در جاى ديگرى مى‌نويسد: «بر خود لازم دانستم شمه‌اى از احوال صوفيه كه در همه چيز با نصارا موافقند در اين رساله به تحرير در آورم كه شيعيان خصوصآ عوام الناس كه به زهد و تقواى ظاهرى و ريايى ايشان فريفته نگشته، به شال پوشى و رياضت كشى اين جماعت به ولايت و پيرى ايشان اعتقاد به هم نرسانند.»

نگاه او به عقائد شيعى نيز عمدتا برخاسته از همان جريان اخباريگرى حاكم در اين دوره است. به همين دليل وى به شدت ضد تصوف و نيز فلسفه است. اين نيز از مشخصات فكرى همين دوره محسوب مى‌شود. اين گرايش براى على قلى جالب بوده است، زيرا كه وى با مسيحيت درافتاده و از مهم‌ترين ويژگى‌هاى مسيحيت همان رهبانى‌گرى و تصوّفى‌گرايى آن است، تا آن اندازه كه مسيحيت را گرايش صوفيانه در دين يهود مى‌دانند. به همين دليل، وى علاوه بر آن كه رساله‌اى مستقل در رد بر صوفيه نگاشته است، در اين اثر نيز در هر مورد به انديشه‌هاى صوفيانه حمله كرده و بويژه به مسأله وحدت وجود و موجود تاخته است. ايضا به حكما نيز به دليل داشتن عقائد عقلانى خاص نظير اعتقاد به روحانى بودن معاد حمله كرده است.

«هرگاه ثابت شد كه بهشت جسمانى را خداوند عالم آفريده است، الحال نصارا كه بهشت جسمانى را انكار مى‌كنند و مى‌گويند كه بعد از موت تا قيامت و بعد از قيامت، ابدًا بهشتى به غير از ديدن خداى تعالى نمى‌باشد بگويند كه اين بهشت جسمانى كه از اين فقره تورات وجود آن ثابت مى‌شود چه بهشتى است، و حُكَما كه در انكار بهشت جسمانى با نصارا متفق شده‌اند و خود را نصرانى كرده‌اند و مى‌گويند كه نفس ناطقه بعد از مفارقت بدن هر گاه تحصيل كمالات كرده است، از تخيّل و تصوّر كمالات خود ملتذ مى‌شود و آن لذّتها بهشت اوست، بگويند كه آن بهشت جسمانى كه از احاديث اهل بيت عليهم‌السلام و آيات قرآنى ثابت مى‌شود و اين فقره تورات نيز بر وجود او گواهى مى‌دهد، چه چيز است؟ و نصارا كه انكار بهشت جسمانى را مى‌كنند بگويند كه اين بهشت جسمانى كه خداى تعالى آفريد، هرگاه انسان به آن جا نمى‌رفت براى چه آفريد و از براى كه او را موجود مى‌دارد» ايضا در باره آن‌ها مى‌نويسد: «چنانچه صوفيان كه نصاراى اين امّت‌اند، باز بر اين طريقه‌اند كه اعتمادى بر دين و احكام دين ندارند و مى‌گويند، سعى بايد كرد كه به صاحب دين رسيد و با او متحد شد و در اكثر مادّه‌ها عقل را مخلّ و نامناسب مى‌دانند و از اين جهت است كه ديوانگان را بسيار دوست مى‌دارند و به ايشان اعتقادها دارند و مى‌گويند كه طريقه و رويّه ما را عقل ادراك نمى‌كند و به رياضت بايد بر اين كس كشف شود و چون تحصيل علم و پيروى عقل را جهل مى‌دانند، از اين است كه هر يك پير جاهلى پيدا كرده، دست در دامان ارادت او مى‌زنند»

وى كه پولس را مهم‌ترين عامل انحراف مسيحيت مى‌داند، عرفا و صوفيان ايرانى را نيز تابع آن‌ها دانسته است. وى در باره پولس ـ كه وى او را بُبْلُوس خوانده ـ چنين مى‌نويسد كه او « در جواب سؤالى كه ايشان از او كرده بودند كه مأكولاتى كه به بتها قربانى شده‌اند بخورند يا نه، مى‌گويد كه پس بدانيد كه در دنيا هيچ بت نيست و هيچ خداى نيست مگر يك خدا و ببلوس در ضمن اين زهر قاتل مى‌خواهد به نصارا بفهماند آن وحدت موجودى را كه شيخ شبسترى نمى‌دانم از ببلوس يا از استاد او افلاطون فراگرفته در لباس اين شعر به مريدان خود فهمانيده است كه:

مسلمان گر بدانستى كه بت چيست          بدانستى كه دين در بت‌پرستى است

يعنى اگر مسلم به وحدت موجود قائل باشد و بنابر آن اقرار داشته باشد كه بت هم خداست، پرستيدن بت را هم خداپرستى خواهد دانست؛ زيرا كه بت در خود چيزى نيست به غير از يك خدايى كه در همه چيز است.»

على قلى در كتاب هداية الضالين در ادامه موضع‌گيرى‌هايش در برابر حكما و متصوّفه، به درس فلسفه رايج در حوزه اصفهان اشاره كرده و اشكال عمده اين حوزه درسى را روى آوردن به فلسفه و دور شدن از اخبار ائمه معصومين عليهم‌السلام مى‌داند. وى در اين زمينه مطالبى اظهار مى‌كند كه از رهگذر تحصيل درس فلسفه در حوزه اصفهان و مقايسه آن با روش‌هاى تدريس در فرنگ قابل توجه است. او مى‌نويسد:

«در اينجا لازم دانست كه از براى اتمام حجّت صريحا فقره‌اى چند در باب آن كه متابعت ايشان ]يعنى حكما از [ارسطو و افلاطون به كار كسى نمى‌آيد بلكه باعث آن مى‌شود كه آدمى به گفتارهاى پوچ ايشان از طريق مستقيم منحرف شود به قلم تحرير درآورد تا بر آن جماعت معلوم شود كه صرف عمر عزيز در معرفت حكمت ايشان، محض نقصان و خسران است. اوّلا شك در آن نيست كه اين سقراط و متابعان او از افلاطون و ارسطو در زمان اسكندر رومى بوده‌اند و در آن وقت از ابتداى آفرينش قريب به پنج هزار سال گذشته بود و در اين مدّت دين حضرت آدم و حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسى از جانب خداى تعالى بر بندگان فرستاده شده بود و در ميان هر يكى از امّت انبياى مذكوره قطع نظر از انبيا و اصفيا، گروه علما و مؤمنان بى‌شمار در هر زمان بوده‌اند با وجود آن كه نه حكمت سقراط و افلاطون و نه حكمت ارسطو در ميان بود عقل داشتند و خدا را مى‌شناختند... دويم آنكه در زمان حضرت رسول صلى الله عليه وآله و بعضى از ائمه معصومين عليهم‌السلام اين تعليم حكمت در ميان نبود بلكه چنانچه ارباب تواريخ ذكر كرده‌اند در زمان يكى از خلفاى بنى‌عباس اين... وبا در ميان مسلمان بلند شده است؛ به اين نحو كه چون آن ملعون منظورش آن بود كه شغلى در ميان مردم شايع گردد كه بدان مشغول گردند و دست از تتبع احاديث آل‌محمد عليهم‌السلام بر دارند... لهذا كتب حكمت و تصانيف حكما را از فرنگ طلب نمود و بر ساعى در تدريس و تحصيل آن‌ها مرسوم و مقررى قرار داد تا آن كه در ميان اسلام شايع گرديد. و نقل شده است كه در همان سال اول كه مردم به تعليم و تعلم حكمت مشغول گشتند هفتاد نفر ملحد در همين يك شهر بغداد بهم رسيد. هم‌چنان كه حالا به نحوى است حكمت كه در بلاد اصفهان چندين هزار ملحد بهم مى‌رسد؛ اما به اعتبار غلبه و كثرت علماى دينى كه فقيه و پيروان احاديث اهل‌بيت‌اند و از بيم تندباد غضب پادشاه عادل دين‌دار الحمد لله و المنة غبار وجود ايشان پيش چشم كسى را نمى‌تواند گرفت و خفاش‌وار روزْ دور و بر، به زاويه‌ها مخفى بوده مجال اظهار مافى‌الضمير خود را ندارند. پس بنابر اين كه ذكر شد در واقع اگر خداشناسى و ديندارى توقفى بر تعليم افلاطون و ارسطو داشت، مى‌بايست اين صوفيه و حكيم‌ها كه فى‌الحقيقه در اسم بايكديگر مختلفند و الا همه يكى‌اند به دو چيز اعتراف نمايند: يكى اين كه بگويند از ابتداى بعثت حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه وآله تا وقتى كه حكمت از فرنگ آورده‌اند و شيوع بهم رسانيده دين خدا كامل نبود... اما مى‌دانم كه اين معنى را نيز قبول نكرده، به اعتبار اغراض فاسده دنيوى از طور خود كه دارند محالست كه اعراض نمايند؛ چرا كه مكرر به اين فقير رو داده است كه با جماعتى از اين طايفه كه به اعتقاد خودشان چيزى مى‌فهمند و سالها در مدارس اوقات خود را صرف تحصيل علم كرده بودند و خود را از اهل علم و عقل مى‌شمردند در يك مجمع بوده‌ايم و با وجود آن كه فقير جديدالاسلام و هنوز اطلاع تام بر احاديث نرسانيده بودم، حديثى در باب يكى از ضروريات دين اسلام از ايشان پرسيدم، نمى‌دانستند، بلكه فقير به ايشان تعليم كردم و عذرى مى‌آوردند كه بدتر از گناه بود؛ مى‌گفتند كه ما حكمتْ خوانيم و چند سال است كه مشغول خواندن كتب حكمت از شرح هدايه تا شفا بوده‌ايم، دست ما خالى نشد كه حديث بخوانيم»

وی ادامه می دهد: در اينجا ملاحظه فرمايند آنان كه مَبْلغ خطيرى را به هزار زحمت پيدا كرده‌اند از براى صواب آخرت صرف كرده، مدرسه‌ها مى‌سازند و وقف از براى او قرار مى‌دهند كه علما بهم برسند و شيعيان على بن ابى‌طالب عليه‌السلام را به دين آن جناب آگاه گردانند كه نيّت ايشان چه چيز بوده و آخر مردم به كدام علم مشغول گرديده‌اند. فقير نمى‌گويم كه مدرسه بنا كردن خوب نيست! اين را مى‌گويم كه اگر اهل علم حديث و دين در آن بنشانند و بى‌دينانى چند كه بغير از افلاطون و ارسطو كسى ديگر را نمى‌شناسند اخراج فرموده، در آن راه ندهند حسنه اين زياده از حسنه اصل بناى مدرسه خواهد بود.  در واقع بسيار عجيب است كه كسى خواندن و تحصيل اقوال حكما را بر احاديث ائمه صلوات الله عليهم و كتب شرايع مجتهدين ترجيح داده مقدّم بداند. نهايت بعضى از اينها كه هنوز چندان در حكمت مهارت بهم نرسانيده‌اند كه ملحد شوند عذرى در اين باب مى‌گويند هر چند آن عذر لنگى است، اما راه به دهى مى‌برد؛ چرا كه فقير با يكى از اين افراد حكمتْ خوان گفتگو نمودم و خاطر نشان او كردم كه حكمت افلاطون و ارسطو بكار دين و ديندارى نمى‌آيد. بعد از آن كه ساكت شد در جواب گفت كه، حالا در اين زمان به قدر دانستن حكمت افلاطون و ارسطو وظيفه به هر كس داده مى‌شود. من و امثال من كه به تحصيل مى‌آييم بنابر بى‌بضاعتى مى‌خواهيم كه تحصيل علم باز سبب مدار گذار ما بشود. چون مى‌بينيم كه وظيفه و ترقّى در اصفهان به دانستن حكمت است؛ لهذا به اين حكمت افلاطون و ارسطو مشغول مى‌گرديم و به فقه و حديث نمى‌پردازيم.

با وجود جریان اخباری، طلبه های اصفهان حکمت خوان هستند!
مى‌گويم: در اين زمان كه دست شيطان به وسيله اين حكمت قوى و دست اسلام كوتاه است، اميدوارم كه خداى تعالى به لطف عميم خود همه برادران دينى را بر جاده حق نگاه داشته و آن جماعتى را كه از براى رفع عسرت و تحصيل وظيفه به حكمت خواندن مشغول مى‌گردند، توسعه در رزق حلال ايشان عطا فرمايد كه تحصيل حكمت در نظر ايشان وقرى نداشته باشد. سيم آن كه شك در اين نيست كه از زمان سقراط و افلاطون تا اين زمان علمايى كه در اين فن حكمت آراسته و پيراسته‌اند، در ميان نصارا خصوصا در فرنگ بهم مى‌رسند كه در اسلام كسى را به مرتبه آن‌ها رسيدن مقدور نمى‌شود؛ چرا كه ايشان قطع نظر از اين كه اصل كتب حكمت حكما را در دست دارند، به علت اين كه سبب گمراهى ايشان همين حكمت شده و به آن حفظ مذهب خود مى‌نمايند به نحوى كه به جدّ و سعى تمام به تحصيل حكمت مشغول مى‌گردند كه ديگران از آن مرتبه سعى ممكن نيست؛ زيرا كه پادريان ايشان كه به اين امر مشغول مى‌گردند مى‌بايد زن نكنند از براى آن كه حواس ايشان به سبب متوجه شدن به فرزند و ساير عيال و تحصيل معاش متفرق نگردد و ايشان فرقه‌هاى بسيارى هستند. هر سلسله و فرقه، پيرى دارند كه او را پدر مى‌نامند و او طريقى و دستورى از لباس براى ايشان قرار داده است و هر سلسله، متلبّس به لباس پير خود مى‌شوند و احكامى كه آن پير در كتاب عَلى حَدّه براى ايشان ترتيب داده است، به عمل مى‌آورند، و هر سلسله‌اى كه به اعتبار لباس پير و احكام او در سلسله ديگر ممتاز است و مى‌بايد كه ايشان همه در يك مدرسه باشند و در آن مدرسه پيرى كه جانشين آن پير بزرگ است دارند كه اطاعت او را واجب مى‌دانند و در همه باب از سخن او بيرون نمى‌روند و از آن خانه بى‌اذن او حركت به بيرون نمى‌كنند و اگر اذن حركت بدهد آن هم در ماهى يك بار است با رفيقى كه آن پير مقرر كند و اگر صبح رفته‌اند پيش از ظهر بايد برگردند؛ و اگر بعد از ظهر رفته‌اند پيش از شام بايد مراجعت كنند تا آن كه شب در خارج آن مدرسه نمانند. و در هر يكى از مكتب‌خانه‌هاى شيطان سه چهار مدرس است كه دويست سيصد نفر در هر يكى جمع مى‌شوند و كار ايشان همين است كه هر روز از طلوع صبح به درسگاه مى‌روند و مشغول درس و بحث مى‌شوند تا سه ساعت به ظهر مانده و بعد از آن از درسگاه بيرون مى‌آيند به قدر يك ساعت هر كدام در اطاق على حده كه دارند مشغول مطالعه مى‌گردند و اگر چنين نكنند پادرى كه پير ايشان است، ايشان را تنبيه مى‌كند. بعد از انقضاى اين ساعت زنگى بزرگى كه دارند مى‌نوازند و همان لحظه همه يكباره موافق فوج زاغ سياه از حجره‌هاى خود بيرون آمده در خانه‌اى بسيار طولانى و وسيع كه در هر طرف جاها دارد داخل مى‌شوند و در آن مكان به ترتيب مى‌نشينند و آن كسى كه در آن زمان درس حكمت مى‌گويد بر بلاى مسندى كه در خانه طولانى قرار داده‌اند مى‌رود و دستور است كه در هر مدرسى استاد حِكَمى مى‌نشيند و درس مى‌گويد. بعد از آن كه استاد بر مسند قرار گرفت، دو نفر از شاگردان خود را هر روزه تعيين مى‌كند در پاى منبر مى‌نشاند. بعد از ترتيب اين وضع، يك نفر از استادان فنّ حكمت، مسأله‌اى را كه مى‌داند مشكل است مطرح مى‌سازد و با يكى از اين دو شاگرد در آن مسأله بحث مى‌نمايد و آن شاگرد به قدر قوت ادراك خود جواب مى‌گويد؛ اما چون استاد بالاى منبر مى‌بيند كه شاگرد نزديك است كه ملزم شود، خود جواب آن مسأله را مى‌گويد و بعد از آن استاد ديگر از آن استادان با آن شاگرد بحث مى‌كند تا آن كه از استاد در مى‌ماند و بعد از آن مسأله ديگر در ميان مى‌اندازد و به دستور اول ابتدا به شاگرد كرده و بعد از آن با استاد در آن مسأله گفتگو مى‌نمايد تا نزديك به ظهر آن زنگْ ديگر باره نواخته مى‌شود. همين كه صداى زنگ به گوش ايشان خورد همه از آن خانه به يك دفعه بيرون آمده، به خانه ديگر كه براى سفره انداختن مقرّر است داخل مى‌شوند و در آن‌جا هر كدام جاى معينى دارند كه مى‌نشينند و سه چهار نفر از پادريانى كه به اصطلاح صوفيه هنوز به مرتبه كمال نرسيده‌اند در ميان ايستاده مى‌گذارند و به خدمت قيام مى‌دارند و از مطبخ خوردنى آورده و پيش ايشان مى‌گذارند. متعارف است كه پنج رنگ خوردنى مى‌آورند. همين كه يك قسم خورده شد، قسمى ديگر پيش مى‌آورند تا پنج قسم تمام شود. همين كه از خوردنى فارغ شدند، پير ايشان كه در مسند است زنگوله‌اى كه در پيش او گذاشته است مى‌زند و همه بر مى‌خيزند و در ميان آن خانه برپا ايستاده به طور نحس خود كه دارند فاتحه مى‌خوانند و بيرون آمده، هر يك به اطاق خود مى‌روند و تا دو ساعت بعد از ظهر مى‌خوابند. اما همين كه وقت ساعتى كه در هر مدرسه دارند رسيد، آن زنگ نواخته مى‌شود، باز به درسگاه مى‌روند و در آن‌جا نيم ساعت مشغول مطالعه مى‌گردند تا استاد ديگر آمده و بالاى منبر مى‌رود و شروع به درس مى‌كند به درس حكمتى غير آن كه صبح گفته شده است و به درس خواندن مشغول مى‌شوند تا دو ساعت به شام مانده كه صداى آن زنگ ديگر باره بر مى‌آيد از منازل خود بيرون آمده به همان دستور در آن خانه طولانى جمع مى‌گردند و بهمان نحو اين استاد نيز بالاى منبر رفته و دو شاگرد خود را پاى منبر واداشته با ايشان در مسأله مشكلى بحث مى‌كند تا شام شود و همين كه شام شده همه بيرون آمده در كليسا جمع مى‌شوند و در آن‌جا يك ساعت به هاى و هوى مشغول مى‌گردند تا آن زنگ باز نواخته مى‌شود به همان سفره‌خانه مى‌روند و به ترتيب چاشت و ناهار، شام مى‌خورند و بعد از فاتحه بيرون مى‌آيند و در منزل ديگر...  مشغولمى‌شوند به قدر يك ساعت كه آواز زنگ بر مى‌آيد و اين صداى آخرين علامت وقت خوابيدن است.به اين وضع در نهايت سعى هفت سال على الاتصال درس حكمت مى‌خوانند، نه فكر زن دارند و نه فرزند و نه عيال و نه وجه معاش و نه لباس، چرا كه همه ما يحتاج ايشان را سواى زنان در آن مكان مهيا كرده‌اند بدون آن كه ايشان...  از آن داشته باشند و بعد از اتمام هفت سال، از اين مدرسه به مدرسه ديگر نقل مى‌كنند از براى تحصيل علم دين خود و در آن مدرسه كه خالى شد شاگردان ديگر مى‌آيند كه هرگز هيچ مدرسه خالى نمى‌ماند. و در آن ولايت استادانى كه در فن حكمت درس مى‌دهند مثل اينجاها نيست كه كتاب به دست بگيرند و بى‌كتاب نتوانند درس گفتن، بلكه دستور است كه آن دو نفر استاد را كه در آن مدرسه درس مى‌گويند دو سال يا كمتر، پيش از تدريس او را خبر مى‌كنند و او مى‌آيد و كتاب افلاطون و ارسطو و ساير كتاب‌هاى حكمت را نزد خود گذاشته و تصنيفى بكند و در هر مسأله قولى اختيار كرده او را به دليل عقلى ثابت مى‌كند و در آن هفت سال آن تصنيف خود را تعليم شاگردان خود كند و ماه به ماه هر مسأله‌اى كه در هر روز تعليم كرده و قولى در آن مسأله اختيار نموده به دست مى‌آيد در يك ورق كاغذ بنويسد و در مدرسه خود بچسباند تا اين كه همه استادان از مدرس‌هاى ديگر كه اين دستور را مى‌دانند در يك روزى از ماه كه به واسطه اين كار تعيين كرده‌اند آمده آن مسأله را كه او بيان كرده ببينند و در هر يك از آن مسأله‌ها كه خواهند با آن استاد كه بالاى منبر براى همين كار نشسته بحث كنند و او بايد همه را جواب بگويد و ملزم نشود.

غرض از اين حكايت اين است كه اين حكما كه حالا در ميان اهل اسلام خود را حكيم مى‌دانند و به سبب سطرى چند كه از شفا و غيره خوانده‌اند ايمان خود را به باد داده موجب مرض ايمان مسلمانان مى‌شوند و مى‌گويند كه ما با حديث كار نداريم و ما ارباب عقليم و احاديث نقلى چنين‌اند و ما بايد موافق عقل چيزها را قبول كنيم بدانند و بفهمند كه اگر از حكمت افلاطون و ارسطو عقل را آن قوّت بهم مى‌رسيد كه بدون اعانت شرع مبين به تنهايى حق را مى‌توانست بشناسد و ثابت كند، پس مى‌بايست كه دين اين فرنگان كه بناى آن بر حكمت حكماست و اصل حكمت نزد ايشان است بهترين و قايم‌ترين دين باشد... منظور از تطويل خيرخواهى اين جماعت است كه نظر به احوال فقير نموده و عبرت بگيرند كه متوسل به نور ائمه معصومين عليهم‌السلام گرديده از اعتقادى كه به دين نصارا داشتم با وجود آن كه در آن دين متولد شده بودم و حكمت حكما به نحوى كه مذكور شد خوانده بودم، بيزارى جسته و حق را پيدا نموده و اختيار كرده‌ام، ايشان نيز چنين كنند و الا اگر دست از اقوال حكما و وحدت موجود بر نمى‌دارند و احاديث اهل بيت در نظر ايشان قدرى ندارد، از براى ايشان بهتر است كه به مضمونِ كُلُّ شَىءٍ يَرْجِعُ الى أصْله به فرنگ بروند. [هداية الضالين، نسخه 12116 آستان قدس رضوى، برگ 78 به بعد.]

سخن میسیونر پرتغالی در رثای شاه سلطان حسین با "کفایت":

خير اساس و ضمير عدالت اقتباس گوهر فروزان تاج سلطنت و ...شاه سلطان حسين صفوى

وى در گرايش شيعى خود عمدتا نگرش ضد سنى تندى دارد و در اين باره، هم در هداية‌الضالين سخن

گفته است از جمله: "سنيان در عدد از ملخ بيش‌تر و آفت مزرعه‌هاى دين اسلام مى‌باشند"

و الفاظ تند دیگری که جای بیانش نیست!!

فافهم

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                                          «ثقلین»

 

وجه اشتراک مخالفین فلسفه با وهابیون!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

از چندی پیش شبهه ای توسط مخالفین حکمت اسلامی و شخص ملاصدرا(روحی فداه) مطرح شد

تحت این عنوان که جناب ملاصدرا زنان را العیاذ بالله در زمره حیوانات دانسته است!

از جمله آقای نصیری که علم و تقوا و دقت ایشان معرف دوستان است! اینجا کلیک کنید.

و نیز سایت برهان نیوز ؛ اینجا کلیک کنید

بنده در آن زمان چندان این مسئله را جدی نگرفتم و در وبلاگ آن را انعکاس ندادم چون اولا گمان

می بردم که هرکسی که بهره اندکی از عقل هم داشته باشد به این مسئله به عنوان لطیفه و طنز

می نگرد که هدف نویسنده از بیان آن ادخال سرور در قلب مومنین بوده و ثانیا حضرت استاد وکیلی

(حفظه الله) هم در همان زمان واکنش نشان دادند و خیال می کردم که حداقل کسانی که دغدغه فهم دارند

به خود زحمت می دهند که مراجعه کنند و اصل قضیه را در یابند.

اما امروز که داشتم در یکی از وبلاگ ها غور می کردم با آنکه مدتها از طرح آن شبهه گذشته بود

دیدم با اگیزه دفاع از حقوق زنان ، با آب و تاب بسیاری باز تکرار مکررات کرده و همان اتهامات را

مطرح نموده. اینجا کلیک کنید

از اینجا بود که یافتم که هر دو گمان حقیر ظاهرا خیلی خوشبینانه بوده!

در جامعه ما متاسفانه هرکسی بخواهد به شهرت و نان و جاهی برسد دیواری کوتاه تر از شهسوار

عرصه حکمت ناب اسلامی ، صدرالمتالهین شیرازی نمی یابد.

حال آیا واقعا جناب صدرا زنان را در زمره حیوانات محسوب کرده؟!

توجه شما را به پاسخ جناب استاد وکیلی معطوف می دارم:

حیوان در زبان عامیانه به معنای جانداران غیر از انسان است، ولی در اصطلاح علوم عقلی به معنای

هر جاندار متحرک می‌باشد.. مرحوم ملاصدرا نیز در سرتاسر اسفار از همین اصطلاح استفاده می‌نمایند

و انسان را حیوان ناطق می‌نامند و مکرراً در اسفار با تعابیری چون «الانسان و سائر الحیوانات»

برخورد می‌کنیم.

پس ریشه‌ی تحریف معنوی کلام ایشان این است که مخالفان با این اصطلاح ساده ناآشنا بوده اند.

یکی از شبهات عجیبی که چندی است دربارة مرحوم صدرالمتألهین مطرح شده این است که وی

زنان را انسان نمی‌داند و حیوان می‌شمرد. مخالفان با این مطلب نیز سعی در پائین آوردن مقام و

منزلت علمی صدرالمتألهین نموده و ادّعا می‌کنند که سخنان وی قابل اعتماد نیست.

یکی از ایشان در فرازی می‌گوید:

«تأسّف بار اینکه ملاصدرا در اسفار به طور صریح زنان را جزء حیوانات دانسته است .

آیا این نیز از همان مطالب بلند و دقیق فلسفه است که هیچ خدشه‌ای نمی‌توان به آن وارد ساخت؟ »

و سپس عبارت ملا صدرا را آورده و در پایان نوشته‌است:

«آیا کسانی که در رابطه با مسائل ساده و محسوس چنین سخن می‌گویند می‌توان به نظرات آنها در

معقولات اعتماد نمود.»(مجله‌ی مکتب وحی، شماره پنجم، رویای تعقل، ص ۶۰ و ۶۱)

سزاوار است اوّل عین عبارت ملاصدرا را بیاوریم و سپس به بررسی آن بپردازیم.

ایشان در جلد هفت اسفار در فصل چهارده از موقف ثامن که دربیان عنایت الهی در خلقت زمین و

منافع آن است و بر اساس آیات قرآن کریم یک به یک حکمت‌های خلق زمین را بیان می‌کند

(الفصل «۱۴» فی عنایته تعالى فی خلق الأرض و ما علیها لینتفع بها الإنسان‌)، می‌فرماید:

«و منها تولد الحیوانات المختلفة؛ وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ* بعضها للأکل وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ فِیها

دِفْ‌ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ و بعضها للرکوب و الزینة وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زِینَةً و

بعضها للحمل وَ تَحْمِلُ أَثْقالَکُمْ إِلى‌ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ و

بعضها للتجمل و الراحة وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ و بعضها للنکاح وَ اللَّهُ

جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً و بعضها للملابس‌ و البیت و الأثاث وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُیُوتاً

تَسْتَخِفُّونَها یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقامَتِکُمْ- وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى‌ حِینٍ.»

(الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة، ج‌۷، ص۱۳۷)

آنچه موجب سوء برداشت مخالفین عرفان و حکمت گشته این فقره از عبارت است:

«و بعضها للنکاح وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً»(= خداوند برخی از حیوانات را جهت نکاح آفرید؛

چنانکه در آیه شریفه می‌فرماید: وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً خداوند برای شما از خودتان

همسرانی قرار داد.)

مخالفین چنان پنداشته‌اند که از این عبارت استفاده می‌شود که مرحوم ملاصدرا زنان را از دائره‌ی

انسان‌ها خارج دانسته و آنها را حیواناتی می‌شمارد که به خاطر انسان‌ها (یعنی مردان) خلق شده‌اند.

ولی آیا واقعاً این عبارت چنین می‌گوید؟

هر کس که آشنائی ابتدائی با علوم اسلامی داشته باشد و مثلاً کتاب جامـع المقدّمات را خوانده

باشد می‌داند در اصطلاح منطق و حکمت، حیوان به معنای «جسم نامی حسّاس متحرّک بالاراده»

است و به این اصطلاح همه انسان‌ها چه زن و چه مرد حیـوان مـی‌باشند و هـمه طـلّاب پایه أوّل

در حوزه می‌دانند تعریف انسان در علم منطق «حیـوان ناطـق» است.

حیوان در فارسی عامیانه به معنای جانداران متحرک غیر از انسان است، ولی در اصطلاح علوم

عقلی و بلکه در زیست‌شناسی به معنای جاندار متحرک می‌باشد و اختصاصی به غیر انسان ندارد و

لذا منطقیان حیوان را جنس و انسان را نوعی در تحت آن می‌شمارند.

مرحوم ملاصدرا نیز در سرتاسر اسفار از همین اصطلاح استفاده می‌نمایند و انسان را حیوان ناطق

و دیگر حیوانات را «حیوان عجم» یا «حیوان صامت» می‌نامند و مکرراً در اسفار با تعابیری چون

«الانسان و سائر الحیوانات» یا «الانسان و غیره من الحیوانات» برخورد می‌کنیم.

پس ریشه‌ی تحریف معنوی کلام صدرالمتألهین این است که مخالفان با این اصطلاح ساده ناآشنا

بوده و نفهمیده‌اند که اگر زنان را در فلسفه جزء حیوانات بشمارند بدین معناست که زنان نیز همچون

مردان موجوداتی جاندار و متحرک می‌باشند.

مرحوم ملاصدرا در عباراتی که گذشت فقط در مقام تفسیر برخی از آیات قـرآن است که می‌فرماید

یکی از نعمت‌های خداوند آنست که برای هر انسانی زوجی از جنس خودش از موجودات جاندار و

متحرک (از حیوانات) خـلق نموده است؛ پس یکی از منافع زمین خلقت حیواناتی است که در زواج

و نکاح مفید می‌باشند.

چنانکه روشن است در این عبارت ملاصدرا هیچ صحبتی از زنان به میان نیامده است و به اطلاق

خود هم شامل خلقت مردان برای زنان و هم شامل خلقت زنان برای مردان می‌شود و خلقت

هر یک (که هر دو نیز از به اصطلاح فلسفی از حیوانات می‌باشند) نعمتی برای دیگری است.

باری بی‌دقتی‌ها و بی‌تقوائی‌های مخالفان عرفان و حکمت همواره سبب سوء برداشت‌های

عجیبی از کلمات بزرگان شده و موجب گردیده که خود و دیگران را از فیض کلمات درربار بزرگان

محروم نمایند تا جائیکه نویسنده مزبور به جهت تفکیک‌نکردن بین حیوان به معنای منطقی و

حیوان به معنای متـداول در فارسی، تهمتی بزرگ به مرحوم ملا صدرا زده و ادعا کرده ملاصدرا

به طور صریح زنان را از حیوانات می‌شمارد.

تحقیقی بیشتر

آیه‌ای که ملاصدرا بدان استناد جستند آیه‌ی ۷۲ از سوره مبارکه نحل است که اصل آن چنین است:

«وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ

أَفَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ»

نظیر این مضمون در آیات دیگری نیز آمده است؛ مانند:

«وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی‌

ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (الروم آیه۲۱)»

«فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یَذْرَؤُکُمْ فیهِ لَیْسَ

کَمِثْلِهِ شَیْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ الشوری آیه۱۱»

بعید نیست که گفته شود این آیات اطلاق دارد و چنانکه دلالت بر این دارد که خداوند زنان را

برای مردان خلق نموده، دلالت دارد که مردان را نیز به عنوان نعمتی برای زنان خلق فرموده است.

ولی برخی از مفسرین مخاطب آیه را فقط مردان دانسته‌اند و چنین فهمیده‌اند که علّت غائی

خلقت زنان مردان می‌باشند و در نتیجه می‌توان فهمید که مقام مردان اشرف از زنان است و

حیوانات صامت و نیز برخی از حیوانات ناطق (زنان) همگی برای مردان خلق گردیده‌اند.

مرحوم طبرسی در تفسیر آیه در مجمع می‌فرماید: «أی جعل لکم من جنسکم و من الذین

تلدونهم نساء جعلهن أزواجا لکم لتسکنوا إلیهن و تأنسوا بهن‌»(مجمع البیان، ج۶، ص۵۷۶)

همین مضمون در برخی روایات نیز آمده است .(بحارالانوار ؛ ج ۱۰۳ ؛ ابواب النکاح ؛ باب ۲ و ۴)

مانند آنچه شیخ صدوق در علل و امالی روایت می‌کند:

«عن مَاجِیلَوَیْهِ عَنْ عَمِّهِ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ مُعَاوِیَةَ

بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ع قَالَ جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْیَهُودِ إِلَى

رَسُولِ اللَّهِ ص فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَکَانَ فِیمَا سَأَلَهُ أَخْبِرْنِی مَا فَضْلُ الرِّجَالِ عَلَى النِّسَاءِ قَالَ النَّبِیُّ

ص کَفَضْلِ السَّمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ أَوْ کَفَضْلِ الْمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ فَبِالْمَاءِ تَحْیَا الْأَرْضُ وَ بِالرِّجَالِ تَحْیَا النِّسَاءُ

لَوْ لَا الرِّجَالُ مَا خُلِقَ النِّسَاءُ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ

عَلى‌ بَعْضٍ قَالَ الْیَهُودِیُّ لِأَیِّ شَیْ‌ءٍ کَانَ هَکَذَا قَالَ النَّبِیُّ ص خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ مِنْ طِینٍ وَ

مِنْ فَضْلِهِ وَ بَقِیَّتِهِ خُلِقَتْ حَوَّاءُ وَ أَوَّلُ مَنْ أَطَاعَ النِّسَاءَ آدَمُ فَأَنْزَلَهُ اللَّهُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ قَدْ بَیَّنَ فَضْلَ

الرِّجَالِ عَلَى النِّسَاءِ فِی الدُّنْیَا أَ لَا تَرَى إِلَى النِّسَاءِ کَیْفَ یَحِضْنَ وَ لَا یُمْکِنُهُنَّ الْعِبَادَةُ مِنَ الْقَذَارَةِ

وَ الرِّجَالُ لَا یُصِیبُهُمْ شَیْ‌ءٌ مِنَ الطَّمْثِ قَالَ الْیَهُودِیُّ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّدُ»(بحارالانوار، ج‌۱۰۰، ص ۲۴۱)

این مسأله سبب شده که مرحوم حاج ملاهادی نیز در حاشیه اسفار عبارت ملاصدرا را از اطلاقش

خارج نموده و بر طبق این حدیث شریف چنین بفرماید:

«فی إدراجها فی سلک الحیوانات إیماء لطیف إلى أن النساء لضعف عقولهن و جمودهن على إدراک
الجزئیات و رغبتهن إلى زخارف الدنیا کدن أن یلتحقن بالحیوانات الصامتة حقا و صدقا أغلبهن سیرتهن
الدواب و لکن کساهن صورة الإنسان لئلا یشمئز عن صحبتهن و یرغب فی نکاحهن و من هنا غلب
فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم علیهن فی کثیر من الأحکام کالطلاق و النشوز و إدخال
الضرر على الضرر و غیر ذلک خلافا لبعض الأدیان فی بعض الأحکام فأین السها من البیضاء»

در این عبارت مرحوم حاجی زنان را مخلوق برای مردان شمرده است و چنانکه در روایات آمده است

فرموده در میان حیوانات ناطق (انسان‌ها) درجه‌ی زنان پائین‌تر از مردان بوده و به حیوانات صامت از

مردان نزدیک‌ترند با این همه وی نیز – گرچه شاید عبارتش خالی از مبالغه نباشد – ابداً زنان را از

حیوانات صامت به شمار نیاورده است چنانکه مخالفان عرفان به وی نسبت داده‌اند.

 

دوستان عزیز برای آنکه نظر صدراییان(یا به تعبیر یکی از مخالفین که سرگرم در الفاظ است

"صدراویان") را در خصوص مقام و جایگاه والای زن دریابند ، به کتاب «زن در آینه جلال و جمال»

تالیف راس صدراییان عصر ، حضرت آیت الله العظمی علامه عبدالله جوادی(روحی فداه) ارجاع می دهم.

 

شاید رفقایی که عنوان مطلب را دیده اند برایشان سوال شود که خب این مطلب چه ارتباطی با

وجه تشابه مخالفین حکمت اسلامی و وهابیون داشت؟!

به اعزه سفارش می کنم حتما حتما ویدئوی زیر را مشاهده فرمایند:

مشاهده ویدئو

در ویدئوی فوق جناب عبدالرحمن الدمشقیه از عالم نمایان مشهور وهابی که در کارنامه ی سراسر

خباثت وی جسارت به حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) دیده می شود ، استاد فاضل حضرت

آیت الله سید کمال الحیدری -که شخصی است جامع چه در علوم معقول و چه منقول و از شاگردان

برجسته علامه حسن زاده آملی و علامه جوادی آملی می باشند و در شبکه الکوثر در برنامه

مشهور المطارحات فی العقیدة دمار از روزگار وهابیون در آوردند ، چنانچه آل یهود در حجاز بر در

دیوار تبلیغ کرده بود که هرکس بتواند پاسخ او را بدهد یک میلیون ریال سعودی به او جایزه می دهد

اینجا را کلیک کنید- را از آن جهت که انسان را حیوان ناطق خوانده به شدت مورد اتهام قرار

می دهد که آیا اهل بیت را هم العیاذ بالله حیوان می داند!!! و با این بیان گمان کرده که دیگر تشیع

و علم منطق را زیر سوال برده!!

ظاهرا این شیخ وهابی هم به همان مغالطه ای دچار گشته که مخالفین حکمت اسلامی با شعار دفاع

از مکتب اهل بیت دچار آن گشته اند!!!مغالطه اشتراک لفظی در همان لفظ حیوان

ویدئو گرچه عربی است لکن واضح است و نیازی به ترجمه نمی بینم.

اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                                         «ثقلین»

نظر آیت الله مجتهدی تهرانی درباره علامه حسن زاده آملی(علیه و ما علیه؟!)

حضرت آیت الله علامه حسن زاده آملیخبرگزاری فارس: شرح دعاي روز چهارم ماه رمضان از زبان مرحوم آيت‌الله مجتهدي تهراني

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

چندی پیش ویدئویی از برخی رسانه های مخالف عرفان و فلسفه اسلامی به طور گسترده منتشر

شد که در آن آیت الله مجتهدی تهرانی حکایتی را از مثنوی معنوی برای آیت الله صافی گلپایگانی

نقل می کنند.هنگامی که آقای مجتهدی نام جناب ملای رومی را آوردند ، جناب آقای صافی بلافاصله

فرمودند "علیه ما علیه" و وقتی آقای مجتهدی فرمودند که علامه حسن زاده هم آن حکایت را نقل

کرده ، باز همان جناب آقای صافی همان جمله را تکرار کردند!!

آقای مجتهدی برای آنکه آیت الله را مجاب کنند که بالاخره بگذارد حرفش را بزند ، دست روی پای

ایشان گذاشتند و گفتند:بله بله!

دانلود

رسانه های مخالف فلسفه و عرفان در راستای همان سیاست نخ نما شده «مصادره اشخاص»

طوری وانمود کردند که انگار آقای مجتهدی مخالف عرفان و فلسفه و بالخصوص شخص حضرت

علامه است.

البته توجه شود که اینکه آیت الله مجتهدی و یا آیت الله صافی یا هر بزرگ دیگری چه نظری روی

اشخاص دارند چندان اهمیتی به لحاظ علمی ندارد چون قضاوت در خصوص افراد باید با توجه به

سخنانشان باشد نه گفته این و آن.

فلذا چه مخالفت و چه موافقت آقای مجتهدی و آقای صافی نه نقصی بر علامه حسن زاده است

و نه حُسنی برای ایشان.

مواضع آقای صافی که مشخص است و علی رغم احترامی که برای ایشان و بعد فقهی شان

قائلم اما انتظاری بیش از این ، از این بزرگوار به عنوان یک شخص فلسفه و عرفان نخوانده ندارم.

اما ظاهرا آقای مجتهدی فرد فلسفه خوانده ای است ولو اندک.

به همین سبب از همان زمان انتشار ویدئوی فوق ، بعید به نظرم رسید که نظر آقای مجتهدی چنین باشد

تا آن که سیزدهم فروردین همین امسال ، حوالی ظهر بود که داشتم سخنرانی ایشان در شبکه قرآن را

می دیدم که یکجای سخنرانی نظرم را جلب کرد.

پس از آن تلاش بسیاری کردم که آن سخنرانی را دانلود کنم که البته از لطف و امکانات پیشرفته

سایتهای صدا و سیما!! لینکی جهت دانلود نیافتم!

تا آنکه چند روز پیش توانستم از یکی از سایتها آن ویدئو را بیابم و از روی آن فیلم بگیرم و با کیفیت

بسیار بدی منتشر کنم.

دانلود

 

دانلود کل سخنرانی

 

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                   «ثقلین»

 

امیرالمومنین ؛ مظهر عدالت و اعتدال و نیز مظلومیت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

ایام شهادت مظهر عدالت و اعتدال ، مولانا و مقتدانا حضرت امیرالمومنین علی (سلام الله علیه)

را خدمت تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم.

امروز مقاله ای از استاد معظم حضرت آیت الله محمد سروش محلاتی خواندم که مدتها بود از مقاله ای

این چنین لذت نبرده بودم فلذا حیفم آمد آن را در وبلاگ منتشر نکنم.

 

در ايام شهادت اميرالمؤمنين علیه‌السلام قرار داريم و مناسب است كه در اين مناسبت، به بازخواني يكي از ابعاد زندگي حضرت بپردازيم و يك گام به سيره آن بزرگوار نزديك شويم. نام حضرت علي(ع) با عدالت، گره خورده و ايشان به عنوان سمبل عدالت براي بشريت شناخته مي‌شود، ولي اين عدالت چيست؟ و چرا آن حضرت به اين عنوان شناخته شده است؟ و چرا اين هدف مقدّس، در هنگام عينيّت يافتن، با سختي و موانع روبرو مي‌شود؟ و چگونه عدالت قرباني مي‌شود و عدالت مجسّم مدفون مي‌گردد؟

براي عدالت، تعريف و تفسير‌هاي متعددي ارائه شده است، در فلسفه و اخلاق اسلامي، عدالت به نقطه اعتدال كه در برابر افراط و تفريط قرار دارد و حدّ وسط شناخته مي‌شود، تفسير شده است.(الاسفار الاربعه، ج9، ص90) در فقه هم همين تلقّي و تفسير مورد تأييد قرار گرفته و گفته شده است كه: «العداله هي التوسّط بين الافراط و التفريط»(ر.ك كشف الاثام، ج4، ص217) امام خميني كه در آثار مختلف خود اين موضوع را دنبال كرده اند، به اين نتيجه رسيده‌اند كه «عدالت عبارت است از حد وسط بين افراط و تفريط»(شرح حديث جنود عقل و جهل، ص147)

و البته تشخيص "حد وسط" و "نقطه اعتدال" كار ساده و آساني نيست و چه بسا افراط‌گرايان، تندترين رفتار‌هاي خود را، مصداق عدالت بدانند و يا در داوري نسبت به رفتار‌هاي عادلانه ديگران، به ايشان نسبت "كندروي" و تفريط و يا سازشكاري دهند .

باور شيعيان به امامت اميرالمؤمنين (ع) و پيوند ناگسستني وي با عدالت، شاخصي در اختيار آنان قرار مي‌دهد كه بر مبناي آن، تشخيص «افراط» و «تفريط» دشوار نخواهد بود و با توجه به سيره آن حضرت مي‌توان تحليل كرد كه:

الف) در جامعه علوي، چه زمينه‌هايي براي افراط گرايي وجود داشت؟

ب) افراط گرايان در ميان اصحاب حضرت، چگونه عمل مي‌كردند؟

ج) افراط گرايان براي اقدامات تند و افراطي چه توجيهي داشتند؟

د) افراط گرايان چه فرجامي براي دولت علوي رقم زدند؟

هـ) اميرالمؤمنين دربرابر افراط‌گرايان چه موضعي داشتند؟

 

انقلاب، زمينه ساز افراط گري

فرهنگ جاهليت، فرهنگ افراط‌گري بوده، اعراب كه به عصّبيت شُهره بودند، هرگز با رسيدن به قدرت، حاضر به رعايت اعتدال نبودند و لذا اگر يك كشته مي‌دادند، به قصاص قاتل بسنده نمي‌كردند و در جنايت بر عضو هم به مقابله به مثل حاضر نمي‌شدند و به كمتر از قتل رضايت نمي‌دادند و قرآن، آنان را از زياده روي و اعتداء، بر حذر مي‌داشت و حتي در جهاد هم بر ايشان هشدار مي‌داد كه زياده روي نكنيد: «و لاتعتدوا»(سوره بقره، آيه190)

اين فرهنگ اعتداء و تجاوز كه با بعثت نبوي، كنترل گرديد، پس از وفات حضرت بار ديگر سربرآورد و عناصر افراطي ميدان‌دار شدند. ولي در پايان دوره عثمان و فراگير شدن روحيه عصيان و اعتراض در ميان مسلمانان، زمينه‌هاي جديدي براي افراط‌گري فراهم آمد و اين بار "شورش و انقلاب" بهانه تازه‌اي به دست انقلابيون داد تا به اين عنوان دست به رفتار‌هاي خلاف قاعده زده و از مسير اعتدال خارج شوند.
وقتي كه انقلاب فراگير شد، جبهه وسيع و گسترده‌اي را در بر گرفت، جبهه‌اي كه يك سوي آن طلحه و زبير و عايشه، و سوي ديگر آن كميل بن زياد، مالك اشتر و عمارياسر و محمد بن ابي بكر بودند.
اميرالمؤمنين هرچند به شدت به اعمال خليفه اعتراض داشت و او را شايسته اين منصب نميدانست، ولي شيوه‌هاي تند انقلابيون را تأييد نمي‌كرد. او نه تنها رهبري انقلاب را برعهده نگرفت، بلكه بارها براي مهار و كنترل انقلابيون اقدام كرد، ولي آن‌ها به كمتر از "حذف" رضايت نمي‌دادند. وقتي كه ششصد نفر از مصريان براي اعتراض به مدينه آمدند و با عثمان ملاقات كردند، خليفه از حضرت خواست كه وساطت كند تا آنان بازگردند، حضرت پذيرفت و از آن‌ها خواست كه آرام باشند. استدلال امام در اين مرحله آن نبود كه خليفه بي‌گناه است واعتراض انقلابيون بي‌مورد است، بلكه امام مي‌ فرمود : اين اعتراضات تند، شما را در مسيري قرار مي‌دهد كه آينده آن روشن نيست! در حالي كه آن‌ها گمان مي‌كردند كه با كنار گذاشتن خليفه، همه چيز اصلاح خواهد شد، امام هشدار مي‌دادكه عاقبت اين كار معلوم نيست! يعني اميد‌ها و آرزو‌هاي شما بيش از آن كه بر شناخت واقعي اوضاع مبتني باشد، از شور و احساسات ناشي مي‌شود: «يا هؤلاء تلبثوا و لاتسرعوا الي شيء لا تعرفون عاقبته، ولي آن جماعت انقلابي، همان شعار را تكرار مي‌كردند كه به غير از كناره‌گيري خليفه، رضايت نمي‌دهيم: فقالوا هيهات، لا نقنع منه الّا بالاعتزال عن هذا الامر.»(مفيد، الجمل، ص137) 

شيخ مفيد در ادامه مي‌گويد: وقتي در اثر فشار انقلابيون خليفه به مسجد آمد و بر فراز منبر، اظهار ندامت و پشيماني كرد، و قبول كرد به اصلاحات تن دهد امام علیه‌السلام از آنان خواست كه اين عذرخواهي را بپذيرند و از شعار اسقاط خليفه صرف نظر كنند: «اتقوا الله! مالكم و للرجل؟! اما رجع عمّا انكرتموه؟ اما تاب علي المنبر توبة جهر بها؟» ولي خليفه با ادامه دادن روش خود، اين حمايت حضرت را از دست داد.

البته انقلابيون، حتي آن‌ها كه از ارادتمندان اميرالمؤمنين بودند و براي به قدرت رسيدن حضرت تلاش داشتند، بلافاصله با قتل خليفه و پديد آمدن ابر‌هاي تيره اختلاف و درگيري‌هاي داخلي، به خطا‌هاي محاسباتي خود پي بردند و پذيرفتند كه هرچند خليفه، لياقت و شايستگي اين مقام را نداشته، ولي با اقدام آن‌ها، دشمنان فرصت‌هاي جديدي براي ترك تازي پيدا كرده‌اند. از اين رو بعد‌ها كه عمروعاص از عمار ياسر ـ كه از سران انقلابيون بود ـ پرسيد كه درباره قتل عثمان چه نظري دارد؟ عماردر پاسخ گفت: اين كار راه‌هاي هر فساد و تباهي را به روي شما گشود: «فتح لكم باب كل سوءِ»(نصر بن مزاحم، وقعه صفين،338)

جالب آن است كه امير المؤمنين در اوج انقلاب، علاوه بر آن كه مخاطرات انقلاب را به انقلابيون گوشزد مي‌كرد، به شخص خليفه نيز هشدار مي‌داد كه اگر به تغيير روش خود تن ندهد و كار به قتل خليفه بيانجامد، مشكلات جديدي بروز خواهد كرد و قتل و درگيري در ميان مسلمانان پيوسته ادامه خواهد داشت، لذا خليفه را به خدا قسم مي‌داد كه نگذارد كار به انجا بيانجامد. امام(ع) به جاي آن كه در ضمير خود از حذف خليفه شاد باشد چرا كه امكان به قدرت رسيدن او را فراهم مي‌كند، از چنين حادثه‌اي بيمناك بود و عواقب آن را ناگوار مي‌دانست. خطبه164نهج البلاغه، كه گزارشي از وساطت حضرت بين انقلابيون و عثمان است به اين جملات مي‌رسد كه «و اني أنشدك‌الله ان لاتكون امام هده الامه المقتول، فانه كان يقال يقتل في هذه الامه امام يفتح عليها القتل و القتال الي يوم القيامه.«

علاوه بر اين اميرالمؤمنين كه بر مبناي عدالت، شيوه ناعادلانه خليفه را تخطئه مي‌كرد، بر اساس همين مبنا نيز شيوه افراط گرايانه انقلابيون را هم تخطئه مي‌كرد، امام نه‌ تنها كار آن‌ها را از نظر "منطق عقل" و تدبير و آينده نگري قابل نقد مي‌دانست، بلكه اقدامات آن‌ها را از نظر "منطق عدل" و دوري از تند روي و افراط گري نبز قابل قبول نمي‌دانست. لذا وقتي درباره قتل عثمان نظر مي‌داد، هم عثمان را محكوم مي‌كرد و هم شيوه انقلابيون را: «استأره فأساء الاثره و جزعتم فأسأتم الجزع». يعني عثمان شيوه بدي در خود كامگي در پيش گرفت و شما هم شيوه بدي در اعتراض داشتيد. (نهج البلاغه، خطبه30)

اين نقد حضرت اشاره به همان تندروي‌هايي است كه انقلابيون آن روز‌ها داشتند و شرح آن به تفضيل در تاريخ آمده است، از آن جمله:
1
ـ انقلابيون ـ و از آن جمله مالك اشتر كه با هزار نفر از كوفه آمده بود ـ خانه عثمان را در محاصره خود درآوردند و اجازه ورود آب هم به خانه او نمي‌دادند. (الامامه والسياسه، ج1، ص38) و در همين شرايط بود كه اميرالمؤمنين براي رساندن آب به خليفه اقدام كرد. (امالي شيخ طوسي، ج2، ص325)

2ـ انقلابيون به جاي قتل بدون زجر، او را زير لگد‌هاي خود قرار داده و با ضربه به سر و فرو بردن نيزه بر بدن او، او را به قتل رساندند. در العقد الفريد، همسر خليفه به نام نائله، گزارشي از مشاهدات خود از اين وضع فجيع ارائه كرده است. (ج5، ص50) محمدبن ابي بكر و عمروبن حمق، از عناصر فعال در اين ماجرا بودند. به نقل مسعودي، اميرالمؤمنين در اين شرايط برخي از نزديكان خود را براي جلوگيري از اين اقدامات به خانه عثمان فرستاد. (مروج الذهب، ج2، ص353)

3ـ پس از قتل خليفه، انقلابيون اجازه تشييع جنازه او را ندادند، سه روز بدن او رها شده بود، و حتي دخترش حق نداشت كه براي پدر گريه كند، از غسل و نماز بر بدن او نيز ممانعت كردند، و اجازه دفن او را در بقيع ندادند، و در خرابه مجاور آن كه يهوديان دفن مي‌شدند او را دفن كردند، اين محل بعدا به بقيع متصل گرديد. (تاريخ طبري، ج4، ص412) و البته اميرالمؤمنين در همه اين مراحل، انقلابيون را از اين اقدامات منع مي‌كرد. (همان)

 

نمودهاي افراط گرايي

پس از قتل خليفه و بعد از آن كه مسلمانان با اميرالمؤمنين بيعت كردند، جبهه انقلابيون دچار تشتت گرديد، عده‌اي بر پيمان خود با حضرت استوار ماندند، و عده‌اي ديگر از حضرت فاصله گرفتند و يا به مقابله برخاستند. افراطي‌گري در ميان گروه دوم و از آن جمله ناكثين و مارقين، ماجرا‌هاي مفصلي دارد كه فراوان بازگو شده است و لذا بازخواني پرونده تكفيرياني مانند خوارج كه روزگاري "با" اميرالمؤمنين بودند، و روزگار ديگر "بر" حضرت خروج كردند، در اين جا ضرورتي ندارد، ولي نبايد فراموش كرد كه آثار افراطي‌گري در ميان اصحاب و ياران حضرت نيز، تا پايان دوره خلافت امام، حضور داشت، اعضاي اين جريان چون به پيشواي خودباور قلبي و اعتقاد راسخ داشتند، لذا تندروي‌هايشان به جدا شدن از حضرت، نيانجاميد، ولي پيوسته در سخنان و رفتارهايشان، تندروي ظهور مي‌كرد و اميرالمؤمنين در برابر خواسته‌هايشان مقاومت مي‌كرد. هرچند گاه فضاسازي‌هايشان، ابتكار عمل را از حضرت مي‌گرفت، و امام را به اقدامات ناخواسته، وادار مي‌كرد.

از اين رو ما در دوره حكومت اميرالمؤمنين، با دو جريان افراطي مواجه‌ايم، جرياني كه در برابر امام قرار دارد مانند خوارج، و جرياني كه در كنار امام قرار دارد و نمي‌خواهد از دستور حضرت تخطّي كند. براي درك درست از افراطي‌گري در ميان پيروان حضرت، بايد عملكرد اين گروه دوم، مورد تأمل قرار گيرد. نمونه‌اي از اين مواضع در اينجا ذكر مي‌گردد:

 

1ـ بيعت تحميلي

بيعت با اميرالمؤمنين، در فضايي كاملا آزاد انجام گرفت و هيچ تهديدي وجود نداشت. از اين رو برخي از مسلمانان به بهانه‌هاي واهي، از بيعت كردن امتناع كردند. در اين شرايط، برخي از ياران حضرت، شيوه بيعت تحميلي و رأي زوري را پيشنهاد مي‌كردند. البته نيت و قصد آنان خير بود و گمان مي‌كردند كه با زور و فشار مي‌توان جلوي مخالفت‌ها را گرفته و جامعه‌اي يكدست پديد آورد. از اين رو مالك اشتر به اين باور بود كه با زور بايد افرادي مانند عبدالله بن عمر را وادار به بيعت كرد و اگر تسليم نشوند، بايد گردن‌شان را زد! لذا درباره او به امام گفت: عبدالله احساس امنيت و آزادي مي‌كند كه حاضر به بيعت نيست و خود را از تازيانه و شمشير شما در امان مي‌بيند، اجازه دهيد تا گردن او را بزنم! امام فرمود: من بعيت از روي اكراه نمي‌خواهم، او را آزاد بگذاريد: «فقال الاشتر: إن هذا أمن من سوطك و سيفك فدعني اضرب عنقه، فقال(ع): لست اريد ذلك منه علي كره، خلّو سبيله».

مالك اشتر علاوه بر اين كه براي گردن زدن امثال عبدالله بن عمر، توجيه سياسي داشت، مي‌توانست توجيه فقهي نيز ارائه كند، همان توجيه كه مي‌گويد: بيعت با امام مسلمين و يا رأي دادن به او يك "تكليف" است، و هركس كه از وظيفه خود امتناع مي‌كند، مي‌توان او را با اعمال قدرت و فشار، به آن وادار كرد.(ر.ك: دراسات في ولاية الفقيه، الشیخ حسینعلی المنتظری ، ج1، ص571)

 

2ـ حبس متّهمان

برخورد با كساني كه مورد سوءظن قرار مي‌گيرند و اقدام به دستگيري و حبس آنان، در جهت جلوگيري از اقدامات تخريبي‌شان، يكي از خواسته‌هاي عناصر افراطي است و گاه افرادي كه به عقل و تدبير هم شناخته مي‌شوند اين گونه شيوه‌ها را تجويز و توصيه مي‌كنند. مثلا ابن عباس به اميرالمؤمنين پيشنهاد كرد كه چون طلحه و زبير در صددند كه به مكه بروند و در آن جا زمينه شورش و عصيان را فراهم آوردند، آن‌ها را زنداني كند و بدين وسيله جلوي فتنه آن‌ها را بگيرد. ولي اميرالمؤمنين به چنين پيشنهاد‌هايي تن نمي‌داد و آن را ظلم مي‌شمرد و مجازات قبل از جرم را ناعادلانه مي‌دانست: يابن عباس أتأمروني بالظلم بدأ و بالسيئه قبل الحسنه و اعاقب علي الظنه و التهمه، كلا! (الجمل، مفيد، ص167)

 

3ـ برخورد با معتزلان و كناره گيران

در حكومت علوي، كساني كه با حضرت بيعت نكرده بودند، از امنيت و آزادي برخوردار بودند و تا وقتي در برابر حكومت دست به قيام نمي‌زدند، كسي متعرض آن‌ها نمي‌شد، ولي افراد تندرو اينگونه مماشات و سماحت را نمي‌پذيرفتند و خواهان برخورد انقلابي با اين گروه بودند، مثلا محمدبن ابي بكر وقتي به عنوان استاندار مصر به آن جا رفت، در فاصله كم‌تر از يك ماه، متعزلين (كساني كه از بيعت كناره‌گيري كرده بودند) را احضار كرده و اخطار نمود كه يا تسليم مي‌شويد و ما را مي‌پذيريد، و يا بايد مصر را ترك كرده و از شهرهاي ما بيرون رويد: «اما ان تدخلوا في طاعتنا اما ان تخرجوا من بلادنا.» و چون آنان مقاومت كردند، محمد بن ابي بكر، با آن‌ها درگيري خونين پيدا كرد. اين درحالي بود كه استاندار قبل ـ قيس بن سعد ـ به آن‌ها امنيت داده بود(شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج6، ص73)

 

4ـ حذف عاقلان

افراطي‌ها براي آن كه همه امور را به قبضه خود درآورند، چاره‌اي جز "حذف" عناصر معتدل و با تدبير ندارند، و براي اين كه در حذف موفق شوند بناچار ابتداء بايد با القاء سوءظن و طرح تحليل‌هاي غير واقعي آنان را در معرض اتهام قرار داده و جوّ رواني برعليه آنان بوجود آورند. به نظر مي‌رسد كه يكي از عاقل‌ترين و با تدبير‌ترين اصحاب اميرالمؤمنين ـ بلكه عاقل‌ترين آن‌ها ـ قيس بن سعد بن عباده است كه همگان او را به اين صفت معرفي كرده‌اند. او در ابتداء از طرف حضرت استاندار مصر شد، پس از چندي معاويه باب مكاتبه با او را گشود، و قيس در مرحله اوّليه، با ادبيات سياسي مبهم و تعبيرات دو پهلو، پاسخ معاويه را داد تا اهداف واقعي او آشكار شود، معاويه كه از وي بسيار نگران بود به جنگ رواني روي آورد و اعلام كرد كه قيس با من سازش كرده است و در اين باره سند مجعولي را منتشر كرد. با اين شيطنت معاويه، بخشي از عناصر ساده لوح يا تند رو در ميان اصحاب اميرالمؤمنين تحت تأثير قرار گرفته، و با دامن زدن به شايعات از حضرت خواستند كه او را عزل كند، امام(ع) آن نسبت‌ها به قيس را نمي‌پذيرفت و مي‌فرمود "اني والله ما اصدّق بهذا علي قيس"، ولي عبدالله بن جعفر اصرار داشت كه بايد او را عزل كرد زيرا نبايد روزه شك‌دار بگيريم: "دع مايريبك الي مالا يريبك" و البته عبدالله سعي مي‌كرد كه با عزل قيس، زمينه استاندار شدن برادرش محمدبن ابي بكر ـ كه از مادر بايكديگر مشترك بودندـ را فراهم كند. (الغارات، ج1، ص137)

بهرحال به تعبير آيه‌الله احمدي ميانجي، اطرافيان ناآگاه و تند رو امام، امام را مجبور كردند كه قيس را عزل كند: "الجئوه(ع) الي عزل قيس" (مكاتيب الائمه، ج1، ص512) و به تعبير علامه مجلسي، اين فشار‌ها نمونه‌اي از همان فشار‌هاي خوارج بود كه در صفين به قبول حكميت انجاميد و در حالي كه حضرت نظر ديگري داشت، در شرايط اضطراري به خواسته ايشان تن داد. (بحارالانوار، ج33، ص540) و وقتي آثار منفي اين تندروي‌ها آشكار گرديد، كه محمدبن ابي بكر به مصر رفت، و در اثر عدم تدبير كافي و بالاخره با شهادت او، بحران مصر بالا گرفت و در نهايت مصر سقوط كرد، در حالي كه با مديريت و تدبير و سياست شخصيتي مانند قيس جلوي اين فاجعه را مي‌توانستند بگيرند. چه اين كه حضرت، پس از وي، نظر به استانداري هاشم بن عتبه داشت كه مانع شدند و پس از شهادت محمد بن ابي بكر، امام تصريح كرد كه اگر هاشم اعزام شده بود، عرصه به دست دشمنان نمي‌افتاد و فرصت سوزي نمي‌شد: «و قد اردت توليه مصر هاشم بن عتبه و لو وليته اياها لما خلّي مهم العَرصه و لا انهزَهُمُ الفرصه». (نهج البلاغه، خطبه66)

 

5ـ تندروي در برخورد با دشمنان

در ميان اصحاب اميرالمؤمنين بزرگاني بودند كه از سرِعشق به حضرت و به دليل شدت عداوت نسبت به دشمنان وي، تقاضاي برخورد‌هاي تند با دشمنان را داشتند و چه بسا توصيه‌هاي حضرت به رفق و مدارا، برايشان غير قابل تحمل بود، مثلا اميرالمؤمنين با پايان يافتن جنگ جمل، اعلام عفو عمومي كرد و از تعقيب سپاهيان دشمن تعرض به مجروحان آنها را منع نمود، ولي اين شيوه براي عمارياسر، سنگين بود، و به فرموده امام سجاد، او مردي تند و تيز بود، و لذا توقعات ديگري داشت: «ان ابا اليقظان كان رجلا حادا«ً. ولي اميرالمؤمنين فرمود: آن گونه كه پيامبر بعد از فتح مكه با مشركان رفتار كرد، با سپاه بصره برخورد مي‌كنم. (شيخ طوسي، تهذيب، ج6، ص155)

همين خصلت روحي و سياسي سبب آن مي‌شد كه گاه اين گونه افراد به رفتارهايي دست بزنند كه خواسته يا ناخواسته با شيوه و سبك اميرالمؤمنين ناسازگار باشد، چه اين كه در جريان جنگ جمل، چنين اتفاقي به دور از چشم حضرت توسط مالك اشتر افتاد. ماجرا اين است كه يك بار ابوحمزه ثمالي به امام سجاد گفت چرا اميرالمؤمنين در جنگ جمل و در برخورد با مسلمانان طاغي، رفتاري برخلاف رفتار بزرگوارانه پيامبر با مشركان داشت؟ امام سجاد بسيار ناراحت شد و فرمود: حضرت علي(ع) همان سيره پيامبر را داشت، ولي جريان اين است كه وقتي مالك اشتر فرماندهي خط مقدم را برعهده داشت امام به او كتبا دستور داد كه فراريان را تعقيب نكند و مجروحان را آزار ندهد، نامه به مالك رسيد و او آن را جلوي زين اسب خود قرار داد و به جنگ ادامه داد و اصحاب جمل را از دم درو كرد و تا خانه هايشان تعقيب كرد، و پس از آن نامه را برداشت و خواند و مضمون آن را به سپاهيان خود اعلام نمود! (كافي، ج5، ص33)

***

 نمونه‌هاي فوق به عنوان نمود‌هايي از تندروي و افراط‌گرايي، نشان مي‌دهد كه اين گرايش ناشايسته اخلاقي وسياسي را فقط در مخالفان نبايد ديد، و حتي كساني كه به رأس هرم قدرت در حكومت اسلامي نزديك اند، از اين آفت، مصونيت ندارند. از اين رو بايد بررسي كرد كه ريشه اين مشكل در كجاست؟ و چرا افراد شايسته نيز ممكن است به آن دچار شوند؟ و راه مقابله با اين آسيب چيست؟ و چگونه مي‌توان جامعه اسلامي را در مسير تعادل و به دور از افراط و تفريط، مديريت كرد؟ اميد است در فرصت‌هاي ديگري به اين موضوع برگرديم.

ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی به روایت حسن روحانی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

امام "مظلوم" امت ، مرحوم آیت الله العظمی خمینی (رضوان الله علیه) در سال 1358 به اصرار برخی

آقایان شروع به تفسیر قرآن کریم با محوریت سوره مبارکه الفاتحة الکتاب کردند.

این دروس تقریبا حدود 6 ماه ادامه داشت اما متاسفانه عده ای متحجر جامد العقل ، که اکثرا از مشهد

بودند ، به ایشان نامه های بسیاری نگاشتند و خواستار تعطیلی دروس مذکور شدند.

بالاخره در هر طایفه و مذهبی افرادی با تفکرات تکفیری داعشی هستند که چون فاقد منطق و زبان

علمی اند ، سعی می کنند با استفاده از چماق تهدید و تکفیر و تفسیق و تجهیل و ... ، مخالفین و یا

حتی کسانی که نظرات متفاوتی با آنها دارند را سرکوب کرده و از میدان به درشان کنند.

چنانچه سالها قبل هم چنین رفتارهایی را با سراج حوزه علمیه حضرت علامه طباطبایی کردند.

در واقع "قلم" هایشان "چماق" است.

و متاسفانه امروزه هم کماکان چه در عرصه "سیاست" و چه علم چنین اعمال ناشایستی مشاهده

می شود.

به هر حال در اثر این فشارها بود که امام برای همیشه این درس را تعطیل کردند.

البته ایشان ، از همان ابتدا چنانچه از ظاهر ویدئوهایی که بر جای مانده است ، مشخص است که

با اکراه قبول کرده بودند که درس بگویند.

چندی پیش ، نزدیک افطار ، شبکه خبر سخنرانی حجة الاسلام دکتر حسن روحانی در همایش

خادمان قرآن کریم ، را به طور زنده پخش می کرد.

قسمتی از سخنرانی ایشان ناظر به همین تعطیلی درس امام بود و بسیار جالب بود فلذا روز بعد

سخنرانی مذکور را دانلود کردم و آن قسمت را جدا کردم که از لینک زیر قابل دریافت است:

دانلود

در قسمتی از فایل فوق روحانی می گوید: که رفتم نزد امام و خواهش کردم که درس را حداقل

بدون پخش در انذار عمومی ادامه دهند اما نمی گویم ایشان چه گفت؟!

 البته بعید می دانم کسی نتواند حدس بزند که پاسخ امام چه بوده...

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                               «ثقلین»

تمثیل آینه و شخص ناظر در آن در بیان تجربه وحدت وجود 2


دکتر قاسم کاکایی

«تمثیل آینه و شخص ناظر در آن 2»


4 -آینه پارادوکس وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را می تواند نشان دهد
چنانکه دیدیم یکی از پارادوکسهای اصلی وحدت وجود ، کثرت در وحدت و وحدت در کثرت است
یعنی خدا واحدِ کثیر ، و عالم ، کثیرِ واحد است.تمثیل آینه هر دو وجه این پارادوکس را می تواند
نشان دهد.اگر صورتهای متعددی در آینه ی واحدی ظاهر شوند ، کثرت صور به وحدت آینه آسیب
نمی رساند.این آینه یک واحدِ کثیر است.
به همین سان اگر اعیان موجودات که همان اعیان ثابته اند،همه درآینه ی خدا تجلی نمایند و به
وجود خدا موجود باشند ، خدا را می توانیم واحدِ کثیر بدانیم.
ابن عربی در این مورد می گوید:«همه ی صور در حق ظاهر می شوند.
پس مانند این است که عین واحدی به عنوان آینه باشد ...
آینه در اینجا عین واحدی است که صور ظاهر شده در آن کثیرند.»1
اکهارت نیز دیدن اشیا را در خودشان علم شامگاهی و دیدن اشیا در ذات حق را علم صبحگاهی
می نامد.این رویت مخصوص انسانهای کامل است که یک نوع آگاهیِ «همه در خدا» دارند و همه
چیز را در خدا می بینند.این آگاهی حکایت از وحدت اشیای کثیره در ذات خدا دارد.2
در این وجه از تمثیل ، همانطور که آینه دیده نمی شود و فقط صور قابل رویت اند ، ذات خدا که
حکم آینه پیدا کرده نیز دیده نمی شود و آنچه را می بینیم ، عالَم است.به قول ابن عربی ، در
اینجا «حق مجلای صور ممکنات است.پس عالَم ، عالَم را جز در حق نمی بیند.»3
عارف حداکثر می تواند به جایی برسد که خود را در آینه ی حق ببیند و به عین ثابت خود بنگرد
اما هیچگاه حق را نخواهد دید.
به قول ابن عربی:«تجلی ذات جز به اندازه ی استعداد متجلی له نیست.
غیر از این ممکن نمی باشد.متجلی له در آینه ی حق جز صورت خود را نمی بیند.یعنی حق را
ندیده و ممکن نیست که ببیند؛با آنکه علم دارد که تنها در اوست که صورت خود را می بیند...
پس طمع مورز که از این بالاتر روی زیرا در آنچا چیزی نیست.بعد از آن غیر از عدم محض در
کار نیست.او آینه ای است که با آن خودت را رویت می کنی.»4
اما وجه دوم این پارادوکس ، وحدت در کثرت است.تمثیل آن ، شخص واحدی است که در میان
آینه های گوناگون ظهور یافته باشد که از حیث تحدب و تقعر ، کوچکی و بزرگی ، شکل و رنگ
متفاوت باشند.
در این صورت همه او را نشان می دهند لیکن هرکدام به مقتضای حال و استعداد خود ، تصویری
متفاوت با سایر تصاویر ارائه می دهد.اگر این مطلب را به آنچه قبلا گفتیم اضافه کنیم ، یعنی
بپذیریم که تصویر نه به آینه بلکه به شخص ناظر قائم است و آینه به علت نیستی اش چیزی
در آن ظاهر نشده بلکه این تصویر غیر از خود شخص ناظر چیز دیگری نیست ، در آن صورت
در همه ی این صور گوناگون خود آن شخص است که ظاهر شده است چنان که اکهارت می گوید:
«به عنوان مثال تصاویری را در نظر بگیرید که از صورت شخصی واحد در آینه های متعدد به
وجود می آیند.همه ی آن تصاویر از آن جهت که تصویرند ، جز یک تصویر واحد نیستند که همان
صورت شخص ناظر است.هیچ یک از خود وجود یا بقایی ندارند مگر از طریق همان یکی.5
در اینجا بر عکس وجه قبل ، خلق آینه ی حق است ، لذا حکم نیستی پیدا کرده و دیده نمی شود
و چشم عارف تنها بر حق قرار می گیرد.به قول اکهارت ، در اینجا «همه چیز برای تو عین خدا
می شود زیرا در همه چیز چشم تو تنها بر خداست»6
از نظر ابن عربی نیز تمثیل آینه راهی است برای نشان دادن کیفیت پیدایی کثرت از وحدت بدون
آنکه به وحدت لطمه بخورد.7
چنانکه می گوید:«در ممکنات وجودی غیر از وجود حق نیست مانند صورت در آینه»8
وی دو وجه یاد شده از تمثیل وحدت و کثرت را با ذکر دو نوع آینه در دو فص اول از فصوص،
توضیح می دهد:
در فص آدمی خلق آینه ی حق است یعنی خدا خود را در آینه ی خلق و در بالاترین درجه ی آن،
انسان کامل ، می بیند.و در فص شیثی ابن عربی این امر را بیان می کند که حق آینه ی خلق
است و انسان خود را در آینه ی خدا می بیند.9
یعنی جهان بینی وحدت در کثرت از آن خداست و جهان بینی کثرت در وحدت از آن عارف هرکدام
خود را در آینه ی دیگری می بیند.در قوس نزول ، خدا آینه ی انسان را صیقل می دهد و در آن
تجلی می کند.
و در قوس صعود عارف قلب خود را صیقل می دهد و با نیستی خود ، خدا را نشان می دهد.10
حال هنگامی که عارف به وحدت می رسد قوس نزول و صعود یکی می شوند و تمثیل آینه هر دو
وجه را با هم نشان می دهد.11

5- آینه می تواند تمثیلی از خیال و جمع نقیضین باشد
وقتی ما در برابر آینه قرار می گیریم ، خود را در آینه می بینیم.یعنی در اینجا رائی و مرئی
یکی می شوند.
صوفیه این تمثیل را برای نشان دادن کیفیت از بین رفتن دوگانگی ذهن و عین ، و خود و غیر،
به کار می برند.12
اگر آینه در حکم معدوم باشد و فقط شخص ناظر وجود حقیقی داشته باشد پس این خود شخص
می باشد که در تصویر ظهور کرده است و نه چیز دیگر.به تعبیر اکهارت در اینجا
«تصویر و صاحب تصویر یکی هستند»13 هنگام تجلی خدا در آینه ی خلق وقتی تجلی در
حکم نیستی باشد پس آنچه ظاهر شده خود خداست.14
یعنی ظاهر و مظهر یکی هستند.به قول اکهارت تصویر نه وجودی لنفسه دارد و نه حتی وجودی
فی نفسه و همه هستی خود را از صاحب تصویر دریافت می کند.به چیز دیگری غیر از صاحب
تصویر تعلق ندارد و نه آنکه وجود را به وساطت چیز دیگری از صاحب تصویر دریافت می کند.
پس باید گفت وجود را مستقیما از خود صاحب تصویر دریافت می دارد بلکه بالاتر ، یک وجود
بیشتر نیست که به تصویر و صاحب تصویر تواما نسبت داده می شود.15
بدین ترتیب آینه پارادوکس «هو لا هو» را به خوبی تبیین می کند.به قول ابن عربی:
«ممکن متصف به این می شود که معدوم است ؛ مانند صورتی که بین رائی و آینه ظاهر
می شود.نه عین رائی است و نه غیر آن.مانند یک نسبت و یا امر اضافی و اعتباری است.
لذا عده ای در وجود ممکن مناقشه و آن را نفی کرده و گفته اند که غیر از واجب و محال
چیزی در کار نیست.»16
دقت در این که این تصویر چیست ، در کجاست و به چه چیزی قیام دارد ، پارادوکس یاد شده
را واضحتر و حیرت ناشی از آن را بیشتر می کند.تصویری که حاصل می شود در کجاست؟
آیا در بدن شخص رائی است و از بدن او متجلی می شود یا در آینه ای است که بدان می نگرد؟
و یا چیز سومی است که بین او و آینه قرار دارد؟
پاسخ اکهارت این است که هنگامی که من مقابل آینه ایستاده ام«تصویر از من است ، در من
است و به سوی من است»17
درست است که من در آینه ظاهر شده ام و خودم خودم را می بینم ؛ ولی این را که می بینم
آیا خود من است؟
می توانیم بگوییم آری و نه.از دیدگاه اکهارت تصویر آینه به علت مجازی بودن با صاحب تصویر،
نهایت شباهت و در عین حال نهایت تفاوت را دارد.18
این تمثیلی است از رابطه ی حق و خلق.حق خودش را در آینه ی خلق دیده است ؛ پس صفاتی
که خلق نشان می دهند عینا صفات حق اند در عین اینکه کاملا از صفات او متمایزند.
از نظر ابن عربی نیز:
ظهور اعیان ما مانند ظهور صور در آینه هاست.این صورتها نه عین رائی است و نه عین متجلی
امر سومی نیز در کار نیست تا متعلق ادراک باشد.اصل ادراک را نیز نمی توان منکر شد.19
[پس] صورت در آینه نه عین رائی است و نه غیر آن...[تصویر می گوید] من هرچند تجلی تو و
صورت تو هستم اما تو ، من نیستی و من تو نیستم.20
مرئی نه عین توست و نه غیر تو.21

از امام رضا(ع) برای نشان دادن رابطه ی حق و خلق ضمن روایتی تمثیل آینه چنین نقل شده
است که نه ما در آینه ایم و نه آینه در ماست ولی ما و تصویر آینه یکی هستیم.
22

این تمثیل همان خیال است که قبلا از آن سخن گفتیم.به تعبیر ابن عربی:
«خیال نه موجود است و نه معدوم.نه معلوم است و نه مجهول ، نه منفی است و نه مثبت.
چنانکه انسان صورت خود را در آینه می بیند.قطعا می داند که صورت خود را دیده است و از
وجهی می داند که صورت خود را ندیده است...نمی تواند دیدن صورت خود را منکر شود و نیز
نمی داند که صورت خود را که دیده است نه در آینه است و نه بین او و آینه...پس در این گفته
که صورت خود را دیده ام و صورت خود را ندیده ام ، نه صادق است و نه کاذب.»23
این همان حقیقتی است که زیر بنای عرفان را تشکیل می دهد.یعنی در اینجا طرفین نقیض
هیچ کدام متحمل صدق و کذب نمی شوند.این امر واقعیتی خیالی دارد نه آنکه به تعبیر بعضی،
صرفا حقیقتی شاعرانه باشد24 عارف واقعا آن را می بیند.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
--------------------------------------------
پاورقی:

1-     الفتوحات المکیه ، ج1، ص 184
2-     Mattew Fox، op. cit.، p.527
3-      الفتوحات المکیه ، ج3 ، ص116
4-      فصوص الحکم ، ج1 ، ص61 -62
5-      A Modern Translation ،p.304
6-      Breakthrough ،p.249
7-      R.W.J.Austion ،op.cit .،P.120
8-      الفتوحات المکیه ، ج3 ، ص396
9-      Titus Burckhardt ،op.cit .,P.20
10-    Michael Sells ,Mystical Languages .p.12
11-   
Michael Sells,"Bewildered Tongue ".p.119
          نویسنده مذکور نقل قولی از بایزید به نقل از تذکره الاولیاء بیان می کند که نگارنده آن را در تذکره نیافت.
          بایزید در اشاره به وحدت دو آینه و یکی شدن قوس صعود و نزول می گوید:«سی سال حق تعالی آینه ی
          من بود حال من آینه ی خود هستم.دیگر من آنکه بودم نیستم.زیرا اگر من و خدا دو باشیم ، شرک است و
         انکار وحدانیت او.از آنجا که دیگر من نیستم خدای تعالی خود آینه خود است.چرا که من از میان برخاسته ام
                                                                                      «همان»
12-    Michael Sells ,Mystical Languages .p.63
13-    The Essential Sermons ,p.129
15-   
Michael Sells ,Mystical Languages .p.98
16-    Reiner Schurmann , "Loss of Origin" ,p.295
17-    الفتوحات المکیه ، ج3 ، ص 48

Reiner Schurmann , "Loss of Origin" ,p.296   -18  
19-    Ibid
20-    الفتوحات المکیه ، ج4 ، ص300-299
21-    همان ، ج3 ، ص 80
22-    همان ، ج4 ، ص 316
23-    ابوجعفر محمد بن حسین بن بابویه(صدوق) ، التوحید ، تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری،
         مکتبه الصدوق ، تهران ، 1391 ه.ق ، ص 434-435

24-    الفتوحات المکیه ، ج1 ، ص 304

تمثیل آینه و شخص ناظر در آن در بیان تجربه وحدت وجود


دکتر قاسم کاکایی

«تمثیل آینه و شخص ناظر در آن»

شاید مهمترین تمثیلی که عرفا برای نشان دادن وحدت وجود به کار برده اند ، تمثیل آینه باشد.

به نحوی که بعضی از آنان چون عین القضات همدانی مدعی شده اند که اگر خدا آینه را خلق

نمی کرد معنای وحدت وجود قابل تبیین و تمثیل نبود.این تمثیل در بین عرفای ادیان ابراهیمی

اعم از یهودی ، مسیحی و مسلمان ، فراوان به کار رفته است.

عارفانی نیز که متدین به این ادیان نبوده اند ، از جمله نوافلاطونیان ، از آن بهره بسیار برده اند. 

به اعتقاد  بعضی از محققان بررسی رویکرد عرفا با مشربهای مختلف به تمثیل آینه ، ارزش یک

تحقیق مفصل و مستقل را دارد.1     

تمثیل آینه به عنوان یکی از اصلی ترین تمثیلهای وحدت وجود به کرات در آثار اکهارت دیده

می شود وی در اصطلاح آینه ی شفاف (unblemished mirror) را که در متون مقدس

به کار رفته به تجلی محض (pure emanation) مربوط می سازد.2

ابن عربی نیز معتقد است که : «خدا آینه را در عالم دنیا برای تو مثال  قرار داده است»3

«مثالی از این [آینه] نزدیکتر و شبیه تر برای تمثیل رویت و تجلی وجود ندارد»4

تناسب تمثیل آینه به خاطر ویژگی های مهمی است که در آینه وجود دارد و هر یک از آنها

می تواند برای یک یا چند جنبه از نظریه وحدت وجود و پارادوکس های -ظاهری- آن را به

خوبی تبیین کند.

اهم این ویژگی ها بدین قرار است: 

 

1-«شخص ناظر در عین این که در آینه ظهور کرده ، دستخوش هیچ تغییری نشده است»

این ویژگی می تواند تمثیلی از این امر باشد که خداوند که در عالم تجلی نموده ، هیچ تغییری

در ذاتش صورت نگرفته است.نه چیزی از او کم شده و نه چیزی بدو افزوده گشته است.

از این جهت ، انتقاداتی که به بعضی از تمثیلهای دیگر چون تغذیه ، قطره و جام شراب ،

و یا آهن و آتش شده است ، بر تمثیل آینه وارد نیست.چرا که در آن تمثیلها شاءبه ی مادیت،

جزء داشتن ، تغییر و دگرگونی و یا حلول وجود دارد5 در حالی که تمثیل آینه از این امور

مبراست.اگر عالم را آینه ای بدانیم که خدا در آن ظهور کرده است ، این ظهور مستلزم هیچ

تغییری در ذات خدا نیست ، همچنانکه کسی که مقابل آینه می ایستد ، بدون این که کوچکترین

تغییری کند در آینه ظاهر می شود.به اعتقاد اکهارت اگر چهره ی شخصی مقابل آینه باشد

تصویر وی در آینه ظاهر می شود بدون این که هیچ کوششی از جانب صاحب صورت رخ داده

و یا تغییری در وی انجام گرفته باشد.

حتی این ظهور مستلزم تغییر در اراده و یا ادراک وی نیزنمی باشد.

این صورت همان صورت است ، خواه آینه ای در کار باشد و خواه نباشد.خلقت نیز منعکس

کننده واقعیت خداست  بدون آنکه در خدا تغییری صورت پذیرد.6    

به اعتقاد ابن عربی نیز «ذات آینه در شخص ناظر از حیث ذاتش تاثیر نمی گذارد».7 

شخص ناظر با یک نظر که در آینه می کند ، بدون آنکه هیچ تغییر یا تاثیری در ذاتش رخ دهد

همه ی اجزای چهره اش بی واسطه در آینه ظاهر می شود.اکهارت به خاطر اینکه این تمثیل

موهم نوعی موجبیت در خدا نشود می گوید که تجلی و فیض در اینجا باعث سلب اراده از خدا

نمی گردد.از دیدگاه وی خدا به طور آزادانه در آینه ی خلقت تجلی می کند.8  

                               

2-«تصویر آینه قائم به شخص ناظر است» 

تمثیل آینه برای نشان دادن این حقیقت مناسب است که مخلوق از خود هیچ استقلالی ندارد و قائم

به خالق می باشد.اگر عمل خلقت را به تجلی برگردانیم و تجلی را به ظهور در آینه تشبیه کنیم ،

آن گاه از نظر اکهارت عالم قاءم به خداست و با توجه و تجلی خدا باقی است ، همانطور که

تصویرآینه تا زمانی برقرار است که شخص ناظر در برابر آینه قرار داشته باشد و بدان بنگرد.9

چنانکه می گوید :«تصویر تا آنجا که تصویر است چیزی را از آینه دریافت نمی کند بلکه کل

وجودش را از صاحب تصویر به دست می آورد»10   

یعنی اینکه «این تصویر از آینه نیست ، خودش نیز مستقل نمی باشد بلکه بیش از هر چیزی

ناشی از صاحب تصویر است»11         

همانطور که آینه غیر از آنچه از جانب صاحب تصویر دریافت می کند هیچ چیز از خود ندارد،

جهان مخلوق نیز هیچ وجودی از خود ندارد.12


3-«آینه وقتی دیگر نما باشد ، خودش فانی است»

از خصوصیات آینه این است که به شرطی می تواند نمایش دهنده ی چیز دیگری باشد که خودش

دیده نشود و در نتیجه «نیست» باشد.یعنی تنها می توان به آن نظر آلی داشت و اگر بخواهیم

بدان نظر استقلالی کنیم ، دیگر آینه نخواهد بود.به تعبیر دیگر ، آینه آن است که «منظور به»

باشد نه «منظور فیه».به قول ابن عربی:

«در صورتی که از شیء در جسم صیقلی ظاهر می شود بنگر و رویت خود را بررسی کن.

اگر دقت کنی در خواهی یافت که این صورت بین تو و عین آن جسم صیقلی که مجلای آن

است فاصله شده به نحوی که عین آن جسم صیقلی را هیچگاه نمی بینی.»13

«اگر صورت را در آینه ببینی خود آینه را نمی بینی ؛ با آنکه علم داری که صورت خودت

و صورتهای دیگر را جز در آینه ندیده ای...هنگامی که صورتی را در آینه می بینی سعی

کن که جرم آینه را ببینی ؛ هیچگاه نخواهی دید.»14

اکهارت نیز در این زمینه می گوید:«هنگامی که آینه را در نظر نگیرم ، دیگر این تصویر

من نیست که در آینه ظاهر می شود.بلکه من خودم همان تصویرم.»15

به اعتقاد یکی از محققان منظور اکهارت این است که هنگامی که آینه خودش متعلق رویت

واقع نشود ، دیگر تجلی در آینه معنا نخواهد داشت و صورتی که ظاهر است چیزی جز خود

من نیست.تنها در همین صورت است که آینه می تواند آینه ، یعنی دیگر نما باشد.16

چنانکه خود اکهارت تصریح می کند که آینه وقتی بیشترین کمال را داراست که خودش در

کار نباشد17

بنابراین از دیدگاه ابن عربی و اکهارت ، اگر به آینه ای تیره و ملکوک نگاه کنیم صرفا

شیشه می بینیم ؛ ولی اگر آینه صاف و صیقلی باشد وضعیت عوض می شود یعنی دیگر

آینه را نمی بینیم و تنها تصویر ناظر مشاهده خواهد شد18

این تمثیل ، تمثیل بسیار مناسبی است برای وحدت وجود ؛ و اینکه خدا هستی محض است

عارف نیستی صرف.وقتی که آن هستی در این نیستی قرار گرفت آنچه در این نیستی ظاهر

می شود همان هستی ، یعنی خود حق ، خواهد بود.عارف وقتی که نیستی ما سوی الله را

ادراک کرد ، در همان موقع خدا را دیده است.

(برای پرهیز از طولانی شدن مطلب ، مجددا اشارات و نکات مهمی را که در مقاله قبلی

ذکر کردیم بیان نمی داریم.لذا دوستانی که مطلب قبل را نخوانده اند ؛ حتما بخوانند)

                                                       ادامه دارد.....

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

---------------------------------------------

پاورقی:

1-       Bernard McGinn،Mystical Union، p.241،nt.p    

2-        Michael Sells ، Mystical Languages، p.164.

3-        الفتوحات المکیه ، ج4 ، ص 316

4-        فصوص الحکم ، ج1 ، ص 61

5-       Bernard McGinn ، "Love،Knowledge..."،p.81

6-       Bernard McGinn، "Do Christian..."، p.201

7-       الفتوحات المکیه ، ج1 ، ص 61

8-       Benedit M. Ashley ، op.cit .،p.234

9-       John Caputo ، "Fundamental Themes..."،p.221

10-     The Essential Sermons ، p.129

11-      Michael Sells ، Mystical Languages ، p.164

12-      Benedit M. Ashley، op.cit.،p.232

13-      الفتوحات المکیه ، ج 3 ، ص 116

14-      فصوص الحکم ، ج 1 ، ص  61-62

15-      Michael Sells ، Mystical Languages ، p.165     

16-      Ibid

17-      Ibid .،p. 173
18-      Ibid.، p. 63

نقش تمثیل و تشبیه در بیان تجربه وحدت وجود

دکتر قاسم کاکایی

«استفاده از زبان تمثیل و تشبیه برای بیان تجربه ی وحدت وجود»

ادراک وحدت وجود ورای طور عقل است و تنها با قوه خیال می توان آن را شهود کرد و دریافت.
حال همانطور که تجـــربه ی وحدت وجود به عالم خیال و قوه خیال عارف مربوط است ،
در مقام تعبیر نیز ، باید از ابزاری استفاده شود که با آن تجربه ، تناسب و سنخیت داشته باشد.
اینجاست که 
عرفا نزدیک ترین راه را برای بیان آن داده ی خیال منفصل ، به کارگیری قوه
 ی
خیال متصل می دانند 
و زبان استعاره و تشبیه را برای بیان جنبه های اسرارآمیز نظریه ی
وحدت وجود به خدمت می گیرند.1  
مایستر اکهارت(عارف آلمانی معاصر با جناب ابن عربی) با اعتراف به کاستی های زبان
در بیان وحدت وجود ، معتقد است که حداکثر کاری که در 
اینجـا می توانیم بکنیم این است 
که از زبان تمثیل 
(analogy) و استعاره (metaphor) 
استفاده کنیم.2 
از دیدگاه ابن عربی نیز ، (( تشبیه نوعی تخیل است.))
لذا می تواند ابزار مناسبی برای عبور به عالم خیال و تعبیر شهودات عرفانی باشد.
حال سخن بر سر این است که آیا چنین تمثیلات و تشبیهاتی را که مبین وحدت وجود باشند 
می توان یافت.
بعضی از نویسندگان معتقدند که تئیسم(theism) می تواند برای خدای خود در عین تنزیه ، الگو
و تشبیه 
پیدا کند ، ولی ((وحدت وجودیان برای پارادوکس های خویش نمی توانند در عالم
ناسوتی خودمان الگو و تشبیهی بیابند))4
ولی چنانکه خواهیم دید ، وحدت وجودیانی چون ابن عربی و مایستر اکهارت آلمــانی برای تبیین 
نظـــریه وحـــدت وجود و تقریــب آن به اذهان ، تمثیلات و تشبیهات فراوانی به کار می برند و به 
خصوص ابن عربی این امر بیان ناپذیر را با استفاده از زبان مجاز ، تشبیه و استعاره به بهترین
شکل و به صــور گوناگون ، بیان می نماید و عمق و غنای تجــارب متنوع خویش را در زمـــینه
وحدت وجود با کمک تخیل ، در قالب نظم و نثر و شعر به ما می نماید.

بنابراین انتقاد امثال عفیفی بر ابن عربی که:((چرا در بیان نظریه ای فلسفی از تمثیلهای گوناگون
استفاده می کند و حال آنکه تمثیل برای بیان نظریه ی فلسفی به هیچ وجه مناسبت ندارد))
5
وارد نیست.
اینان غفلت کرده اند که اصولا وحدت وجود نظریه ای فلسفی و یا حداقل برخاسته از عقل نیست،
بلکه جهان بینی حیرت و بیان اجتماع ضدین و نقیضین است که با تعابیر فلسفی سازگار نیست
و زبانی غیر از زبان فلسفه را می طلبد.
لذا جای تعجب نیست که ایشان در وحدت وجود ابن عربی و در بیان وی از ارتباط حق و خلق،
و
 یا وحدت و کثرت ، نظریه ی منظمی را نیابند که با فیوضات فلوطین و یا تنزیلات عبدالکریم 
جیلی قابل مقایسه باشد.6

فضل ابن عربی همان است که خود این نویسنده بدان معترف است و آن اینکه:((این مسئله

((پیچیده ی متافیزیکی را با التجاء به تشبیه و تمثیل و استعمال الفاظ مجازی غامض بیان می دارد

به هرحال بر خلاف نظر ایشان ، ((وحدت وجود)) نه یک مسئله ی متافیزیکی و محصول عقل ،

بلکه ادراک پارادوکس وحدت و کثرت است که عقل جز حیرت چیزی از آن در دست ندارد؛ و اگر

 ابن عربی بتواند این حیرت را به نحوی بیان و به سایر عقلا منتقل نماید به هدف خود از

نگارش کتابها و رساله هایش رسیده است.

لذا نمی توان از او انتقاد کرد که ((برای بیان وحدت وجود تشبیه و تمثیل را به نحوی به کار

((می برد که چیزی غیر از غموض و پیچیدگی اضافه نمی کند

اکهارت نیز تمثیل و تشبیهات فراوانی برای بیان وحدت وجود به کار می برد.در ادامه بحث به

بعضی از تمثیلات و تشبیهات این دو عارف در زمینه ی وحدت وجود خواهیم پرداخت ولی قبلا

تذکر این نکته لازم است که نیل به وحدت،گاهی از طریق وحدت ((عاشق و معشوق)) است و

گاهی از راه وحدت ((شاهد و مشهود)) و یا ((عالم و معلوم)) و لذا بعضی از این تشبیهات مبین

وحدت نوع اول اند که بیشتر جنبه ی انفسی دارد.بر این تشبیهات نوعی شور و عاطفه غالب

است که با عشق و محبت تناسب دارد و حاکی از یک نوع تغییر و تبدل و صیرورت و دگرگونی و

بیانگر فنای عاشق در معشوق می باشد(مثل تشبیه قطره در جام شراب یا تشبیه آتش و آهن)

اما تشبیهاتی که به بیان وحدت نوع دوم اختصاص دارند ، بیشتر بعد وجودشناختی وحدت وجود

را بیان می دارند و جنبه ی کینونت بر آنها بیشتر غالب است تا صیرورت و وحدت آفاقی را بیشتر

نشان می دهند تا وحدت انفسی را(مثل تمثیل آینه،نفس و بدن و سلسله اعداد) . تمثیلهای ابن

عربی و اکهارت بیشتر از نوع دوم اند.همچنین بعضی از این تمثیلات جنبه های غیرمادی و مجرد

نظریه ی وجود را بیشتر نشان می دهند و از شائبه ی تشبیه ذات حق به امور مادی و یا

 ایهام ((حلول)) و ((اتحاد)) دورترند.در بررسی تمثیلات این دو عارف ، ما از تمثیلاتی شروع

 خواهیم کرد که جنبه ی معرفت شناختی را بیشتر از جنبه های عاطفی نشان می دهند و یا با

 جنبه های مجرد نظریه وحدت وجود تناسب بیشتری دارند.در ادامه به تمثیلاتی خواهیم رسید که

 .به وحدت عاشق و معشوق می پردازند و یا شائبه ی مادیت در آنها بیشتر است

- - - - - - - - - - - - - - - - - 

:پاورقی

-Bernard McGinn ،Meister Eckhart and the Beguine Mystics،P.14)   1)

(Joseph politellia،op .cit ، p.148)   2-

-3  (الفتوحات المکیه ، ج2 ، ص313)

(H.P.Owen ،op.cit.P.148)  4-

-5   (Mystical Sells Michael  Languages  p. 262، nt .14)

-6   (ابوالعلاء عفیفی،تعلیقات علی فصوص الحکم ، ج1 ، ص276)

-7   (همانجا)  

-8   (همان ، ج2 ، ص 266)

----------------------------------------------------

اشارات ثقلین:

1-لفظ  «خیال» از اصطلاحات تخصصی عرفان نظری می باشد که عرفای شامخ مباحث
بسیاری را در خصوص همین اصطلاح کرده اند و ان شاء الله بعدها مفصلا به تبیین واژه هایی
چون «خیال» و «وهم» خواهیم پرداخت.

2-در متن فوق بیان شد که نظریه وحدت وجود طوری ورای طور عقل است و خاستگاه آن عقل
نیست.
نکته ای که باید توجه شود آن است که این بدین معنا نیست که نتوان آن را از طریق برهان و
عقل اثبات کرد.چنانچه می بینیم بزرگانی چون آخوند ملاصدرا و جناب ابن ترکه در التمهید و حتی
خود ابن عربی مفصلا به اثبات آن پرداخته اند ، به علاوه نگارنده متن فوق حضرت حجه الاسلام
دکترقاسم کاکایی نیز در مقاله ای مفصلا به برهانی بودن این نظریه اهتمام ورزیده اما نباید از این
نکته غافل شد که در نقطه اوج و نهایت این نظریه ، عقل بهره ای جز حیرت ندارد و در واقع در
این مرحله 
، این نظریه از فلسفه گذر می کند.چون اصلا وحدت وجود از مباحث عرفان نظری
است.
چنانکه علامه ذوالفنون آیت الله حسن حسن زاده آملی(روحی فداه) 
فرمودند:
«آن [فلسفه] عقل
را بال و پر می دهد و این [عرفان] عقل را بال و پر می کند.»
به همین سبب بحث «حیرت» و حتی «حیرت در حیرت» از مطالب مهم و
عمیقی است که
بزرگان به تفصیل بدان پرداخته اند.

3-ان شاء الله اگر عمری باشد از مطلب بعد ، به بیان تمامی تشبیهات و تمثیلانی که جناب شیخ
اکبر ابن عربی(رحمه الله علیه) برای تبیین این نظریه غامض بکار برده است خواهیم پرداخت.
تشبیهاتی از قبیل:

1-آینه و شخص ناظر در آن
2-سایه و صاحب سایه
3-نفس و قوا و اعضای بدن
4-سخن گفتن با خود(حدیث نفس)
5-سلسله ی اعداد
6-نقطه و کثرات هندسی
7-تکلم
8-مرکب و قلم و حروفی که با آن نوشته می شود.
9-رنگین کمان(قوس قزح)
10-شیشه های رنگی
11-آتش گردان
12-نور و هوا
13-خورشید و ستارگان
14-نگاه کردن به خورشید
15-تابش خورشید به همه موجودات
16-قطره و دریا
17-یخ و آب
19-موج و دریا
20-آب و ظرف آن
21-آتش
22-غذا و مغتذی

4-نکته بسیار بسیار مهمی که هربار آن را تکرار می کنم آن است که وقتی عرفا به تشبیه و تمثیل
می پردازند ، این تشبیه به معنای اشتراک مشبه و مشبه به از تمامی جهات و وجوه نیست بلکه
عارف از هر تشبیه تنها یک یا چند وجه شبه مد نظرش می باشد.
فی المثل حقیر عرض می کنم : زید همانند شیر است.
در این تشبیه مقصود من آن نیست که زید یال و کوپال و چنگال و دیگر ویژگی های شیر را دارد
بلکه تنها مقصود من ، قدرت و هیبت شیر است و وجه شبه تشبیه فوق هم تنها همان است.
این نکته بسیار مهم و اساسی را عرض کردم که خدای نکرده وقتی ما از مطالب
بعدی به بیان تشبیهات و تمثیلات پرداختیم ، برای شخصی شائبه ای بوجود نیاید.ان شاء الله

5-منبع مقدمه ای که در بالا منتشر شد و نیز تشبیهات و تمثیلاتی که بعدا بیان خواهیم کرد کتاب
وحدت وجود به روایت ابن عربی و مایستر اکهارت ، نوشته حضرت حجه الاسلام و المسلمین
دکترقاسم کاکایی می باشد که حقیقتا در مباحث عرفان نظری کم نظیر هستند.
این کتاب شریف هم در سال 1382 به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی انتخاب شد.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
                                                         «ثقلین»

فلسفه با تشیع سازگارتر است یا تسنن؟!

فلسفه با تشیع سازگارتر است یا تسنن؟!

احمد امین مصری:

فلسفه با فکر شیعی سازگارتر است تا فکر سنی.

در زمان فاطمیان که شیعه بودند و بر مصر حکومت می کردند ، فلسفه در مصر رواج داشت.

با رفتن فاطمیان و حلول روح سنی ، فلسفه از مصر رخت بربست.

در عصر اخیر سید جمال که گرایش شیعی داشت به مصر آمد ، بار دیگر فلسفه در مصر رواج

یافت.

ظهر الاسلام ؛ ج1 ،ص190

                                                                    «ثقلین»

علامه جوادی آملی و فلسفه سکولار! (نقد مقاله سایت به اصطلاح دارالصادق)


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

چندی پیش مقاله ای را در سایت به اصطلاح دارالصادق دیدم که دو جمله از حضرت آیت الله

العظمی علامه جوادی آملی(روحی فداه) را کنار هم قرار داده بود و با تمسخر تیتر زده بود:

فلاسفه سکولار و حمایت از اسلام!!

این سایت که در دروغ پردازی و تقطیع کاری و عوام فریبی و شیوه های غیر اخلاقی ای

چون تمسخر و ...نزد اهل انصاف شهره است حقیقتا نام "دارالکاذب" برازنده آن است تا

"دارالصادق" !!!

نمونه ای از تمسخرات زننده و جلف این سایت موهن به روایت تصویر:


متن منتشر شده در سایت موهن:

آقای جوادی آملی:

«فلسفه یک جهانبینی آزاد و در بدو پیدایش سکولار است. نه الهی است و نه الحادی».

«فلسفه، الهی کردن، دینی کردن و اسلامی کردن همه علوم را برعهده دارد ...

ما بايد علم را اسلامی و به دنبال آن دانشمندان را مسلمان كنيم و وقتي آنها مسلمان شدند

مردم جامعه هم مسلمان مي‏شوند».

http://www.daralsadegh.name/falsafe/127-falasefeh/1328-javadi-amoli

[جالب است این سایت به کلمه "بدو پیدایش" که در همان متن تقطیع شده خودش هم ذکر

کرده توجه ندارد!!]

در ادامه این سایت نقل قول هایی از دو نفر به اصطلاح پژوهشگر و محقق در فلسفه کرده

که البته معلوم نیست جایگاه علمی این آقایان در جامعه فلسفی و علمی ما چقدر است و چه

کار شاقی را در عرصه پژوهش و به خصوص فلسفه انجام داده اند.

یکی از این افراد آقای محمود طاهری می باشد که گرچه ما تخصص ایشان را دقیقا نفهمیدیم

اما ظاهرا در عرصه تاریخ فعالیت می کنند و در سایت نور مگز ، کلهم 4 مقاله از ایشان ثبت

شده بود که نصف آن در خصوص "بندر سیراف" است.

http://www.noormags.com/view/fa/creator/228275

تنها مقاله ای که از ایشان ثبت شده که موضوعش به سبب ارتباط با حکمای یونان کمی بوی

فلسفی می دهد مقاله ای است تحت عنوان "فلاسفه یونان هیچ گاه موحد نبوده اند"

که حتما به دوستان پیشنهاد می کنم برای اطلاع از سطح سواد فلسفی ایشان این مقاله را بخوانند:

http://sematmag.com/index.php/semat-archive/43-no-3/170-2011-01-21-13-11-49

قضاوتش با دوستان اهل فن.

نکته مهمی که در اینجا لازم به ذکر می دانم آن است که کسی که قرار است در زمینه تاریخ

فلسفه به پژوهش و اظهار نظر بپردازد ، تنها داشتن اطلاعات و سواد تاریخی کافی نیست

بلکه از ملزومات این کار داشتن تسلط و اشراف در مباحث فلسفی نیز هست.

چون بسیاری از مسائل تاریخی را می توان از بررسی نظرات علمی حکما فهمید.

بنابراین پژوهش در عرصه تاریخ فلسفه هم اطلاعات تاریخی می طلبد و هم اطلاعات فلسفی.

که البته اطلاعات فلسفی جناب محمود طاهری کاملا از تنها مقاله تقریبا فلسفی ایشان هویداست.

به همین دلیل هم است که مقالات استاد مسلم تاریخ حضرت آقای سید جعفر مرتضی جبل عاملی

(حفظه الله) - که بنده به ایشان ارادت خاصی دارم ، علی رغم اطلاعات گسترده ایشان پیرامون

مباحث تاریخی - در خصوص ابن عربی مورد نقد ماست چون ایشان تنها در عرصه تاریخ

صاحب نظرند نه فلسفه و عرفانی که از ملزومات پژوهش هایی با چنین موضوعات است.

شخص دیگری که این سایت وی را "محقق و پژوهشگر در فلسفه" خوانده است ، آقای یاسر

فلاحی است که البته ما هیچ گونه مقاله ای از ایشان در سایتهای معتبر نیافتیم و در تعجبیم

ملاک این سایت در محقق و پژوهشگر خواندن افراد چیست!!

ظاهرا این مسئله هم ، مانند آیت الله و علامه خواندن افتخاری همفکرانشان می باشد!!

حال به جای آن که سخن حضرت علامه را از زبان این و آن و در سایتهای مختلف که البته

با صد نوع تحریف و تقطیع در نقل و انتشار همراه است بشنویم ، از زبان خود ایشان که در

سایت شخصی شان موجود است می شنویم:


آیت الله العظمی علامه عبدالله جوادی آملی:

هيچ علمي مسئول جواب دادن به این سوال نیست که آیا علم دینی داریم یا نه، مگر فلسفه؛

چون فلسفه است که درباره جهان حرف مي‌زند[هستی شناسی عقلی]، فلسفه وقتي وارد

بحث مي‌شود اول سکولار است؛ سکولار يعني بي‌تفاوت نه ضدّ دين چون اصلاً نمي‌داند خدايي

هست يا نيست.

اگر ـ خداي ناکرده ـ کژراهه و بيراهه رفته و به اين نتيجه رسيده که خدايي نيست، وحي و

نبوّتي نيست، امامتي نيست اين دو اُفت و آفت دارد: اول به خودش آسيب مي‌رساند و فلسفه

را الحادي مي‌کند، بعد همه علوم جهان را الحادي می کند وقتي دين، فسون و فسانه شد علم

ديني مي‌شود خرافه، اگر فلسفه بيراهه رفت اوّلين آفت دامنگير خودش مي‌شود .

اگر ـ ان‌شاءالله ـ فلسفه کژراهه نرفت و به راه آمد و ثابت کرد ـ کما هو الحق ـ که خدا هست،

قيامت هست، وحي هست، نبوّت هست، شريعت هست اين دو پيام را رهاورد خود دارد اوّلين

خدمتي که مي‌کند آن کسوت و جامه زرّين دين را به بدن خودش مي‌پوشاند مي‌شود فلسفه

الهي، بعد خدمتي که به علوم مي‌کند تمام علوم جهان مي‌شود ديني، چرا؟ چون بنا بر فلسفه

الهي چيزي در عالَم نيست مگر خدا و خدا، خدا و اسماي خدا، خدا و افعال خدا، خدا و اوصاف

خدا، خدا و احکام خدا، خدا و حِکَم خدا، خدا و آثار خدا، چيزي در عالَم نيست مگر خدا و آثار

خدا.

نکته جالبی نیز از ایشان در کتاب شریف منزلت عقل در هندسه معرفت دینی صفحه 158

دیدم که ایشان حتی مرحوم حاجی سبزواری را نیز به سبب تاثیرپذیری از تلیغات و جوسازیهای

متکلمین در عدم تعهد فلاسفه به قرآن و روایات مورد نقد داده اند که خواندن آن خالی از لطف

نیست:

در فرق میان علم کلام و فلسفه از جهت نسبت و رابطه آنها با دین ، معمولا بر اثر مساعی و

تبلیغات و جهت گیری متکلمان چنین وانمود شده است که متکلمان ، متعهد به محتوای دین و

اسلام اند؛اما فلسفه و فیلسوفان در این امر تعهدی نداشته و لابشرط هستند ؛ یعنی کلام ،قطعا

به ناچار مطابق دین خدا و در صدد حفظ و دفاع از آن گام بر می دارد و درون مایه ی خود را

از دین و شریعت می گیرد و سعی می کند که از موضوع علم خویش بر طبق محتوا و قانون

اسلام بحث کند؛لیکن فیلسوف چنین سرسپردگی و تعهدی به شریعت و دین ندارد ، بلکه گاه

حاصل تلاش علمی و معرفتی او مطابق دین و شریعت است و گاه متفاوت و متغایر با آن!

این تفکیک میان فلسفه و کلام مصادره ای آشکار و هجمه ای ناروا بر ضد فلسفه و فیلسوفان

الهی است.

کسانی که میان فلسفه و کلام چنین تفاوتی می نهند در واقع دین اسلام را به سود کلام و

متکلمان بی وجه مصادره می کنند و خود را دیندار و متعهد به دین قلمداد کرده و فلسفه و

فیلسوفان را غیر متعهد و لابشرط نسبت به آن معرفی می نمایند.

به زودی روشن می شود که منشا این تصور ناصواب بیرون نهادن عقل از هندسه ی

معرفت دینی است.

گویی دستاورد عقل فلسفی چیزی خارج از قلمرو دین است که باید با آن نسبت سنجی شود.

پیش از ورود به تفصیل این ادعا و نسبت ناروا مبنی بر عدم تعهد فیلسوفان الهی به ادله نقلی

و وحی و روایات،گفتنی است که متاسفانه بر اثر رواج این هجمه و مصادره و تاکید مستمر

متکلمان بر این امر ،برخی از حکمای خودی نیز باور کرده اند که فلسفه نسبت به دین

لابشرط است!

برای نمونه حکیم سبزواری در ضمن «غرر فی ابحاث متعلقه بالامکان»

ذیل این مطلب که لوازم ماهیت امری اعتباری است می گوید:

«ان للواجب تعالی عند کل فرقه من الفرق المتصدین لمعرفه الحقائق ، لوازم»

(شرح منظومه،ص73)

سپس در تعلیقه خود راجع به این جمله می فرماید:متصدیان معرفت حقائق چهار فرقه هستند:

یا از راه فکر متصدی فهم حقائقند یا از راه تهذیب و تصفیه نفس با تخلیه و تحلیه یا از راه جمع

میان فکر و تهذیب نفس.کسانی که فقط از راه تصفیه نفس و تهذیب می خواهند به حقیقت برسند

صوفیه هستند و آنها که میان تصفیه نفس و فکر جمع می کنند فلاسفه اشراقی و گروهی را که

از راه تفکر محض می خواهند برسند به دو دسته تقسیم می کنند:

«المقتصرون علی الفکر اما یواضعون موافقه اوضاع المله و الادیان و هم المتکلمون او یبحثون

علی الاطلاق و هم الماشئون و الفکر مشی العقل»

ایشان متکلمان را با این معیار معرفی می کند که سعی دارند تفکر و مسیر عقلی آنها در چارچوب

دین و شریعت باشد حال آنکه فلاسفه که فقط مشی عقلی می کنند چنین الزام و التزامی ندارند!

چگونه می توان پذیرفت که متکلمان متعهد به اسلام اند اما حکمای متاله امثال صدرالمتالهین

التزام و تعهدی به محتوای قرآن و سنت اهل بیت عصمت علیهم السلام ندارند؟!

اساسا متکلمان فرقه های مختلف با آرای کاملا متنوع و متفاوتند.

کدام کلام و کدام نحله کلامی و چه گروه از متکلمان مطابق اسلام اند؟

فرازی از بیانات حضرت علامه در مباحثه با حاج آقای سیدان که اتفاقا جالب است متن آن در

سایت مذکور موجود است!!)

يك فيلسوف اسلامى بطور آزاد فكر، و انتخاب مى‏كند و در نتيجه، خود را بنده وحى می سازد

و پس از آن كه در بندِ وحى افتاد در درون آن حركت مى‏كند. مكتبهاى مادى و الحادى را طرد،

و در ميان قفسها، قفس زرين شريعت را انتخاب می نمايد. و در اين مرحله محدود می شود.

اينك نمونه‏ هايى از اين تقيّد را درمی ‏آوريم:

بوعلى در شفا در مسأله دعا می گويد:

و اعلم انّ اكثر ما يقرّبه الجمهور و يفزع اليه و يقول به فهو حقّ و انّما يدفعه هؤلاء المتشبهة

بالفلسفة جهلاً منهم بعلله و اسبابه و قد عملنا فى هذا الباب كتاب البرّ و الإثم... .

(الهيات من الشفاء، مقاله دهم، فصل اول، ص 555.)

مرحوم صدرالمتألهين در بحث تجرّد نفس بعد از اثبات تجرّد مى‏گويد:

فصل في شواهد سمعية في هذا الباب،.. فلنذكر أدلة سمعية لهذا المطلب حتّى يعلم ان الشرع و

العقل متطابقان في هذه المسألة كما في سائر الحكميات و حاشا الشريعة الحقه الالهيه البيضاء

ان تكون احكامها مصادمة للمعارف اليقينية الضرورية وتباً لفلسفة يكون قوانينها غير مطابقة

للكتاب و السنة.(أسفار 303/8)

و نيز صدرالمتألهين در شرح اصول كافى در ذيل حديث جنود عقل مى‏ گويد:

و اعلم أنّهُ يمكننا أن نعرف بنور الإستبصار و الإعتبار وجود هذه الجنود... إلاّ أن يتعيّن عددها

بهذا المبلغ المعيّن أعنى الخمسة والسبعين و كذا عدد مقابلاتها ممّا لايعرف إلاّ بنور النبوّة و

مشكوة الولاية فمعرفة حصرها فى هذا العدد و كذا حصر مقابلاتها فيه موكول إلى السماع من

أولياء العصمة و أهل بيت النبوّة سلام‏اللَّه عليهم.(شرح اصول كافى، ملاصدرا، ص 68-69)

بر همين اساس در ذيل بيان مرحوم كلينى درباره خطبه‏ اى كه از اميرالمؤمنين‏ عليه السلام نقل

می كند، كه گفته است:

«فلو إجتمع السنة الجن و الانس وليس، فيها لسان نبى، على ان يبينوا التوحيد بمثل ما اتى به

- بأبى و امّى - ما قدروا عليه»

صدرالمتألهين در اين جا مى‏گويد:

«و شاهد ذلك اما جملة فقول النبى‏ صلى الله عليه وآله »انا مدينة العلم و على بابها»

سپس به تفصيل فضائلى درباره مولى اميرالمؤمنين‏ عليه السلام بيان می كند.

(شرح اصول كافى، ملاصدرا، ص 342)

ولى ظواهر بايد در حد يقين باشد كه در اين صورت قابل استدلال براى اعتقادات است و تمسّك

به ظواهر قبل از فحص از مخصص لبى جايز نيست. مخصص لبى اگر متصل باشد يعنى قرينه

عقليه بديهيه باشد كه مطلب روشن است و اگر نظرى باشد بايد ارزيابى شود. و بر همين

اساس فلاسفه اسلامى بحث‏هاى عقلى را مطرح مى‏كنند. يعنى براى فهم و تشخيص مخصصات

لبى، در اين جا، يا برهان روشنى برخلاف ظواهر پيدا مى‏كنند كه از ظواهر دست برمى‏دارند، و

يا براهين عقلى مؤيد ظواهر مى‏شود و يا اين كه عقل، راهى براى اثبات و نفى ندارد كه در اين

صورت به ظواهر شرع پايبند مى‏ شوند.


ضمنا ما از این سایت موهن می خواهیم درباره این تصویر عوام فریبانه ای که منتشر کرده

حتما توضیح ارائه دهد و بیان کند که مقصودش چیست و اصلا کدامین یک از فلاسفه ایشان

را نقد کرده اند؟

پس چرا هیچ توضیح و مدرک و منبعی ارائه نداده است؟!

ان شاء الله همه ما به این درک برسیم که برای رسیدن به مقاصد خود(صرف نظر از درست

و غلط بودن آن) به هر وسیله ای تمسک نجوییم که هدف وسیله را توجیه نمی کند!

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                «ثقلین»

کلیپهایی از حسن میلانی؛خودتان قضاوت کنید.


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

در این مطلب ما فرازهایی از سخنان آقای حسن میلانی در مناظره با استاد وکیلی که در

دانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهان انجام شد را جهت دانلود در اختیار دوستان قرار می دهیم.

قضاوت در خصوص تناقضات و رویکردهای دوگانه و ناعادلانه و بهانه ها و....ایشان را بر

عهده خود دوستان قرار می دهیم.

ضمنا دوستان ما را بابت کیفیت پایین ویدئوها ببخشند.


حسن میلانی : من وقت خیلی لازم دارم چون فلسفه فقط شبهه درست می کنه.

من باید همه رو حل کنم.

متکلم باید حل بکنه همش.یک کمونیست می یاد می گه خدا جسمه من بیام بگم خدا جسم نیست؟

من باید ده تا دلیل بیارم براش.

ظلمی که هست اینه که وقت رو تقسیم می کنند.

بابا کسی که اعتقادات صریح و مبنایی شیعه را یاد نگرفته من بیام با اون وقت تقسیم کنم؟

سالها باید بیاید کلام بخونه ببینه اعتقادات چی هست!!!  ...

دانلود ویدئو سخنان فوق:

http://s5.picofile.com/file/8107555800/Video_0041.mp4.html

http://s5.picofile.com/file/8107554934/Video_0038.mp4.html

نکته: حقیر در این قسمت به ذکر قسمتی از سخنان همفکر عزیزتان جناب مهدی نصیری که

در پاسخ به استاد وکیلی گفتند می پردازم:

مهدی نصیری: «اگر تعریف آقای وکیلی[میلانی] از تخصص درست باشد باید بگوییم که آقای

وکیلی[میلانی] در حال حاضر هم مسلمان و هم هندو و بودایی و مارکسیست و لیبرال و شیطان‌

پرست و یهودی و مسیحی و مجوس و وهابی و … است چرا که قطعاً همه این ادیان و فرق

دارای ده‌ها متون علمی و تخصصی ویژه خود هستند که تعلم آن نیاز به سال‌ها وقت دارد و حتما

آقای وکیلی[میلانی] این متون را نزد اساتید هر دین و مسلک  ۱۵ تا ۲۰ سال نخوانده و لذا حق

نقد و رد آنها را ندارد و نمی تواند بگوید این ادیان و فرق باطل و اسلام بر حق است، پس من

مسلمانم!»

(مراد از ذکر پاسخ فوق رد دلیل آقای میلانی توسط رفیق شفیقشان و به روش خودشان بود.

و گمان نشود که مراد ما عدم تخصص فلاسفه در علم کلام است چون رابطه فلسفه و کلام ،

عموم و خصوص مطلق است.یعنی فلسفه تمامی مباحث و جوانب کلام را در بر می گیرد و کسی

که در مسیر فلسفه گام بر می دارد نظریات و کتب مد نظر این آقایان را در سالهای ابتدایی تحصیل

خوانده و حتی چند دوره تدریس کرده است.)

حال جناب نصیری و همفکرانشان چرا ما وقتی سخن از تخصص در فلسفه و سالها تعلم آن نزد

یک فیلسوف می کنیم بر ما خرده می گیرند؟!

آقای نصیری ابتدا بهتر نیست به هدایت رفیقشان پرداخته و ایشان را از این کج فهمی ها نجات

دهند سپس بر ما خرده بگیرند و نقدمان فرمایند؟!

ضمنا جناب استاد! شمایی که به سبب عدم توانایی و کفایت از عهده پاسخ در وقت مقرر

بر نمی آیی و تقاضای وقت بیشتر برای خود می کنی گمان نکنم، درک درستی از ماهیت

مناظره داشته باشی!

از نامش هویداست "مناظره" چون از باب تفاعل است معنای "با هم" حاصل می شود.

ظاهرا چون شما "یک طرفه نزد قاضی رفتن" عادت نموده اید ، تحمل شرایط مساوی مناظره

برایتان دشوار است!


حسن میلانی: یه کم فلسفه رو درست بخونید!

فلسفه رو پیش استاد فلسفه بخونی فایده نداره.

مثل اینکه بیایی کتاب سنی ها رو پیش سنی ها بخونی خب وهابی می شی.

کتاب فلسفه رو پیش متکلم باید بخونی!

دانلود ویدئوی سخنان فوق:

http://s5.picofile.com/file/8107555476/Video_0039.mp4.html

نکته: استاد بزرگوار! پس چگونه از ما انتظار داری کلام را نزد متکلم بخوانیم؟!

آیا این سخن شما مصداق رویکرد دوگانه و بی انصافی نیست؟

به نظر شما زیست شناسی و فیزیک را بهتر نیست نزد شیمیدان و ریاضیدان بخوانم!!

از جواب مثبت شما به سوال فوق هرگز تعجب نخواهم کرد!


حسن میلانی:همین ها غلطه آخه! بعد می گه ما کلام خواندیم.

کجا کلام خواندید؟!

اگر کلام خواندید که این حرفها رو نمی زدید که.

اصلا نمی دونید کلام چی هست.

کلام رو هم از زبان فلاسفه یاد گرفته اید متاسفانه!

http://s5.picofile.com/file/8107566268/Video_0043.mp4.html

نکته:اتفاقا ما هم همین بیانات را در پاسخ به خودتان می دهیم.

همین ها غلطه آخه! بعد می گویید ما فلسفه خواندیم.

کجا فلسفه خواندید؟!

اگر فلسفه خوانده بودید این حرفها(و انتقادات عوامانه) را نمی زدید که.

اصلا نمی دونید فلسفه چی هست!

فلسفه رو هم از زبان متکلمین و فقها یاد گرفته اید متاسفانه!

(البته چون شما سخنی قریب به این مضمون فرمودید بنده هم به همان شیوه شما عرض می کنم،

چون قبلا وقتی این گونه سخن می گفتیم از سوی شما و یارانتان متهم می شدیم به جاهل خواندن

و استفاده از چماق تجهیل برای دفع مخاطب و فرار از بحث!! حالا خودتان استفاده می کنید!)


به دوستان قول داده بودیم ویدئوی بحث آقای میلانی با مجری را که به خنده حضار منجر شد و

در مطالب گذشته فایل صوتی آن را تقدیم کرده بودیم جهت دانلود قرار دهیم:

http://s5.picofile.com/file/8107554342/Video_0037.mp4.html


ما حصل سخنان آقای میلانی:

1-برای فهم و نقد علم کلام باید سالها درس خواند و به تخصص رسید اما لازمه فهم و نقد

فلسفه تخصص در آن و تعلم آن در سالیان دراز نیست!

2-فلسفه را باید پیش متکلم بخوانی و اگر پیش فیلسوف (که تخصص دارد) بخوانی هیچ فایده

ندارد اما کلام را حتما باید نزد متکلم خواند و هرگز نباید آن را نزد فیلسوف خواند!

3-حق آن است که در مناظرات به متکلمین باید زمان بیشتری داد و زمان فلاسفه در مناظره

باید کمتر باشد!

"قضاوت با مخاطبان"

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

ثقلین

اسلام از دریچه عرفان



تصویر فوق متعلق به سنگ قبر خانم پروفسور آنه ماری شیمل مولوی شناس و عرفان شناس
مشهور آلمانی است که عمر خود را وقف تحقیق و پژوهش در آثار عرفانی اسلامی کرد.
به وصیت او سخنی از وجود مبارک امام العارفین علی (سلام الله علیه) بر سنگ قبرش نقش
 بسته است و آن سخن این است:
الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا
مردم در خواب اند چون بمیرند بیدار شوند.

------------------------------------------
اسلام از دریچه عرفان چه زیبا و جاذب است.
آن قدر زیباست که پژوهشگران شیفته حق و حقیقت را-از کوربن
و شیمل گرفته تا چیتیک و
کوین براون و..- چون پروانگانی اصل جو ،  به گرد خود کشانده و مجذوبشان نموده.
خوشا آنان که در قلب تفکرات مادی به حقیقت می رسند و بدا به حال آنان که در قلب جهان
اسلام
هنوز اندر خم نیم کوچه اند
.
قسم دوم همان کسانی که وقتی از جلسات علامه طباطبایی(رحمه الله علیه) با کوربن اطلاع یافتند،
ایشان را از مصاحبت با وی تنها به سبب مسیحی بودنش نهی کردند.
یا امثال مرتضی رضوی ها که چه چیزها به امثال کوربن و شیمل نبستند.(و الله هو الهادی)


خالی از لطف نیست در آخر مطلب حکایتی از استاد حسن لاهوتی-از نزدیکان علامه آشتیانی-
 نقل کنم:

«در سال ۱۳۶۹، وزارت امور خارجه پروفسور شیمل را به ایران دعوت کرد و سفر به مشهد را نیز در برنامه دیدار او از ایران قرار داد. هواپیمای شیمل به جای نه و ده صبح، اواخر شب در فرودگاه مشهد نشست و من و شادروان آشتیانی برای دیدار او به هتل هایت ( که نامش به هتل هما تغییر یافت یا یافته بود) رفتیم. اما شیمل هنوز به هتل نرسیده بود. ناگزیر در سرسرای هتل، رو به درِ ورودی، کنار هم نشستیم. هنگامی که پروفسور شیمل وارد شد، من به استقبالش رفتم. چنان با من به گرمی رو به رو شد که گویی سال هاست با هم آشناییم. پیراهنی بلند پوشیده بود که تا ساق پایش را می پوشید و روسری خوش رنگ و سنگینی بر سر انداخته بود تا موهای سفیدش را از چشم نامحرم پنهان دارد. با این حال مرا به رسم شاگرد خود در آغوش گرفت و به مهر تمام نواخت. اکنون، استاد آشتیانی به احترام این بانوی دانشمند و عارف اندیش از جای برخاسته بود و دو سه قدمی جلو آمده بود. شیمل بزرگوار همین که قامت بلند آشتیانی را در برابر خود دید، بی اختیار دو دستش را بر سینه نهاد و به تمام قامت به رسم تعظیم و تکریمِ مقام بلند دانش و دانشمند، در برابر او تا کمر، خم شد. ادب همین است؛ در برابر متانت و تواضع دانشی مردی بلند مرتبه چون سیدجلال الدین آشتیانی فلک هم اگر بود به خاک می افتاد. من که بیست سالی از این دو شخصیت بزرگ کوچک تر بودم، در این میان حالی عجیب داشتم و نه تنها از دیدن پروفسور شیمل به شعف آمده بودم، بلکه معنی فروتنی را  در این حرکت ظریف مجسم دیدم، گرچه که آمدن آشتیانی شادروان به هتل نیز خالی از همین معنی لطیف نبود.  نیز، از این که خود را واسطه آشنایی این دو دانشمند بزرگ می دیدم، و چهره های آنان را از دیدن یکدیگرشادمان می دیدم، نشاطی توام با غرور در خود حس می کردم.  سه نفری دور میزی نشستیم تا به قول حافظ "… حالِ یکدیگر بدانیم، مراد هم بجوئیم ار توانیم." در حالی که هر سه متاسف بودیم از دوری مسافت و مشکلات سفر، دل را به بهانه دلکش نزدیکی جان ها و اندیشه ها خوش می داشتیم که باز هم به قول حافظ " بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی."  آن لحظات خوش به سرعت گذشت و ساعت به نیمه شب نزدیک شد و دیدار یک ساعتی آشتیانی با شیمل به سر آمد.  روز بعد، من و همسرم همراه شیمل بودیم و او را به جاهای دیدنی مورد علاقه اش بردیم و از جمله به کتابخانه آستان قدس رضوی رفتیم. هرگز از یاد نمی برم که در آنجا، نسخه خطی "اربعین جامی" را از کتابدار خواست که به خط استاد بزرگ خوش نویسی، سلطان علی مشهدی، است. آن اثر جاودانه را با دقت و به دیده شگفت نگریست؛ از ریزه کاری های لطیف و هنرمندانه سلطان علی که در خط او می دید، برایم سخن گفت و نشان داد که دامنه علاقه او به فرهنگ و ادب و هنر ایران چه با پهناست. شیمل سر شب، از مشهد رفت و فرصت نیافت بار دیگر به دیدار آشتیانی نائل شود. او، چنان که شنیده ام، دوبار پیش از انقلاب به صورت توریست یا به قول امروزی ها به صورت گردشگر، به ایران سفر کرده و هر بار دو سه روزی بی نام و نشان در ایران مانده است. اما پس از سال ۱۳۶۹، دوبار دیگر به ایران آمد: یک بار در سال ۱۳۷۷ بود که دانشگاه تهران ردای دکتری افتخاری را بر قامت او افکند و بار دیگر،  برای شرکت در همایش "عرفان پلی میان فرهنگ ها" که در مهرماه سال  1381در تالار امینی دانشگاه تهران برگزار شد. روز قبل از آغاز کار سمینار، روز شنبه بیستم مهرماه، در انجمن حکمت و فلسفه ایران، سخنرانی کرد و به پرسش های حاضران پاسخ گفت. در همین سفر بود که دانشگاه الزهرا به او دکترای افتخاری داد و در پایان سمینار نیز از مقام علمی و خدمات پنجاه ساله اش به فرهنگ شرق خاصه ایران، تجلیل به عمل آمد.  این سفر مجالی فراهم نیاورد که شیمل بار دیگر به دیدار آشتیانی نائل شود و آشتیانی نیز چنان که گذشت، دل و دماغ هیچ کاری نداشت چه شود مسافرت به تهران که اکنون در چشم او بسیار دشوار می نمود.  باری شیمل از ایران رفت و چند ماهی بعد خبر ناگوار درگذشتش آمد که در روز ششم بهمن ماه سال ۱۳۸۱ اتفاق افتاده بود. در آن روز هشتاد سال از عمرش می گذشت. مختصر آن که، پروفسور شیمل یکی از کم نظیرترین دانشمندان و محققان اروپایی ست که کوشید فرهنگ و ادب کهن ایران زمین را با نوشته های ماندگار و سخنان عالمانه خود به دنیای غرب معرفی کند و از این جهت، در این روزگار، وامی بزرگ از او برگردن ماست.

                                                        «الفقیر الی رحمة ربنا»

                                                                 «ثقلین»

وقتی میلانی مضحکه حضار می شود!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

در اوائل سال 90 مناظره ای میان حجه الاسلام و المسلمین وکیلی و جناب آقای میلانی در

دانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهان انجام گرفت.

موضوع مناظره - البته تنها روی پوسترها و اطلاعیه ها - نقد و بررسی عرفان عملی بود که به

همت جناب آقای میلانی - همان کسی که یارانش به سبب واماندن در «اصطبل ثناگویی» می گویند

که : «موی سفید را از ماست بیرون می کشد» - به انحراف کشیده شد و سر از بحثهایی در آورد

که گمان نکنم نه مطابق موضوع بحث بود و نه مناسب حال دانشجویان مهندسی و فیزیک و...!!

در قسمتی از این مناظره - که نمود کاملی از شخصیت و ادب و علم ایشان بود - بحثی میان جناب

میلانی و مجری برنامه در گرفت که نتیجه آن چیزی جز خنده حضار به سخنان آقای میلانی و

تشویق مجری نبود.

ما نیز این بخش را از مناظره مذکور استخراج نموده و در خدمت دوستان قرار می دهیم تا به علم

جنابشان پی برده و ببینند چگونه «موی سفید را از ماست بیرون می کشد»!!

با عرض پوزش کیفیت صوت ضعیف است که ان شاء الله اگر توفیق باشد فایل تصویری آن را هم

استخراج کرده و در خدمت دوستان قرار می دهیم.

دانلود:

http://s2.picofile.com/file/7848570535/%D8%B6%D8%A8%D8%B7_0064.amr.html

ضمنا لازم به ذکر است عده ای درخواست کرده بودند که علاوه بر پاسخ علمی مجری ، پاسخ

استاد وکیلی را نیز قرار دهیم دوستان پاسخ می توانند پاسخ ایشان را در آدرس ذیل مشاهده کنند:

http://s2.picofile.com/file/7850006448/%D8%B6%D8%A8%D8%B7_0067.amr.html

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                              «ثقلین»

جسارت صدای آمریکا به ملاصدرا!!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

همان طور که همه دوستان مستحضر هستند شبکه ای قدیمی تحت عنوان صدای آمریکا

(VOA) وجود دارد.

این شبکه ابتدا فعالیت خود را در سال 1358 با برنامه های رادیویی آغاز نمود و در سال 1375

نیز دست به تاسیس شبکه ماهواره ای زد.

این شبکه در این سالها از هیچ کوششی برای ضربه به اسلام و نظام اسلامی غافل نبوده است

و بارها دشمنی خود را با اسلام و ایران اسلامی آشکار کرده است.

در بین تمامی برنامه های آن ، برنامه هست تحت عنوان "صفحه آخر"

این برنامه بیشتر تمرکز خود را بر جنبه های فرهنگی گذاشته است و به همین دلیل بنده همیشه

سعی می کنم این برنامه را دانلود کرده و بررسی نمایم.

چندی پیش که این برنامه را دانلود کردم، دیدم به بحث "بنیاد اسلامی صدرا" پرداخته است.

از بحثهای سیاسی و بودجه آن که بگذریم ، سخنی در این برنامه توسط شخصی به ظاهر کارشناس

گفته شد که تعجب حقیر را بر انگیخت.

بیان این مسئله مرا به عمق عوام فریبی و بد سگالی اینها آگاه ساخت.

بنده چیزی نمی گویم و تنها به شما سفارش می کنم که ویدئوی زیر را مشاهده فرمایید:

http://s5.picofile.com/file/8110200918/Video_0036.mp4.html

انسان حقیقتا باید بر مظلومیت صدرالمتالهین شیرازی(اعلی الله مقامه) این عارف بالله

و حکیم متاله و فیلسوف بی نظیر بگرید که هم در زمان خودش رنج ها و تبعیدها را کشید و هم

اکنون در معرض شدید ترین حملات متحجران داخلی و معاندین خارجی است.

البته برای ایشان که هدفی جز رضای خداوند و خدمت به مکتب اهل بیت(سلام الله علیهم) نداشتند 

این رنج ها و سختی ها که چیزی نیست.

ذات اقدس اله به کمتر کسی چنین توفیقیاتی می دهد.

ان شاء الله خداوند به ما نیز توفیق دهد که بتوانیم ذره ای از خدمات بیشمار ایشان را ولو به اندازه

سواد اندکمان - که البته بسیار دشوار است - جبران نماییم تا در آخرت شرمنده ایشان نباشیم که

نتوانستیم از میراث عظیمشان که در واقع برگرفته از مکتب اهل بیت(سلام الله علیهم) می باشد

حفاظت کنیم.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                          «ثقلین»

«سلطان دعا»

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

السلام علی الحسین و علی علی بن حسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

ایام شهادت وجود مبارک سید الشهدا مولانا ابا عبدالله الحسین(سلام الله علیه) را تسلیت عرض 

می کنیم.

امروز به بحثی خواهیم پرداخت که گرچه روزش گذشته است لکن به سبب آن که مربوط به

 اباعبدالله الحسین(ع) می باشد ، با این ایام چندان نیز بی ربط نیست.

امروز به بحث در خصوص فرازی که متاسفانه در بعضی کتب ادعیه به عمد به 

«سرقت» می رود و یا توسط  بعضی مداحان مورد «غفلت» واقع می شود ، خواهیم پرداخت.

بلی، مقصودمان فراز آخر دعای عرفه و یا به قول شیخنا الاستاذ علامه جوادی آملی «سلطان دعا» 

می باشد.


متاسفانه مخالفین عرفان و فلسفه اسلامی که وجود چنین فرازی به ضررشان بود ، تمام تلاش خود

را کردند که به نوعی این فراز را محو نمایند یا عمدا بدان خدشه وارد کنند و درش تشکیک کنند.

و دلیل این تقلاها نیز آن بود که بنیان خود را بر باد می دیدند و چاره ای جز اعمال فوق نداشتند.

البته لازم به ذکر است که برخی از بزرگان شیعه همانند مرحوم مجلسی ثانی و حتی علامه 

محمدحسین طهرانی(رضوان الله علیهما) آن را نا معتبر دانستند.بنابراین مخاطب سخنان فوق حقیر 

هرگز این بزرگان نمی باشند.چون اینها بر اساس اجتهاد خود به این مسئله رسیدند و هرگز

عمدی در کار نبوده است.

ما بر مبنای سخن امام صادق(علیه السلام) که فرمودند: «نحن ابناء الدلیل» و نیز جملاتی چون

«انظروا الی ما قال و لاتنظروا الی من قال» ، روی اشخاص تعصب نمی ورزیم و تنها دلیل

 برایمان حجت است.

ما نیز از بیشتر سخن گفتن می پرهیزیم و به تنها به ذکر آدرس مقالات اکتفا می کنیم.

البته هم مقاله مخالفین و هم مدافعین را منتشر می کنیم تا مخاطبان در فضایی منصفانه به

قضاوت بنشینند.

این مقالات در فصلنامه سمات نیز منتشر شده است.

مقاله اول: در رد اعتبار فراز آخر دعای عرفه

عنوان مقاله: پژوهشی درباره ذیل ذعای عرفه

نویسنده:حجه الاسلام حسین ترابی


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
مقاله دوم: در رد ادعای مخالفین مبنی بر عدم اعتبار فراز آخر دعای عرفه

عنوان مقاله: دفاع از بخش پایانی دعای عرفه

نویسنده: حجه الاسلام مهدی حسینیان


آيت الله ناصر مکارم شيرازي

در آخر نیز به بیان نظر جالب توجه حضرت آیت الله مکارم شیرازی

-البته نه به عنوان حجت و دلیل- در خصوص فراز پایانی این دعا می پردازم.

سوال: سلام علیکم

نظر شما درباره بخش پایانی دعای شریفه عرفه یعنی از فراز«الهی انا الفقیر فی الغنای»

تا جمله «والحمد لله وحده» چیست؟ آیا ایشان معتبر می دانند؟

جواب: گرچه برخی علما در معتبر بودن این اضافه تردید کرده اند،ولی انصاف این است که 

این زیادتی نیز مضامین مهمی دارد و در همان حال و هوای دعای عرفه است و چیزی که 

نشان دهد از اضافات گروه های منحرف است در آن نیافتیم.

اللهم ارزقنی شفاعت الحسین یوم الورود

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                               «ثقلین»

اعتدال

«اعتدال»

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

بدون شک کلمه «اعتدال» متداول ترین کلمه در ادبیات سیاسی چند ماهه اخیر کشور و نُقل محافل 

علمی و سیاسی بود.

و می توان با جرات گفت که بخش عمده ای از اقبال امت امام راحل(ره) به رئیس جمهور مدبّرمان

جناب حجه الاسلام دکتر روحانی(زید عزه) ، طرح چنین شعار مهمی بود.

شعاری که مردم مدت ها بود از چشیدن طعم آن محروم شده بودند.

حال ما می خواهیم بیان کنیم که اصلا رفتار اعتدالی یعنی چه؟

چه رویکردی از نظر ما اعتدالی است؟

و از این قبیل سوالات.

گرچه از باب قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها» می توان تقریبا مقصود از اعتدال را فهمید 

یعنی مفهومی در مقابل افراط و تفریط.

در خصوص اعتدال و مصادیق آن مفصلا در ادامه بحث خواهیم کرد.     

حقیر در این خصوص نظر دکتر علی مطهری(زید توفیقه) فرزند خلف استاد شهید مطهری را 

بسیار منطقی و بجا می دانم که فرمودند:

«اعتدال یک مفهوم بدیهی است و نیاز به تعریف ندارد.

این گونه مفاهیم را وقتی بخواهیم تعریف کنیم تبدیل به مفهومی روشنتر از خودش نمی شود و

گاهی تبدیل به مفهومی غامض می شود.مثال اعلای آن مفهوم «وجود» است که اگر بخواهید

آن را تعریف کنید پیچیده تر می شود و قابل تعریف نیست.البته مفهوم «اعتدال» از نظر بداهت

در حد مفهوم وجود نیست و با تسامح می توان آن را تعریف کرد.اعتدال یعنی میانه روی و

پرهیز از افراط و تفریط ، که در اثر به کار گرفتن عقل و تدبیر و دوری از احساسات و

هواهای نفسانی حاصل می شود.یعنی شما در هر موضوعی عقل را چراغ راه خود قرار دهید

و خشم و شهوت را تحت کنترل عقل قرار دهید و منافع و مضار آن موضوع را بسنجید 

آنگاه تصمیم بگیرید.مثلا در فتنه سال 88 کسانی معتدل بودند که به دور از تعصبات گروهی

اشکالات دو طرف را دیدند.

[حماقت های دو طیف افراطی که با تعصبات و بی تدبیری خود جدول مورد نظر دشمن را پر کردند 

و ضربه و خسارات شدیدی به انقلاب و کشور زدند]

نقد دکتر مطهری بر جناب آقای سید احمد خاتمی:

ایشان در تفسیر اعتدال در خطبه های نماز جمعه گفتند:اعتدال در حوزه سیاست یعنی پیروی از

ولی فقیه.[توجه شود بحث ما تنها یک بحث علمی است  و همانطور که بارها عرض کردم بحث

علمی مجال تعارف و رو دروایسی و شعار نیست.در بحث علمی با خداوند نیز نباید تعارف کرد

این را عرض کردم که دوباره افرادی به ما انگ و تهمت نزنند.]

کلمه حق یراد بها الباطل.این سخن آقای خاتمی شبیه سخن اشاعره است که می گویند عدل آن

چیزی است که خدا می گوید در حالی که امامیه و معتزله می گویند آنچه عدل است خدا می گوید

یعنی قطع نظر از دستور خدا حقیقتی به نام عدل وجود دارد.به تعبیر شهید آیت الله مطهری(ره):

«عدالت مقیاس دین است نه دین مقیاس عدالت.مقدسی اقتضا می کند که بگوییم دین مقیاس عدالت

است اما حقیقت این است که عدالت مقیاس دین است،آنچه عدل است دین می گوید نه آنچه دین

می گوید عدل است.»آری این دو نظر آثار و لوازم بسیار متفاوتی دارند.به هرحال دوستان 

اصولگرای ما از جمله جناب آقای سید احمد خاتمی مراقب باشند که از فرط ولایتمداری به ورطه

اشعری گری سقوط نکنند.تفسیر اعتدال را بی جهت به به اصل عقلانی و مترقی ولایت فقیه

پیوند نزنند.اعتدال قطع نظر از سخن یا رفتار پیامبر یا امام معصوم یا ولی فقیه واقعیتی است که

وجود دارد.»

اما به هرحال مصادیق رفتار اعتدالی را بیان خواهیم کرد.

1-توازن میان آرمان گرایی و واقع گرایی : یعنی آنکه کسی با بی تجربگی ، ناشیگری و سایر 

رذایل اخلاقی نرود در سازمان ملل سخنانی بزند که به جای خدمت به اسلام و کشور ، آب در

آسیاب استکبار جهانی و بالخصوص رژیم صهیونیستی ریخته و با توهم ضربه به آنها

بیشتر خدمات را بهشان کند و زمینه را برای ایران هراسی و اسلام هراشی شان فراهم کند.

چنانچه آیت الله خامنه ای فرمودند:در هر شرایطی با نگاه واقع بینانه به دنبال آرمانها باشید. 

2-توازن میان تکلیف و نتیجه:که تا حدود بسیار زیادی مرتبط با بحث قبلی است.

متاسفانه کمیت جناب آقای مصباح و عماشان در این خصوص حسابی می لنگد!!

دیگر گمان نکنم که نیازی به آوردن نمونه باشد.ان شاء الله که این جماعت با سخنان صریح

رهبری بلکه متبه شوند.

در این خصوص مطالعه سخنان آیت الله خامنه ای را که به زیبایی ارتباط بین تکلیف و نتیجه

و آرمان و واقعیت را تشریح فرمودند مفید می بینم:

http://farsi.khamenei.ir/audio-content?id=23538

3-اعتدال در مواجه با جهان:یعنی نه آنکه وقتی سخن از رابطه با آمریکا به میان آمد آب دهان عده ای

غرب زده ی بی ظرفیت بریزد و نه آنکه چون عده ای متحجر بی بصیرت مبارزه را هدف ببینند نه 

وسیله.

 

استاد شهید مطهری(ره) در سخنانی زیبا می فرمایند:

«ما بر سر یک دوراهی قرار گرفته ایم. گفتیم که اسلام با انقلاب پیوند دارد، بذر انقلاب در اسلام 

وجود دارد. ولی ما مسلمانهای به اصطلاح انقلابی، ما که الان، هم مسلمانیم و هم معتقد به انقلاب،

 بر سر یک دوراهی قرار گرفته ایم و این دوراهی خیلی دقیق است یعنی در ابتدا تشخیص داده 

نمی شود که دو راه است اما واقعا دو راه است و تدریجا با یکدیگر زیاد فاصله می گیرند و

 آن این است که انقلاب  اسلامی یا اسلام انقلابی؟ آینده ما چه باید باشد؟ راه آینده ما راه انقلاب 

اسلامی باید باشد یا راه اسلام انقلابی؟ 

انقلاب اسلامی یعنی راهی که هدفْ اسلام و ارزشهای اسلامی است، انقلاب و مبارزه برای 

برقراری ارزشهای اسلامی است، یعنی مبارزه برای ما هدف نیست وسیله است، اسلام و ارزشهای

 اسلامی برای ما هدف است. ما انقلاب می کنیم برای ارزشهای اسلامی، مبارزه می کنیم برای

 ارزشهای اسلامی، پس هدف برای ما اسلام است، مبارزه و انقلاب برای ما وسیله است. اما 

عده ای میان انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی اشتباه می کنند یعنی برای آنها مبارزه و انقلاب هدف

 است، اسلام وسیله ای است برای مبارزه و انقلاب. نتیجه اش این است که از اسلام انتخاب می کنیم؛

 هر چه از اسلام ما را در مسیر مبارزه قرار بدهد آن را قبول می کنیم و هر چه از اسلام

- لااقل فکر کنیم- ما را در مسیر مبارزه قرار ندهد آن را از اسلام طرد می کنیم. 

آنوقت بر اساس این که ما اسلام را هدف و مبارزه و جهاد را وسیله ای برای برقراری ارزشهای 

اسلامی بدانیم یا مبارزه را هدف بدانیم تفسیرها از اسلام، انسان، توحید، تاریخ، جامعه و تفسیرها 

از آیات قرآن متضاد و متناقض می شود. آن که مبارزه را هدف می داند می گوید من همیشه

 باید در حال مبارزه باشم و اصلا اسلام آمده برای مبارزه. نه، اسلام نیامده برای مبارزه، در 

اسلام عنصر مبارزه هست. اسلام خیلی دستورها آورده است یکی از آنها مبارزه است اما نه این 

که اسلام آمده فقط برای مبارزه و هدفی جز مبارزه ندارد. اسلام آمده برای این که بشریت 

را به سعادت برساند، یکی از وسایلی که در شرایط خاص از آن وسایل استفاده می کند مبارزه است.»

منبع: کتاب آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص: 92، 93.

پایبندی به شریعت: از مصادیق رفتار اعتدالی پایبندی به حق و شریعت می باشد.

به طوری که اگر کسی پایبند به شریعت اسلام و حق نباشد از دایره اعتدال خارج می باشد.

اخلاق مداری:در صورتی که یک شخص دارای حسن خلق باشد می گوییم رفتار اعتدالی دارد.

نه آنکه یک شخص بی حیا و بی ادب زمانی که مردم شاهد نهایت ادب و عبودیت سیدالشهدا(ع)

نسبت به خداوند هستند هستند چشمانش را ببندد و دهان کثیفش را باز کند و هر می خواهد بگوید.

کسی نیست بگوید لااقل حرمت اباعبدالله و مجلس او را نگه دار.

سیدالشهدا چقدر مظلوم است که چنین فحاشانی ادعای مدح و منقبت او را دارند.مظلوم حسین ادامه دارد.

به قول دکتر جعفریان از مملکتی که روضه خوانها جای پژوهشگران و علما را گرفته اند توقعی بیش

از این نمی رود.و تمام اینها از برکات دولت نهم و دهم است.

دولتی که برای ترویج افکار انحرافی و مقاصد شوم خود این بی سوادان را به خدمت گرفت جالب

آنکه همینها او را مورد عنایت ویژه قرار دادند. 

مصادیق بسیاری نیز هست که در حوصله این مقال نیست و ما به همین ها اکتفا می کنیم.

ا              

شیخنا الاستاذ علامه جوادی آملی و اعتدال:

چندی است که بعضی سایتها مطالبی را از حضرت علامه نقل می کنند که حقیقتا تعجب برانگیز است.

با نیات خاصی بیان می دارند که ایشان فرموده است اعتدال از پست ترین رذائل است و با این

تیترهای عوام فریبانه که با تقطیعات ژورنالیستی نیز همراه است سعی در مخالف نشان دادن

ایشان با گفتمان دولت تدبیر و امید(که دفاع تمام قد ایشان از دولت پیشتر آمد) و آیت الله هاشمی

دارند.

ما هم بالاخره علامه را می شناسیم سلیقه و مزاج سیاسی ایشان را می دانیم و این گفته ها حقیقتا

تعجب بر انگیز بود.

چندی پیش کتاب شریف عین النضاخ تحریر تمهید القواعد ج3 را می خواندم که سخنی نظرم را

به خود جلب نمود.

حضرت در صفحه 219 فرموده بودند:

«آنها که دارای هسته مرکزی اعتدال بوده و احوال در رفتارشان بر محور این مرکز سازمان می یابد،

 همان انسانهای کاملی هستند که با تعبیر«موازین القسط هم الانبیاء و الاوصیاء» میزان قسط و 

ترازوی عدل معرفی شده و آنها که از حد اعتدال خارج شده و در دو طرف افراط و تفریط قرار 

گرفته اند، به تناسب فاصله ای که از نقطه مرکزی دور مانده اند،

نیازمند علاج و درمان هستند و بدیهی است که هر مریض به مقتضای مرضی که به آن مبتلاست

نیازمند درمان خاص است ، زیرا به هر مریض به نسبت افراطی که گرفتار آن شده است و تفریطی 

که بازگشت به اعتدال نیازمند به آن است توصیه می شود.»

از کی تا حالا کسانی که رفتارشان بر مبنای پست ترین رذائل!! می باشد انسان کامل نامیده می شوند؟

تحریف کنندگان امین و صادق!!بهتر نبود کمی پس از مطالعه آثار علامه ،آن تیترها را می زدند

تا رفتار مشمئز کننده شان مصداق عوام فریبی و نشر اکاذیب و تقطیع و...نباشد؟

آیا این حرکات بی شرمانه که واضح است از کجا نشات می گیرد مستحق صفت پست ترین رذائل

نیست؟!

بنده منکر آن نیستم که حضرت علامه سخنی در نقد اعتدال نفرموده اند اما سخن حقیر آن است که 

بهتر نیست ابتدا بفهمیم که مقصود ایشان از اعتدال چیست؟

چطور می شود در جایی آن چنان از اعتدال تعریف کنند و در جایی دیگری بدین صورت بکوبند؟

یقینا مغالطه اشتراک لفظی صورت گرفته و کذابان از خدا بی خبر از این اشتراک لفظ نهایت

سوء استفاده را کرده اند.

اعتدالی که ایشان به نقد پرداخته اند اعتدالی است که تنافی با عدل و عدالت دارد.

اعتدالی است که مصداق آیه مبارکه «مذبذبین بین ذلک لا الا هولاء و لا الا هولاء» است.

چنانچه صراحتا در سخنرانی شان در محرم که در صدا و سیما نیز پخش شد به تشریح اعتدالی

که از منظر ایشان مذموم است پرداختند.بدین مضمون فرمودند:

یعنی[اعتدالی که] هرچه مردم می طلبند ما باید عرضه کنیم.تعادل تقاضا و عرضه.خواه تقاضای آنها

 به مقتضای فطرتشان باشد یا نباشد.

خواه تقاضای آنها به مقتضای دین باشد باشد یا نباشد.خواه تقاضای آنها به مقتضای وحی الهی

منظم شده باشد یا نباشد.

دانلود سخنان ایشان:

http://s2.picofile.com/file/7980970000/%D8%B6%D8%A8%D8%B7_0092.amr.html

پر واضح است که این تعبیر از اعتدال به شدت مورد نقد ما نیز می باشد و این تعبیر به آن اعتدالی 

که ما داعیه ی آن را داریم ارتباطی ندارد.

 اعتدال از منظر ما همان حق است.نه چیزی میان حق و باطل.حرکت میان حق و باطل اعتدال نیست.

اعتدال به معنای معدل گیری صحیح نیست.

مثلا بیاییم بگوییم دین می گوید حجاب را رعایت کن حالا مردم نمی خواهند پس یک چیزی بین

این دو را انتخاب کنیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب.

این غلط است.این انحراف است.

ما بر روی مسائل دینی و بالخصوص حجاب به شدت حساس هستیم.روی تساهلات و تسامحات

فرهنگی و دینی به شدت حساس هستیم.چنانچه به دولت اصلاحات نیز در این خصوص نقد داریم.

ان شاء الله که دولت جدید که با نام اعتدال روی کار آمده ، به این مسائل توجه ویژه داشته باشد

و تحت تاثیر افراطیانی که با نقاب اعتدال به مبارزه با حجاب و...می پردازند قرار نگیرد.

البته این سخنان حقیر به منزله تایید روشهای توام با زور نیست بلکه راهکار ما در پذیرش حجاب 

توسط مردم ،همان نظر شیخنا الاستاذ است که فرمودند مردم باید شیرینی حجاب را درک کنند تا 

رعایت کنند.از نظر ما برخورد پلیسی و جبارانه در مرحله آخر است.یعنی هنگامی که کار فرهنگی 

و امر به معروف جواب نداد بحث گشت ارشاد نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح و ملزوم نیز هست.

                                           

علامه طباطبایی(روحی فداه) نیز بارها و بارها در تفسیر شریف المیزان به تمجید از اعتدال

و سفارش به آن پرداختند که تنها به یک نمونه اکتفا خواهیم کرد.

در جلد2 صفحه 99 می فرمایند: قرآن راه اعتدال و میانه روی را ارائه داده[است].

آسیب شناسی بحث اعتدال:متاسفانه در این چند ماه ما شاهد اعمال افراطی و خلاف شرعی هستیم که 

در نقاب اعتدال انجام می گیرد.

فرضا اعتدال در حجاب مطرح می شود.

اینها تماما انحراف است.این چه معنایی دارد؟

همانطور که پیشتر گفتم و باز تکرار می کنم از منظر ما اعتدال یعنی همان حق.

نه چیزی بین حق و باطل.حرکت در بین حق و باطل اعتدال نیست.

رفتار اعتدالی  یعنی پایبندی به حق و شریعت.


و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین 
                                                                «ثقلین»

خطاهای ذهنی تفکیکیان2

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

همانطور که کاملا ملموس است حضور حقیر کاهش چشمگیری داشته است و بنده نیز سعی

می کنم هر از چند گاهی که فرصت یافتم حضور یابم و مقالاتی را منتشر سازم.

در این مقاله به نقد مقاله ای تحت عنوان "جریان تفکیک یا مکتب تفکیک" نوشته جناب حکیمی فرد

خواهیم پرداخت.مشروح مقاله مذکور را در وبلاگ "خطاهای ذهنی" مشاهده فرمایید.

جناب حکیمی فرد ابتدا به یک سری حواشی کلیشه ای که ارزش علمی نیز ندارند پرداخته اند که

حقیر نیز تنها پاسخی گذرا می دهم و زود می گذرم تا موجب اتلاف وقت دوستان عزیز نشود.

1-فرموده اند "بهتر نیست به جای اسم مستعار از اسم واقعی استفاده شود!!"

پاسخ) گمان کنم این یک مسئله خصوصی می باشد و به شخص دیگری چندان ارتباطی نداشته باشد.

شما هم نگران پذیرفتن مسئولیت و دقت در بیان نباشید.وظیفه شما تنها پاسخگویی و استشکال

است و نه چیز دیگری.علاوه بر این به نظر حقیر طرح چنین مباحثی در شان یک بحث علمی نباشد

بنابراین بهتر است از این حواشی کلیشه ای بی ارزش بگذریم و به بحث علمی بپردازیم.

2-بدین مضمون فرموده اند "در بحث علمی بهتر است دقت بیشتری در تایپ و نوشتن کلمات نشود 

تا خوانندگان دچار مشکل نشده و معنای جمله نیز تغییری نکند"

ایشان نمونه ای ذکر نکرده اند ، به هرحال اگر مشکلی بوده بفرمایند تا تصحیح شوند چون آزاد اندیشی

با تعصبات بی پایه تنافی دارد.اتفاقا از این جمله در ادامه مطلب در پاسخ به خودشان استفاده

خواهد شد.

3-بنده دلیل عدم تمایل حضرتعالی به بحث حول این محور را نمی دانم!!

اتفاقا به نظر حقیر این بحث بسیار مفیدی است.

اگر اعتراضی هم دارید این اعتراض به خود شما وارد است چون که اتفاقا آغازگر آن خود شما بودید.

بنده از شما درخواست کردم که یک کلیاتی راجع به دیدگاه های خود بفرمایید تا بفهمیم اصلا

با چه کسی طرفیم!شما هم نکاتی را فرمودید و حقیر هم که نمی توانم جواب شما را ندهم؟!

استراتژیک جدیدی که ما در بحث با شما از آن بهره بردیم استراتژیک تهاجمی به جای تدافعی

است البته نه برای فرار از پاسخ ، بلکه به خاطر ارزیابی پاسخهای شما و مقایسه آن با پاسخهای

قبلی ما و آشکار کردن تضاد و دوگانگی رویکردها.که ان شاء الله در طول بحث اشاره

خواهیم کرد.

4-فرموده اند که سخنان حقیر کپی پیست سخنان آقای وکیلی است!!

اولا وبلاگ حقیر قابلیت چنین کاری را ندارد و در صورت کپی پیست خطوط سفید ظاهر خواهد شد.

ثانیا با استعمال چنین الفاظی لطفا به مانند عادت مالوف همفکرانتان در صدد جوسازی بر نیایید

که روشی بسیار زننده و غیر علمی است.ما هرسخنی را که مستدل و عقلانی باشد از هرکس

چه آقای وکیلی و چه شخص دیگر خواهیم پذیرفت و از بیان آن نیز ابایی نداریم.

ما قائل به استفاده از تمام ظرفیتهای یک مکتب هستیم.

اما راجع به استعمال لفظ حجه الاسلام برای آقای سیدان.

همانطور که خودتان در بند دوم فرمودید در استعمال کلمات و نوشتن آنها در یک بحث علمی باید

دقت بیشتری نمود.در این خصوص نیز ما کاری جز توصیه شما نکردیم.

لازمه آیت الله بودن اجتهاد است و اجتهاد هم بسته به یک ورق کاغذ نیست!

بنده از حضرتعالی تقاضا دارم یک بحث دقیق فقهی چه شفاهی و چه کتبی از ایشان به حقیر معرفی 

فرمایید.مباحث علمی جای تعارفات نیست که هندوانه بغل این و آن بگذاریم.

واقعیت را می گوییم به هرحال از باب الحق مر تلخی هم دارد.

شما که خود در مقاله دوم تان معترف به استفاده از درس خارج حضرت علامه جوادی آملی از 

طریق رادیو معارف هستید رویتان می شود بگویید ایشان آیت الله نیستند؟ 

ما هم اگر چنین مباحثی از جناب سیدان می دیدیم یقین بدارید که آیت الله خطابشان می کردیم

همانطور که حتی به برخی بزرگان تفکیکی آیت الله اطلاق می کنیم.

پس مسئله ای که ذکر کردید چیزی جز جوسازی و تشویش اذهان به روش آقایان سیدان و میلانی 

نبود.اصولا مخالفت با فلسفه و پیوستن به جرگه تفکیکیان ، میانبر خوبی برای آیت الله و علامه و 

دکتر شدن است!!

بنده همین جا راجع به خطابی و تبلیغاتی سخن گفتن به شما هشدار می دهم گرچه ترک عادت....

زین پس لطفا بحث را به سمت طرح چنین مباحث زشت و زننده که فاقد ارزش علمی است و 

چیزی جز عوام فریبی نیست ، نکشانید.

چون ما مبنایی و اصولی بحث می کنیم و قصدمان ماست مالی کردن و سر و ته قضیه را به گونه ای

به سر آوردن نیست یقینا جریان بودن تفکیک با مکتب بودن آن برایمان فرق می کند؟

ما با افرادی مواجهیم که ادعای فهم ناب معارف اهل بیت را دارند حالا جریان بودن با مکتب بودنش

فرقی برایمان نداشته باشد؟شاید برای شما مهم نباشد اما برای ما مهم است.

5-پس باید اذعان بفرمایید که سفارش فردی که اطلاعات ضعیفی دارد به کسب اطلاع بیشتر

علی رغم نظر بسیاری از همفکرانتان مذموم نیست.

چون ما وقتی به مخالفین سفارش می کنیم که سطح اطلاعت کم است و باید بیشتر مطالعه

داشته باشی می گویند جواب ندارید و با این بهانه (تجهیل) می خواهید طفره بروید!!

وقتی ما سفارش می کنیم نامش تجهیل است و وقتی شما سفارش می کنید نامش تذکر ناصحانه؟!

آیا این برخورد متناقض و رویکرد دوگانه ای نیست که اشاره شد؟

این تضاد گفتار و رفتار چیزی جز تعصبات الکی نیست.

یاد هل من مبارز های علامه آشتیانی افتادم که به حضرات مروارید و طهرانی پیام داده بود

اگر توانستید از عهده تدریس فصوص و اسفار بر آیید(که ضبط خواهد شد) حق اعتراض دارید.

و آنها هم سکوت اختیار کرده بودند.و یا فرموده بودند که حاضرم از اول سفر نفس تا آخر

معاد جسمانی بحث کنم.این گوی و این میدان.

نقد علمی و دقیق مستلزم داشتن احاطه کامل بر بحث طرح شده است.کسی که قرار

است معاد صدرایی را نقد کند به قول علامه باید بیاید از اول سفر نفس را تقریر کند

نه پا در هوا بحث کند.

کسی که قرار است به نقد علمی مسئله ای بپردازد هم باید اطلاع و هم احاطه کامل بر همان 

موضوع باشد.

عرض شد ما اعتقاد داریم که از تمام ظرفیت های مکتبمان می توانیم در پاسخ به مخالفین استفاده

کنیم حالا شما می خواهی با جوسازی نامش را بگذاری کپی پیست ، بگذار.

حالا نظر شما هم تغییر کرد چه اهمیتی برای حقیر دارد؟

می توانم قسم بخورم یا اصلا کتاب مذکور را نخوانده اید(که به حسب مسلمانی چنین چیزی نمی گوییم)

یا درست ملتفت نشده اید.

ابتدا بهتر بود می فرمودید معنا و شاخصه های یک مکتب چیست.

فرمودید تفکیک یک روش است.

به نظر حقیر گفته شما غلط است.چون تفکیک بجای یک روش ، یک ادعا می باشد.

ادعای عدم التقاط و امتزاج مسائل فلسفی با متون دینی.

این"عدم التقاط" تنها یک ادعا می باشد اما این که این "عدم التقاط و امتزاج"چگونه صورت

می گیرد ، این روش است.چیزی که تمامی مخالفین فلسفه و عرفان اسلامی در آن تشتت

دارند و اگر این تشتت در روش بکارگیری برای رسیدن به ادعای فوق نبود این همه اختلاف

نظرات درون جریانی وجود نداشت.متاسفانه شما خلطی میان روش و ادعا کردید.

ممکن است ادعا مشترک باشد اما چگونگی رسیدن به آن ادعا که نامش روش است

متفاوت است.

باز باید حرفهای خود را تکرار کنم.در این ادعا که می فرمایید منزلت عقل چیست؟

متاسفانه شما برای آنکه بحث را به انحراف بکشید از این حربه که عقل=فلسفه نیست استفاده

می کنید و آن را پیراهن عثمان کرده اید.

عرض نشد کتاب مذکور را درست مطالعه نفرموده اید؟

حالا منظور علامه از عقل در این کتاب چیست؟

آیا ایشان بین عقل و فلسفه خلط کرده اند؟

ایشان در صفحه 31 می فرمایند:عقل در این مبحث به معنای نیروی ادراک ناب است که از گزند 

وهم و خیال و قیاس و گمان مصون است و پیش از هر چیز گزاره اولی؛یعنی اصل تناقض را

به خوبی می فهمد و ظل آن گزاره های بدیهی را کاملا ادراک می کند.

یا در صفحه25 می فرمایند:مقصود از عقل در این سلسله مباحث،خصوص عقل تجریدی محض

که در کلام براهین نظری و فلسفه خود را نشان می دهد ، نیست بلکه گستره آن عقل تجربی را

که در علوم تجربی و انسانی ظهور می یابد"عقل نیمه تجریدی"را که عهده دار ریاضیات است

و عقل ناب را که از عهده عرفان نظری بر می آید نیز در بر می گیرد.

پس این ادعای شما که می گویید خلط صورت گرفته توهمی بیش نیست.

مدرک عقلی علم حصولی است گاهی مصیب است و گاه ره به خطا می برد.

اتفاقا تفکیک با خود دخالت عقل و اندیشه در نقل مشکل دارد که در ادامه بیان خواهد شد.

بنده اصلا با شما کاری ندارم که نظرتان راجع به منزلت عقل چیست بنده با نظر سردمداران

مکتبتان اعم از میرزا مهدی و آقایان حکیمی و سیدان کار دارم و شما نیز حق اظهار نظراتی

که مربوط به خودتان هست ندارید بلکه تنها در قامت یک مدافع تفکیک هستید.

متاسفانه شما در راستای مغالطات فراوانتان ، در موضوع مکتب هم باز مغالطه کردید.

ما منکر آن نیستیم که واژه مکتب کاربردهای فراوانی دارد لکن برای ما مهم آن است از چه

 لحاظی مکتب است؟

لطفا مغالطه اشتراک لفظی نفرمایید.

قیاستان نیز مع الفارق و خارج از موضوع بحث ماست.

واژه مکتب همانطور که عرض شد کاربردهای فراوانی دارد و حتی شامل مذاهب و ادیان نیز

می شود.اما آیا ما قرار است مکتب بودن یا نبودن تفکیک را به عنوان یک مذهب و دین و سبک 

و روش(که البته روشی ثابتی نیز نیست و ادعایی بیش نیست) و...بررسی کنیم یا از لحاظ بودن 

یا نبودن یک نظام منسجم فکری؟!

26 کاربرد برای مکتب طرح شده است.آیا شما می توانید با استمساک بر هریک از این

کاربردها برای جریان خود لفظ مکتب را اطلاق کنید؟!

بعضی از این کاربردها را در آدرس زیر ببینید:

http://resaleh-majlesi.blogfa.com/

شما باید برای ما از لحاظ یک نظام منسجم فکری بودن اثبات کنید که تفکیک مکتب است ولی

اگر به روش ناصواب شما باشد که بر هرچیزی از دین گرفته تا جناح سیاسی می توان چنین

لفظی اطلاق کرد.اما فکر کنم موضوع بحث ما فکری باشد نه سیاسی و تفسیری و...

لااقل مغلطه و قیاس می کنید واضح البطلانی اش به این آشکاری نباشد!!

در ادامه مجددا خواستید با همان خطای ذهنی و قیاس مع الفارقتان بین تفکیک و تشیع ، سخن 

خود را بر کسی بنشانید که اشکال سخنتان در بالا مفصل بیان شد.

گمان کنم باز باید تکرار کنم که موضوع ما در خصوص یک سیستم فکری است نه در خصوص

مذهب و مسائل فقهی و اصولی!

عدم التقاط و امتزاج مطالب فلسفی با معارف دینی برادر عزیز یک ادعا می باشد و نه روش.

این که چه روشی برای رسیدن به ادعای فوق اتخاذ می شود را نامش را می توان به نوعی

روش دانست.

چون شما مرتب ادعاهای واهی خود را تکرار می کنید بنده نیز مجبورم مدام تکرار مکررات کنم.

ابتدا با بیرق فقهای شیعه پای در عرصه گذاشتید و اکنون با بیرق علمای شیعه؟!

باز عرض می کنم بهتر است دست از این پنهان شدن پشت افراد جهت مشروعیت بخشیدن به خود

و مغلطه موضوع بحث بردارید.

اصلا لفظ "مکتب تفکیک" به اعتراف خودتان ابداع استاد حکیمی می باشد و ما پیش از آن چنین 

ترکیبی نداشتیم.

در جای دیگری نیز که مجدد دچار خطای ذهنی شده اید آن است که گمان برده اید مقصود حقیر

از نتایج مشخص(چیزی که ابتدای مقاله تان بیان کردید که واجدش هستید!!) یعنی آنکه همه حرف

واحدی بزنند در صورتی که مقصود حقیر نتایج اصلی می باشد.

مثلا کسی که حرکت جوهری و اصالت وجود و وحدت وجود و معاد صدرا را قبول نداشته باشد به

فرض داشتن روش شناسی مشخص آیا می توان بر وی صدرایی اطلاق کرد؟

بنابر این لطفا سخن را درست متوجه شوید سپس نقد کنید.(همان سفارش شما!)

پس تفکیکی نامیدن امثال میلانی بنابر تعریف شما بیراه نیست.

متاسفانه ما بارها در این مقاله شما مشاهده می کنیم که می گویید فلاسفه نظر خود را تحمیل می کنند

و تاویل و تفسیر به رای می کنند و ...که این سخن شما یا ناشی از ضعف اطلاعاتی شماست

یا روحیه عوام فریبی.

کافی بود همان کتاب منزلت عقل را -که ادعا کردید خواندید-درست و حسابی می خواندید تا دچار

این توهمات نشوید و صدرا و...را متهم به تفسیر به رای نکنید.

استاد حکیمی می فرمایند:هدف این مکتب نابسازی و خالص مانی شناختهای قرآنی و سره

فهمی این شناختها و معارف است بدور از تاویل و مزج با افکار و نحله ها و بر کنار از تفسیر

به رای و و تطبیق،تا حقایق وحی و اصول علم صحیح مصون ماند و با داده های فکر انسانی

[فلسفهو ذوق بشری[عرفان و شهود] در نیامیزد و مشوب نگردد.(مکتب تفکیک؛ص47)

تفاوت تفسیر ، تطبیق و تاویل چیست؟

پیش از این به برخی وجوه ضعف این چنین استدلالهایی اشاره شد و نشان دادیم که اساسا

حقائق آسمانی و علوم وحیانی در اختیار و دسترس بشر عادی نیست تا توصیه شود از آمیختن و

التقاط آن به دیگر معارف بپرهیزیم.سهم بشر عادی ادراک و فهم متعارف از لفظ وحی است

که گاهی صواب و زمانی خطاست؛یعنی حقیقت وحی الهی فقط در اختیار معصوم است و هرگز

در قلمرو علم حصولی یا حضوری غیر معصوم قرار نمی گیرد تا به حریم گرفتن از آن توصیه شود.

برداشتهای عالمان دین از متون مقدس عین وحی معصوم نیست لذا در کنار برهان معتبر عقلی

قرار می گیرد.اما اینکه عدم تفکیک مرزها و نشاندن عقل در کنار نقل به مسئله تاویل می انجامد

و برای تقلیل و پرهیز از تاویل باید مرزها را از هم تفکیک کرد و کتاب و سنت را بی مدد یافته 

های عقلانی و عرفانی به تفسیر نشست ،مطلبی که به آن خواهیم پرداخت.

نقطه مشترک  تفکیکی ها(از میرزا و سیدان گرفته تا میلانی و رضوی) این است که معرفت فلسفی

 یا شهود عرفانی نباید ابزار فهم قرآن و سنت شود ، چون این امر عملا ما را گرفتار تاویل و تطبیق

می کند.آنها موارد متعددی از تاویلات فلاسفه و عرفا به عنوان شاهد بر مطلب خود ذکر می کنند.

به عقیده آنان تاویل گرایی محصول حدیث شناسی غلط فلاسفه و عرفاست.

عارفی که شعوری یافته به جای آنکه این ادراک و شعور را به قرآن و سنت عرضه کند

و صحت و سقم آن را بسنجد اقدام به تاویل آیه و حدیث و تطبیق دادن آن بر ادراک و شعور 

خویش می کند.

در میان کتابهای مشتمل بر تاویل عرفانی ، شاید شاخص ترین آنها کتاب تفسیر منسوب به

ابن عربی باشد که گاه تاویلات تند و تیزی دارد.البته مولف واقعی این کتاب ملاعبدالرزاق 

کاشانی است که به اشتباه به محیی الدین نسبت می دهند.

مرحوم کاشانی سخن دقیق و لطیفی در مقدمه این کتاب می کند و می گوید:

آنچه در تاویل برخی آیات گفته ایم به معنای این نیست که بخواهیم معنای آیه را تعیین کنیم

و بگوییم معنای آیه همین است و بس بلکه مراد آن است که لایه های معنایی و طبقات دوم 

و سوم و چهارم آیه این معنا را هم می تواند تحمل کند.مبادا کسی خیال کند که تاویل همان تفسیر

است و آنچه به عنوان تاویل ذکر شده معنای تفسیری آیه است.

در حقیقت آنچه به عنوان تاویل ذکر می شود تفسیر مصطلح آیه نیست بلکه تفسیر ذوقی و انفسی

آن است و آیه را بر این معنا نیز می توان تطبیق داد نه تفسیر کرد.مثلا آنچه درباره آیه(اذهب

الی فرعون....)آمده که مخاطب را عقل و فرعون را نفس اماره دانسته یک تطبیق است نه

تفسیر.کسی که آن را تفسیر و معنای آیه بداند مشمول روایت(من فسر[برایه]آیه من کتاب الله فقد کفر)

می شود.

در صورتی که تاویل مربوط به مرحله ی تفسیر و ادراک معنای ظاهری آیات باشد،سخن اهل 

تفکیک بر لزوم دخالت ندادن این شهودها و حالات عرفانی در فهم و تفسیر کتاب و سنت کاملا

موجه است اما حال که خود اهل معرفت تصریح می کنند این تاویلات از سنخ تطبیق است

نه تفسیر و مربوط به تحمل لایه های نهانی آیه نسبت به این مضامین است و هرگز ربطی به

تفسیر کتاب و سنت ندارد ،دیگر مجالی برای این که از تفکیک سخن به میان آید و به واسطه

جداسازی تحمیلی از تدقیق در معانی آیات و روایات و طرح پرسشهای دقیق و اجتهاد برای

یافتن پاسخ این پرسشها محروم شویم نخواهد بود.

ممکن است تفکیکیان باز به این تاویلات و تطبیقات اشکال وارد کنند اما باید بدانند که این

قبیل تطبیقات و تاویلات ریشه در خود روایات معصومین دارد.برای مثال آنچه در خصوص

معنای لفظ ابوالقاسم ،کنیه حضرت ختمی مرتبت از معصومین نقل شده است که لزومی برای

نقل تمامی سخنان ندارم لکن اگر دوستان خواستند بیان کنم.

بنابر این کاملا واضح است شما علی رغم تاکیدات حکما و عرفا میان تطبیق و تفسیر و تاویل 
خلطی آشکار کرده اید.کاش به توصیه خودتان که باید کلیه مطالب یک فرد را خواند و سپس
نظر داد عامل بودید!
شما دارید انکار واضحات می کنید.
این از واضحات به اصطلاح مکتب شماست که به صراحت می گویند در مواردی که میان عقلا
اختلاف هست راه عقل و استدلال بسته است و یا می گویند گاه انسان یقین می کند ولی یقینش
خطاست.پس معلوم می شود یقین واقع نما نیست.اینها مسائل واضحی هستند که با بیانات شما
هم قابل توجیه نیست.ضمنا عرض شد ما با نظر شما کاری نداریم با نظر سردمدارانتان کار داریم.
نکته جالب آنکه ما را متهم به شک گرایی می کنند!
هرکس التفاتی به سخنان فوق بکند می فهمد شک گرایان و سوفسطایی منشان چه کسانی اند.
برادر عزیز ما هم ظاهرا دست پیش گرفتند تا پس نیفتند.

پاسخ یک مقاله شما این حجم را گرفت.

حجم مطالبی که می خواستم منتشر کنم بسیار بود لکن هم فرصتم اندک بود و هم ذکر تمامی

آنها در یک مطلب برای مخاطبان ملال آور می شد. 

ان شاءالله سایر مطالب نیز در اولین فرصتی که یافتم  بیان خوهد شد.

فقط یک نکته ای در ذیل مطلبتان به تاریخ 31 شهریور ساعت 9:21 دیدم که گفته بودید:

"ثقلین مطالب را کیلویی و درهم بیان می کند"

واقعا برای شما ، ادبیات و طرز حرف زدنتان متاسفم.

ظاهرا شما فضای بحث علمی را با بازار میوه و تره بار اشتباه گرفته اید.

گرچه ما به بی ادبی هایی که می توانم بگویم از خصال لاینفک اکثر شما می باشد عادت کرده ایم و

اگر این الفاظ از شما سر نزد تعجب می کنیم.

وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                  «ثقلین»

اختلاف تا کجا؟ ما با چه کسی طرفیم؟

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

با آغاز جدی تر سال تعلیم و تعلم به هرحال میزان فعالیت های ما بسیار کمتر خواهد شد به همین

دلیل سعی می کنیم یادداشت ها و مقالات و مطالب فراوانی را که روی دستمان مانده است به سرعت 

راست و ریست کنیم و زود به زود منتشر کنیم.به همین دلیل از دوستان به خاطر انتشار مقالات در 

فواصل زمانی کوتاه پوزش می طلبیم.

همانطور که بارها عرض شده است مخالفین عرفان و فلسفه اسلامی از نظر سلبی با یکدیگر

وحدت و اتفاق نظر دارند مثلا جملگی مخالف وحدت وجودند ، جملگی مخالف معاد صدرایی

هستند و....اما از لحاظ ایجابی و ثبوتی الاماشاء الله اختلاف دارند.

در مطلب قبلی برخی اختلاف نظرات افرادی چون حجه الاسلام سیدان،حکیمی،میرزا مهدی

اصفهانی و...اشاره شد و بیان شد که اصلا اینها یک روش شناسی مشخص که یکی از شاخصه 

های یک مکتب واحد است را ندارند.مثلا بیان گشت مرحوم میرزا بطور کل برهان را مردود

می داند و اصل علیت را رد می کند به نص کتب خودش(این نظرات ایشان ریشه در تاثیر

شدید و تلقی اشتباهی است که از بعضی عرفا گرفته اند).یا آقای سیدان که در مسائل اختلافی

راه برهان را مسدود می دانند که این نظر تحت تاثیر اخباریان است و مرحوم زرآبادی که

متاثر از مشائیان هستند.

به همین خاطر است که ما اصولا در مناظره با تفکیکیان دچار مشکل می شویم چون

اصلا نمی دانیم نظراتش بر اساس چه کسی است.علت و معلول را قبول دارد یا خیر؟

برای عقل بر خلاف میرزا ارزشی قائل است یا خیر؟همانند آقای سیدان در مسائل

اختلافی راه برهان را باز می داند یا خیر؟به نامتناهی بودن خداوند قائل است یا خیر؟

تمام این مسائلی است که خود مخالفین در آن سرگردان هستند و مشی و اسلوب یکسانی

ندارند.

ما تفکیک را به علت فقدان بعضی شاخصه ها مکتب نمی دانیم و به بیان اصح ، جریان می خوانیمش 

و این جریان را به چند نسل تقسیم می کنیم.

نسل اول که خود مرحوم میرزاست ،نسل دوم آیات تهرانی و مروارید هستند ، نسل سوم

جناب حکیمی و حجه الاسلام سیدان و نسل چهارم آقایان رضوی ، میلانی و نصیری.

همانطور هم که عرض شد بین هریک از این نسل ها اختلاف شدیدی وجود دارد که تاحدودی

بیان شد.

عمق اختلافات میان تفکیکیان آن قدر زیاد است که حتی هم اکنون نسل چهارم تفکیک ادعا می کنند

 تفکیکی نیستند و کمر به نقد نسلهای پیشین بسته اند.

بعضی ممکن است اشکال کنند این نشانگر اجتهاد آنهاست!!

اصولا با روش شناسی و مبانی و مبادی مشخص اجتهاد در همان حیطه صورت می گیرد در 

صورتی که تفکیک فاقد مبانی و روش شناسی مشخصی است.و ما هم نمی گوییم کسانی 

که صدرایی هستند باید تمام نظراتشان عین هم باشد چون این اصلا نافی آزاد اندیشی است.

نکته جالب آن که نه تنها میان هرنسل اختلاف فراوان وجود دارد بلکه میان افراد یک نسل

و حتی میان نظرات خود یک فرد اختلاف فراوان وجود دارد(مثل نظرات میرزا که تغییر بسیاری کرد).

در این مطلب به اختلاف میان نسل چهارمی ها خواهیم پرداخت.

نظریه ای که آقای میلانی برای رد استدلالات عرفا و صدراییان بسیار روی آن مانور می دهند ،

 این است که ایشان نامتناهی و متناهی را از صفات کم(مقدار) می دانند!

یعنی مانند صفاتی چون چاقی و لاغری که مختص اشیاء مقداری است ، ایشان متناهی و نامتناهی

را نیز مانند آن در نظر گرفته اند.و به زعم ایشان نامتاهی یک چیز بزرگ و کش داری

است که طول و عرض و ارتفاع دارد!!

چنانچه در مقاله ای در رد تفکیک که در سایت فرا عرفان موجود می گویند:

بنابر این “تناهی و عدم تناهی” از ویژگی‏های اشیای دارای اجزا، و امتداد، و حادث، و ممکن،

و مخلوق است، لذا به چیزی که اصلاً جزء و کل و امتداد وجود ندارد نه متناهی گفته می‎شود و نه

 نامتناهی. به عبارت دیگر “تناهی و عدم تناهی” دو معنای نقیض هم نیستند که از بودن یا نبودن هر

 دو محال لازم آید، بلکه مانند “ملکه و عدم” تنها و تنها از صفات اشیای متجزی و مخلوق می‏باشند،

 و خداوند که خالق تمامی اشیای دارای مقدار و اجزا و کوچک و بزرگ است ذاتاً مباین با همه آن‏ها

 می‏باشد. لذا خالق تعالی نه کوچک است و نه بزرگ، و نه متناهی و نه نامتناهی!!!

ما برای رد این نظریه سخن فراوان داریم لکن حقیر اینجا در مقام ناقد این بحث نیستم بل مبین

اختلاف عمیق نظرات هستم.

حالا نظر حجه الاسلام رضوی-البته همفکرانشان از ضیق شخصیت بر ایشان آیت الله اطلاق 

می کنند.انگار مخالفت با فلسفه میانبر خوبی است برای علامه و آیت الله و دکتر شدن-

را بخوانید:

حجه الاسلام مرتضی رضوی:

جناب دانشمند آقای حسن میلانی کتاب کوچکی تحت عنوان«سراب عرفان» منتشر کرده و بحث

مختصر و مفیدی را انجام داده اند.

لیکن به طور مکرر اصرار کرده اند که خداوند بی نهایت نیست.مرادشان این است که اساسا بحث

نهایت و بی نهایت در مورد خداوند قابل طرح نیست.

خداوند نه متناهی است و نه غیر متناهی ، ایشان گمان کرده اند که هم متناهی و هم غیرمتناهی

هر دو به مقولات «مقدار»ی مربوط اند و چون خداوند از «مقدار» منزه است پس هردو در مورد خدا

ناصحیح است.

اما توجه ندارند که «بی نهایت» یا «نامتناهی» نه تنها ربطی به «مقدار» ندارد بل نقیض آن است.

زیرا هر شیء که با «مقدار» دمساز باشد ، قهرا و به حکم عقل محدود است.

و هر چیزی که «نامتناهی» باشد ، مقدار به او راه ندارد.اگر بتوانیم به چیزی «نامتناهی» بگوییم ،

یعنی او را از مقدار منزه دانسته ایم.

نامتناهی مساوی است با «نامقدار» و «نا مقدور».شیء «نامتناهی» یعنی شیء «مقدار ناپذیر»

و نامتناهی یعنی شیء که کمّ و کیف در آن راه ندارد ، بل او کمّ و کیف را ایجاد و خلق کرده است. 

باز ایشان توجه ندارند که آنچه نه بتوان به آن متناهی گفت و نه بتوان به آن نامتناهی گفت ،

فقط مصداق «عدم» است.همانطور چیزی که نه حادث باشد و نه ازلی ، مصداق «عدم» است

هر وجود و موجود یا متناهی است و یا نامتناهی و فرق خدا و خلق همین است.

و در ادامه به دلایل دیگری برای میلانی اظهار تاسف می کند.

(کتاب محیی الدین در آئینه فصوص ، ج2 ، فصل دوم: فص نوحی ، بخش اول)

یکی برای ما مشخص کند ما صدرائیان با چه کسی طرفیم؟با چه تفکری؟با چه تقریری؟

به قول معروف ما با کدام ساز و نظرتان باید برقصیم؟

از این به اصطلاح مکتب اگر به علت تشتت عمیق نظرات تعبیر به توپ چهل تیکه کنیم

واقعا جفا نکرده ایم.

ببینید چه کسانی مدعی مکتب اهل بیتی که کلهم نور واحد هستند ، شده اند!!

کسی فکر کرده است مخالفین حکمت متعالیه که تنها راه رهایی از تشتت نظرات را در دین جلوگیری

از اختلاط فلسفه و عرفان با  قرآن و روایت می دانست خود چرا به این روز افتاده اند؟

نکته جالبتر:

حال از همه اینها می گذاریم و مطلبی را ذکر می کنیم که دیگر نوبر است.

چون حقیر اکثر مطالب وبلاگهای مخالفین را زیر نظر دارم مطلب زیر جالب به نظرم رسید.

چندی پیش یکی از دوستان عزیزمان بنام جناب فصوص بحثی تحت همین عنوان متناهی و نامتناهی

را به یکی از مدیران وبلاگهای نوپایی که به مخالفت با فلسفه و عرفان

(http://naghde-andishe.blogfa.com/) می پردازند با  نهایت ادب و احترام ، پیشنهاد کردند.

(حال از پاسخ های بی ادبانه شخص مذکور می گذریم و شما را ارجاع به خواندن آنها در وبلاگ 

خودش می دهیم)

که البته فرد مذکور تلویحا از بحث راجع به این مسئله طفره رفت و پیشنهاد بحث در خصوص

ابن عربی که فتوحاتش تازه به دستش رسیده و آن را تورقی زده!!! را داد(خوب بالاخره 

بحث در این خصوص با وجود سایتها و بعضی کتب آسانتر است!!)

اما وقتی جناب فصوص بر بحث در این خصوص اصرار ورزیدند شخص مذکور نیز راهی

برای طفره نداشت و لاجرم پذیرفت.

از اینجا به بعد جالب خواهد شد:

وی در پاسخ به جناب فصوص که درخواست اعلان دیدگاه راجع به این مسئله را کرده بود

در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 1:48(که در وبلاگش نیز موجود است) گفت:

1-کمیت خود محدودیت است لذا مقوله ی کم در مقابل سایر مقولات است.

2-تناهی و عدم تناهی از «صفات» کم است.

3-موضوع کمیت در مورد خداوند شانیت اتصاف ندارد زیرا به هر صورت محدودیت است.

یعنی وی در اینجا نظر آقای میلانی را به عنوان دیدگاه خود و رد نظر طرف مقابل رد می کند.

اما نکته جالب آنکه در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 12:44 می گوید:

بنده نظر جناب رضوی را قبول دارم که در کتاب شریف محیی الدین در آیینه فصوص جلد دوم بیان

داشته اند!!!

و باز هم در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 23:57 می گوید:

حقیر گفتم نظر آیت الله رضوی را قبول دارم.شما برو یک مقدار مطالعه کن.

یک رجوع ساده به سایت بینش نو.تا حداقل یک کتاب هم بهت معرفی کرده باشم!

-----------------------------

تناقضی از این آشکارتر؟!

شما اصلا می دانی نظر آقای میلانی کدام است و نظر آقای رضوی کدام؟!

برادر گرامی بهتر نیست خودتان یک رجوع ساده به سایت بینش نو می کردید تا دچار این

تناقض آشکار نمی شدید؟

بهتر نیست اول به خودتان کتاب معرفی کنید سپس به دیگران؟

منتظر تاویلاتت نیز هستیم.

شما یک چیزی شنیدی و بدون آنکه لااقل یک نگاه گذرایی بکنی اظهار نظر می کنی!

اکثر مطالب شما نیز همین طور.یک چیزی شنیدی.

راست گفته اند قمقمه هرچه محتوایش کمتر باشد صدایش بیشتر.

نکته قابل ذکر آن است که بنده چندین بار با وی مباحثه داشته ام ، هم در بحث رساله مرحوم

مجلسی پاسخش را دادیم و هم در خصوص سخنانش پیرامون دکتر دینانی اما دریغ از یک

پاسخ.البته برای برون رفت از این رسوایی های سریالی متاسفانه با بی انصافی کامنتهایی

با محتوای زشت و بی شرمانه را به حقیر منتسب کردند تا تخریب شخصیت کنند.حاشا و کلا

که بنده شخص جاعل را به خداوند واگذار می کنم و بداند که آخرتی نیز هست.

اینها نمی دانند چه چیز را دارند به چه چیز می فرشند و به تباهی می کشانند.

تازه بجای پاسخ نقدهای حقیر در پاسخ به یکی از همفکرانش در تاریخ چهارشنبه 15مرداد گفت:

ما به امر آیت الله العظمی صافی از بحث با صوفیه خود را به خواب زده اند دست کشیده ایم

چون هرگز بیدار نخواهند شد.وبلاگ مدافعان خانقاه را هرگز باز نخواهیم کرد!!

باز در تاریخ 27 مرداد گفت:

من حقیر حقیقتا اصلا وبلاگ این شخص دیگر باز نکردم و نخواهم کرد به قول ابن سینا

ما سراغ دیوانه بی سواد نخواهیم رفت!

بجای پاسخ ما نیز لطف فرمودند و ده ها فحش نثار حقیر کردند که با عرض معذرت یک نمونه اش

را منتشر می کنم تا معرف حضورتان شود.سایر فحش های ایشان که از بازگو کردن آن شرم دارم

را تا می توانید در قسمت نظرات وبلاگ فرد مذکور ببینید.

در تاریخ یکشنبه 20مرداد 1392 ساعت17:44 گفت:

کسی هم که به مراجع توهین می کند و آنها را بی سواد می داند قطعا نیاز به آزمایش DNA دارد

تا قطعیت حرام زادگیش روشن شود!! بهتر است وقت پر ارزشتان را صرف این دختر بی سواد

خانقاهی که سوادش در حد صمدیه هم نیست نکنید!

(بنده متاسفانه یا خوشبختانه بانو نیستم ،و نه تا به حال پای در خانقاه نهاده ام.نمی دانستیم نقد

علمی و توصیه به اظهار نظر در حیطه تخصص ،توهین تلقی می شود!)

عوام فریبی و جوسازی و اتهامات واهی و تخریب شخصیت کافی نیست؟

به قول یکی از همفکرانتان زور علمی تان نمی رسد چرا ما را چوب می زنی؟

اگر این گونه است پس هر روز صدها بار مراجع حال حاضر به خاطر نقد علمی مراجع گذشته

در دروس خارج ، دارند توهین می کنند؟

برادر عزیز با این اتهامات نه می توانی حقیر را مستاصل و تخریب کنی و نه می توانی آبرویی

برای خود و به اصطلاح مکتبت بخری.

قضاوت با خودتان.

ببینید ما با چه کسانی طرف هستیم.

فقط منطق و ادب این افراد را ببینید(البته حقیر نیز اعمال زشت یک شخص را به پای تمام آنها

نمی گذارم اما از این قبیل آدم ها فراوان یافت می شود و بهتر است باتقوایانشان از چنین اشخاصی

اعلام برائت کنند تا بیشتر آبرویشان را نبرده)

اتفاقا این تهمت ها و فحاشی ها که علیه حقیر منتشر می شود باعث خوشحالی بنده می شود

چون آشکار می سازد که الحمد لله از تکلیف خود خوب بر آمده ایم که بدین صورت عصبانیت

مخالفین را برانگیخته ایم.حقیر برای دفاع از فلسفه و عرفان ناب اسلامی به اندازه ی سواد و

وسع اندکم تمام این فحاشی ها و اتهامات را به جان خواهم خرید. 

باید برای جریان یا به اصطلاح مکتبی گریست که چنین افراد هتاک و بی شرمی مدافعان آن هستند.

مطلب بعدی:خطاهای ذهنی تفکیکیان2

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                                     «ثقلین»

خطاهای ذهنی تفکیکیان1

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

امروز قرار بود که مقاله ای تحت عنوان ابن عربی و پلورالیزم دینی را منتشر نمایم که به علت 

مباحثه ای که با جناب حکیمی فرد داشتیم ترجیح دادم که به این موضوع ابتدا بپردازم بهتر خواهد بود.

بنده بارها دیده بودم که بین ایشان و سایر همفکران حقیر مدام پیشنهاد مناظره به یکدیگر مطرح 

می شد اما خبری از مناظره نبود و تقریبا فضایی شبیه فضای جنگ سرد پدید آمده بود.

بارها نیز از جناب حکیمی فرد دیده بودم که می گویند اینها جلو نمی آیند و  بیشتر پز مناظره را 

می دهند ، بنده نیز تصمیم گرفتم خودم پا پیش بگذارم.

در ذیل نظرات وبلاگ ایشان نیز مباحثاتی مطرح شد که دوستان گرامی با مراجعه به وبلاگ

ایشان تحت عنوان خطای ذهنی می توانند مشاهده فرمایند.

البته ایشان در پاسخ به حقیر ، به این مضمون گفتند بعدها مقاله ای در جواب شما منتشر خواهم کرد 

که این "پاسکاری" و "برو بعدا بیا" های ایشان با اعتراض حقیر مواجه و ایشان لطف کردند که

مقاله مذکور را زودتر منتشر نمودند و بنده صمیمانه از ایشان تشکر می کنیم.

ابتدا مقدمه ای عرض می کنم تا دوستان با فضای بحث آشنا شوند.

به اعتقاد ما چیزی که از آن تعبیر به مکتب تفکیک می شود را نمی توان مکتب نام نهاد و بنابر

اعتقاد ما تفکیک تا آنکه مکتب باشد ، یک جریان است.

دلایلی در خصوص این ادعا ذکر می کنم.

از منظر ما مکتب شاخصه هایی را داراست که اگر یک جریان فکری-که البته به نظر ما تفکیک

 یک جریان عملی است تا علمی- فاقد آن شاخصه ها باشد ، اطلاق مکتب بر آن اشتباه است.

ما حداقل سه شاخصه را ملاک می دانیم:1-روش شناسی مشخص 2-مبادی و مبانی مشخص

3-نتایج مشخص.

همانطور که عرض شد تفکیکیان از جهت سلبی اشتراک و وحدت دارند لکن صرف اشتراک

از لحاظ سلبی دلیلی بر مکتب تلقی کردن آن نمی شود.مثالی نیز بر دوستان بزرگوارمان

-که البته متاسفانه در ایم نقاله آخرشان تغییر لحن مشهود است-کردم که تمام ادیان ابراهیمی در

باطل بودن شرک اشتراک نظر دارند اما آیا این دلیلی بر یک مکتب دانستن تمام آنها می شود؟!

ایشان اختلافات گسترده ای را که میان تفکیکیان وجود دارد نمود اجتهاد و استقلال علمی

دانستند که نه تنها ضعف نیست بلکه حسن می باشد!

توجه به این نکته لازم است که اصلا بحث ما سر ضعف یا حسن بودن این مطلب نیست

بلکه آنچه مورد بحث ماست مکتب یا عدم مکتب بودن آن است.

ما در مکتب تفکیک همانطور که اشاره شد اختلافات گسترده ای را حتی در روش شناسی

مشاهده می کنیم.عقل در این مکتب در یک سه راهی قرار دارد که اشاره خواهد شد.

کافی است قیاسی میان میرزا مهدی که شدیدا متاثر از عرفاست با مرحوم زرآبادی که

تحت تاثیر مشائیان است با حجه الاسلام سیدان -که به سبب نظرشان راجع به این 

که برهان و استدلال در مسائل اختلافی وجود ندارد-تحت تاثیر اخباریان است قیاسی انجام

گیرد.

نکته مهم دیگری که ایشان را در یک دوراهی قرار می دهد آن است مدام در بحث هایشان با

حقیر می گویند اطلاعی از تفکیک ندارید ، اسیر مشهورات زمانه شده اید ، مقدمات لازم را

ندارید ، باید در کلاس درس آموزش ببینید و از این قبیل سخنان.

حرف بنده با ایشان آن است که چطور وقتی ما این سخنان را در برابر شما مطرح می کنیم

می گویید با چماق تجهیل بر سر ما می کوبند؟

در اینجا دو فرض وجود دارد.

اولا یا باید بپذیرید که که نقد(که با سوال تفاوت دارد) و اظهار نظر در هر علمی مستلزم داشتن 

اطلاع و احاطه بر آن است.(چیزی که میلانی منکر آن است)

ثانیا خود نیز عین اتهامی که همفکرانتان بر ما وارد می کردند چماق تجهیل را بر سر ما می کوبید.

موضع خود را باید مشخص کنید تا تکلیفمان مشخص شود.

به هرحال کمی از حواشی فاصله می گیریم و به اصل ادعاهای شما در چندین محور و سرفصل

پاسخ خواهیم پرداخت.

اکثر پاسخ ها بر اساس کتاب شریف منزلت عقل در هندسه معرفت دینی تالیف شیخنا الاستاذ

علامه عبدالله جوادی آملی(حفظه الله) می باشد.کاش برادر گرامی ما کتب مخالفین را نیز بخوانند.

1-آیا امکان آمیختن حقائق آسمانی با علوم بشری وجود دارد؟(تفکیک چه از چه؟)

از ادعاهایی که تفکیکیان مطرح می کنند و آقای حکیمی فرد نیز بدان اشاره کرد آن است که

میگویند وحی و انبیاء و ائمه معصومند و نباید با در آمیختن آنها با علوم و معارف عقلی و شهودی

ناب بودن و حق محض بودن آنها را مخدوش و مشوب کرد.

پاسخ) در اینجا مغلطه و یا به تعبیری خطای ذهنی صورت گرفته است.

در این که وحی حق محض و ناب است و از هرگونه خطا مصون است و نیز در این که معارف 

بشری آمیخته به خطا است و حق محض نیست شکی نیست.

اما آنچه موجب خطای تفکیکیان شده عدم توجه به این نکته است که آنچه در دسترس بشر

است الفاظ وحی است و نه معانی آن.پس فهم بشر عادی از وحی به هرشکلی که باشد فهم

ناب و حق محض نیست گاه فهم و تفسیر بشر عادی به معنای واقعی آن اصابه می کند و 

گاه به خطا می رود.هرگز فهم ما همانند فهم انبیا و ائمه نیست.آنان چون معصوم اند به

حقیقت مضمون وحی دسترسی معصومانه دارند لکن بشر عادی به علت عدم عصمت

دسترسی مجتهدانه و غیر معصومانه به مضمون وحی دارد. 

مضمون و معنای وحی و کلام معصومین حق و مصون از خطاست .

آما آیا بشر عادی دسترسی معصومانه به مضمون و معنای کلام آنها دارد؟

واقع این است که بشر عادی به طریق وسائط با نقل کلام آنها مواجه است.

بنابراین گرچه مضمون وحی قرآنی و نیز مضمون و معنای روایات معتبر که توسط پیامبر و

اهل بیت او قصد شده است حق و مصون از خطاست اما این مطلب موجب آن نیست که فهم

بشر عادی از کتاب و سنت که در واقع فهم ما از نقل آن مضامین است ، معصوم و عاری از

خطا باشد تا استدلال شود که چون معارف عقلی و شهودی بشر عادی خطاآمیز است ، نباید

آن را در امر فهم و تفسیر وحی قرآنی و سنت معصومان که معصوم و حق ناب است دخالت داد.

اینکه وحی حق محض است ارتباطی منطقی با مدعای تفکیک ندارد ، زیرا اگر بر فرض فهم

و تفسیر کتاب و سنت حق محض و معصومانه بود جای آن داشت که توصیه ای به تفکیک شود

و از دخالت دادن عناصر معرفتی مشوب به خطا و شک پرهیز داده شود.اما وقتی تماس بشر 

عادی با نقل وحی و نقل مضمون و محتوای کلام معصومان است و بشر عادی دسترسی مستقیم 

به مضامین وحیانی ندارد ، فهم و تفسیر بشر عادی از آنها طبعا بشری و آمیخته با خطاست.

درست مانند ادراک عقلانی و شهود عرفانی است که قد یصیب و قد یخطیء ، پس چه مزیتی

برای فهم نقل(ادراک کتاب و سنت) نسبت به فهم عقلانی و شهودی اثبات شد تا توصیه به

تفکیک روا باشد؟

وقتی بشر عادی دسترسی معصومانه به مضمون وحی و کلام معصومین ندارد از انبانی از 

مقدمات و اصول عقلائیه لغت،ادبیات محاوره و...استفاده می کند تا فهم و تفسیر خود از کتاب

و سنت را سامان دهد.با علم رجال و مقدمات آن اعتبار سندی یک روایت را تعیین و به کمک

علم درایه وزن و رتبه آن را طبقه بندی می کند و به مدد اصول عقلائیه تفهیم و تفاهم و کاوشهای

ادبی و لغوی و جست و جوی تاریخی در شان و زمینه های صدور روایت ، به فهم و ادراک آن

مبادرت می ورزد و از طرف دیگر ارتباط آن روایت را با روایات دیگر اعم از معارض و

مخصص و مقید بررسی می کند و نیز نسبت محتوای آن را با آیات قرآنی می سنجد تا مخالف

کتاب الهی نباشد و نیز درباره جهت صدور آن تحقیق می کند تا تقیه ای نباشد و مانند آن.

در چنین شرایطی که بسیاری از مراحل و جهات بررسی مضمونی و سندی روایت در 

تیررس خطا و اشتباه است چگونه می توانیم فهم و تفسیر کتاب و سنت را معصومانه بدانیم؟!

با چنین وضعی روشن است که تاکید بر خلوص وحی و حقانیت صرف و بی شائبه آن کمکی

به مسئله نمی کند و توصیه به خالص فهمی ، مطلبی حق و بی تردید است که البته ربطی 

به بحث کنونی ندارد.ما در فضای فهم و تفسیر ادله نقلی سخن می گوییم نه در مورد معنا و

مضمون وحی آن گونه که بر پیامبر نازل شده است.

عقل در کنار نقل حجت است و همانگونه که فهم از کتاب و سنت برای آنکه حجت و معتبر باشد

پیرو شرایطی است ، تمسک به عقل برای وصول به فهم معتبر و حجت(نه لزوما حق محض و 

مطابق با واقع) عرضه کنند ، بر فضای دین نور افکنده اند و معرفت دینی که حجت شرعی است

در اختیار بشر نهاده اند و چون هر دو معتبر و حجت شرعی هستند هیچ دلیلی بر تفکیک این دو

از هم نیست و منزلت یکی بر دیگری تقدم ندارد.استدلال عقلی معتبر و مفید یقین یا طمانینه

(علم یا علمی) همان درجه اعتبار را دارد که فه مفید علم و طمانینه از کتاب و سنت حائز

آن است ، پس وجهی برای لزوم تفکیک نیست ، بلکه کاملا برعکس باید این دو حجت شرعی را

در کنار هم دید و معرفت دینی نهایی را با استمداد از اقتضای این هر دو منبع معرفتی رقم زد

تا هماهنگ نباشند و نباید هیچ یک را به پای دیگری ذبح کرد.البته هردو در ساحت قدس وحی 

خاضع و مطیع محض اند.  

2-مکتب تفکیک=مکتب فقهای امامیه=مکتب اهل بیت(ع)؟!

خطای ذهنی دیگری که رخ داده است آن است که شما به اصطلاح مکتب خود را مساوق

مکتب فقها و آن را نیز مساوق مکتب اهل بیت(ع) دانستید!

این بیان شما مشحون از خطای ذهنی و نیز این تعبیر غلط انداز است.

اولا باید مشخص شود مکتب فقها مقصود کدام فقها می باشد تا شائبه مصادره پیش نیاید.

ظاهرا مقصودتان امثال سید مرتضی و...که نیست.

این سخن شما و هرکس که آن را گفته مثل آن است که بنده بگویم مکتب ما مکتب عقلای

امامیه است این روش بحث اصلا صحیح نمی باشد.

ثانیا مقصود شما از فقیه به چه معناست؟تنها کسی که فقه و اصول درس می دهد؟

بعدها مفصلا راجع به اهمیت نظر فقیه در مسائل اعتقادی بحث خواهد شد.

ثالثا حالا چه کسی گفته نظر فقها و حتی فلاسفه و...همان نظر اهل بیت(ع) است؟

مرحوم الهی قمشه ای می فرمودند برخی افراد چنان می گویند مفاد روایت چنین است که گویی

تازه از کنار تخته پوست منزل امام صادق آمده اند و از مفاد حدیث اطلاع قطعی دارند.

رابعا دلیل دیگری که به ما نشان می دهد نظر چه فقها و چه محدثین و...مساوی با مقصود

اهل بیت نیست ،این اختلاف گسترده ای است که میانشان وجود دارد در صورتی که اهل

بیت کلهم نور واحد هستند.

3-میرزا مهدی اصفهانی و استدلال و برهان.

متاسفانه ما باز شاهد روش زننده ای که تعبیر به چماق تجهیل می شود توسط شما هستیم.

اتفاقا به شما پیشنهاد می کنم سطح مطالعات خویش را در خصوص نظرات میرزا مهدی بالا

ببرید تا دچار این اشتباهات عمیق نشوید.

میرزا مهدی در اوایل کتاب مصباح الهدی استدلال شیطان را در سجده نکردن بر آدم که می گفت:

خلقتنی من نار و خلقته من طین استدلال برهانی می پندارند و معتقدند که اگر برهان ، حجت و موجه

باشد باید استدلال شیطان به عنوان برهان در درگاه الهی پذیرفته می شد در حالی که مقبول نشد و

طرد استدلال او به معنای عدم پذیرش و فقدان مقبولیت برهان است.(مصباح الهدی.ص11)

واضح است که ایشان مرز میان قیاس فقهی یا تمثیل منطقی را که حجت نیست با برهان عقلی در 

هم آمیخته اند و تمثیل غیر معقول ابلیس را برهان پنداشته اند.

میرزا مهدی روایاتی را که در مذمت قیاس وارد شده است و فقهای عظام بر اساس آنها استفاده 

از تمثیل منطقی(قیاس فقهی) را در استنباط احکام مردود می شمارند ، به قیاس مصطلح منطقی

که راس آنها استنتاج برهانی است،حمل می کند.وی در اصل اول از اصولی که در کتاب 

مصباح الهدی راجع به علم اصول بحث می کند عقل را در فهم حسن و قبح صائب می داند اما

 استفاده از آن را در طلب معرفت و استنتاج مطالب جدید از مقدمات استدلالی(تالیف قیاس و استدلال)

 ناروا می شمارد:علی ان طلب المعرفه و کشف الحقائق من الاقیسه عین الظلال المبین لانه لیس الا 

الاقتحام فی الظلمات و لهذا ورد الاحادیث بالتصریح بقبح القیاس و بالتوعید علی من وضع دینه علی 

القیاس او عمل به فی الدین( مصباح الهدی ص 6)

کاملا صحیح است که روایات زیادی در مذمت قیاس وارد شده اما آنها ناظر به قیاسی است

که عامه و فقهای اهل سنت در فقه و استنتاج فروع شریعت بکار می گیرند نه قیاس منطقی

که اساس هر سخن گفتن منطقی و استدلالی را تشکیل می دهد.جالب است که از نظر ایشان

 اقامه برهان بر وجود خدا و تلاش برای اثبات استدلالی و عقلی پایه های دین ، مخالف با شریعت

 و ابطال امر دین است.(مصباح الهدی.صص6)

استدلال ایشان بر مردود بودن برهان که متقن ترین و محکم ترین انواع اقیسه و استدلالهاست،

مبتنی بر بطلان علیت است یعنی ایشان چون رابطه ی علیت را مردود می دانند به صحت و

اعتبار قیاس برهانی تن در نمی دهند و از نظر وی بهترین نوع قیاس که همان برهان باشد 

قبیح ترین نوع استدلال و قیاس است:

لان اکبر المقاییس و احسنها قیاس البرهان و هو موسسه علی العلیه و المعلولیه و هی موسسه علی

 قیاس الواجب بالممکن و النور بالظلمه و العلیه من اصلها باطله فاحسن الاقیسه اقبحها.(همان.ص6)

کسی که واقعا علیت را قبول نداشته باشد و استدلال منطقی را عین ظلالت بداند و اساسا استدلال را 

مفید علم نداند(همان.ص11)چگونه می شود با او بحث کرد؟این فرد چگونه می خواهد بنشیند و به نقد

افکار دیگران بپردازد؟

کسی که منطق استدلالی را طرد کند و علیت را منکر شود و رابطه علی و ضروری میان مقدمات و

نتیجه را نپذیرد در واقع با تفکر خود مشکل جدی دارد زیرا نمی تواند فکر کند چون فکر کردن آن

است که مقدماتی ترتیب داده شود و از آنها نتیجه ای گرفته شود.اگر ربط ضروری و علیت 

میان مقدمات و نتایج نباشد هر نتیجه ای را می توان انتظار داشت ، زیرا شانس و تصادف 

حاکم است نه ربط علی و ضروری.

اگر قیاس برهانی قبیح ترین شکل استدلال باشد چگونه ایشان آرا و اقوال فاسد و مغالطی دیگران

را طرد و انکار می کند؟آیا جز از طریق استدلال و نشان دادن فقدان پایهه ی منطقی برای آنها؟

اساسا بیان سابق الذکر ایشان در طرد و انکار تمسک به اقیسه خود یک استدلال و قیاس منطقی

است زیرا عدم صحت رابطه علیت و ناروایی قیاس واجب به ممکن به لزوم وانهادن برهان عقلی

و ترک استدلال قیاس ، استدلال کرده است یعنی استدلال منطقی کرده که نباید استدلال منطقی

کرد!وس برهان عقلی را به حد تمثیل منطقی و قیاس فقهی تنزل داده است که خطایی است ذهنی.

اتفاقا ما هم چیزی جز سخن شما را نمی گوییم.نقد امثال ملاصدرا هم کار هرکسی از راه آمد 

نیست.اسفار و فتوحات هم باید کامل خوانده شود.تقطیع نباید شود صرفا برای کوبیدن نباید

نگاهی گذرا انداخته شود.حرفهایتان بسیار زیباست لکن چرا خود بدان مقید نیستید مایه تعجب

است.

متاسفانه سخنان حضرتعالی مالامال از خطای ذهنی است.

بنده عرض کردم که صرف اشتراکات سلبی دلیلی بر یک مکتب بودن نمی شود.

مثال میلانی و نصیری را زدم که از لحاظ سلبی اشتراکات بسیاری با نسلهای قبلی تفکیک

دارند لکن از جهات ایجابی و اثباتی الاماشاء الله اختلاف دارند چنانچه خود بدان اشاره کردید.

و این اختلافات عمیق در میان مخالفین عرفان و فلسفه علی رغم نظر شما که می گویید

نشانگر اجتهاد در آن است ، نیست بلکه نشانگر عدم مکتب بودن آن است.

نشانگر عدم وجود روش شناسی مشخص ، مبادی مشخص و نتیج مشخص.

برای همین است که مناظره با تفکیکیان مشکل است چون معلوم نیست اعتقادشان چیست.

نظرشان مبتنی بر میرزاست یا زرآبادی یا حکیمی یا سیدان یا....

مدام می فرمایید تفکیک شخص محور نیست بر فرض قبول این ادعا اکنون منادی تفکیک ناب 

کیست؟ شما مبانی کدام یک را قبول دارید؟بالاخره هر کدام یک مبانی و  نظر خاص خود را

دارند.بالاخره یکی باید مقرر اصلی تفکیک ناب باشد یا خیر؟

به نظر حقیر این سخن شما فرار از واقعیت و مغلطه می باشد.

مخلص کلام بفرمایید ما با کی طرفیم.

شما باید برای حقیر اثبات بفرمایید که تفکیک مکتب است.

رویکرد خود را نسبت به عقل بفرمایید.نظرتان مبتنی بر کیست؟

جایگاه اصل علیت را در در به اصطلاح مکتب خویش بفرمایید.

آیا در مسائل اختلافی علی رغم نظر حجه الاسلام سیدان راه برهان و استدلال را باز می دانید؟

تفکیکی که بنابر قول آقای حکیمی داعیه ی مقابله با تشتت افکار و روشهایی که به سبب خلط 

علوم بشری با الهی پدید می آید چرا خود دچار این همه تشتت آرا و اقوال است؟

مطالب بسیاری اعم از تفاوت تفسیر و تطبیق و تاویل و بحث خالی الذهن و مطالب دیگری بود

 که در یک مطلب نمی گنجید و باعث ملال مخاطبان می شد.

ان شاء الله در مطلب دوم بدانها اشاره خواهد.

تا خدا چه بخواهد.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

اگر این جنون است ، ای کاش ما همیشه مجنون بودیم!

«اگر این جنون است ، ای کاش ما همیشه مجنون بودیم»

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

یکی از مسائلی که بارها مورد طعنه و حمله ی مخالفین عرفان و فلسفه اسلامی قرار گرفته است،

مسئله ی پدید آمدن حالاتی غیر ارادی به اشکال گوناگون ، برای عرفای بالله است.

متاسفانه اکثریت آنها به سبب تقوای سرشاری که دارند!! اینها را جنون و حاصل استعمال مسکرات

و دخانیات می دانند!!معاذ الله از این همه جسارت و بی تقوایی.

البته واقعا باید به اینها حق داد.

کسانی که تجربه این چیزها را ندارند و ذره ای از عشق به خدای سبحان را نچشیده اند ، 

چه می فهمند  تلاطمی که در دل عارف ایجاد می شود چیست؟

آیا از این جماعت توفیق نیافته جز انکار و استهزاء ، انتظار دیگری می رود؟

بخشی از این انکارها ناظر به عدم توفیق و تجربه است و بخش دیگر حاصل همین انکارات و 

استهزاءات است ، چنانچه امام راحل عظیم الشان می فرمایند:

انکار و استهزای سلوک الی الله خود منجر به خصومت و ضدیت با آن می شود.

 و این از بزرگترین شاهکارها و حیله های شیطان و نفس اماره است.همین موجب عدم توفیقشان.

اما عرفای عظیم الشان آن قدر در بحر وجود مستغرقند که اصلا این سخنان را به حساب

نمی آورند ، اینان وقتی خدای را دارند چه بیمی از ما سواه!!

 این بزرگان تنها به بیان آیه «ان الذین اجرموا کانوا من الذین آمنوا یضحکون» در پاسخ به این 

بیچارگان و بی نصیبان بسنده می کنند.

عشق به خدای آن قدر شیرین است که عارف برای رسیدن به معشوق و محبوب خویش تمام طعنه ها

و خطرات را به جان می خرد.بیستون که مانعی برای رسیدن فرهاد به شیرین نخواهد بود.

         در ره منزل لیلی که خطرهاست بسی                شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

به قول جناب حافظ که آیت الله بهجت نیز بدان بسیار استناد می کردند:

عاشقی شیوه مردان بلاکش باشد.

افقه الفقها و عارف بالله حضرت آیت الله العظمی بهجت(روحی له الفداه) می فرمودند:

بنده آقایی را در مراقبه دیده ام که در میان مردم هم نمی توانست خودداری کند و عاشقی او

ظاهر می شد و دوبار هم در منزل از او عدم خودداری را دیدم و یکبار هم نقل کردند ،

وقتی نزد مرحوم سید محمود شاهرودی(قدس سره) از مراجع وقت آمدند که ایشان مثلا جنون

پیدا کرده وبر سر خود می زند و سر و صدا می کند.ایشان فرمودند:

اگر این جنون است ، ای کاش ما همیشه مجنون بودیم!

(کتاب نکته های ناب،صفحه59) 

به شکلی از این حالات غیر ارادی ، سماع طلاق می شود.

حضرت استاد رمضانی(حفظه الله) در این خصوص می فرمایند:

اگر مراد از سماع همین رقص و پایکوبی و حرکاتی است که اکنون در خانقاه ها مرسوم است،

اینها نادرست و قابل دفاع نیست.اینها اصلا سماع نیست بلکه رقص و لهو است.

[بنابراین این حرکت ارادی حرام است و هرکس این کار را انجام دهد مرتکب عمل حرام شده است]

از این رو مولوی می گوید:

            بر سماع راست هرکس چیر نیست                         لقمه هر مرغکی انجیر نیست

یعنی آن سماعی که حقیقتا سماع است برای اینها حاصل نمی شود؛بلکه رقص است،لهو است.

و در حقیقت سماع عرفانی نیست.

مرحوم محیی الدین ابن عربی(ره) پدر عرفان نظری هم این سماع را به شدت مذمت می کند.

ولی اگر مراد از سماع ، سماع حقیقی است که یک نوع حالت بی قراری است که از غلبه وحدت

و وجد بر عارف عارض می شود و آرامش را از او می گیرد و مثل پروانه_که عاشقانه به دور

شمع می چرخد و می چرخد تا به وصال برسد_او را ناخواسته به چرخش در می آورد ،

این امر را نمی شود رد کرد و مردود دانست و اختیاری هم نیست تا کسی به حرمت یا حلیت

آن فتوا بدهد.

حکایات بسیاری راجع به حالات علما و عرفای بزرگوار مانند حضرات آیات انصاری ، بهجت ،

حسن زاده و...است که ذکر همه آنها میسر نیست.و بد نیست دوستان آنها را حتما بخوانند.

ولی همه باید بدانند که اینها چیزهایی نیست که بتوان انکارش کرد.

و انسان باید برای منکران این مسائل تاسف بخورد و بگرید.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                                         «ثقلین»

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

در این مطلب به تفاوت میان مبانی عرفانی امام روح الله الموسوی الخمینی(روحی له الفداه)

که این انقلاب صدرایی-جواهری ما و باز شدن روز افزون فضای بسته حوزه های علمیه

مرهون مجاهدت های علمی و سیاسی این بزرگ مرد تاریخ است و آیت الله مکارم شیرازی

(حفظه الله) که خدمات ارزنده ای در مسائل عمدتا منقول داشته اند ، خواهیم پرداخت.

متاسفانه چندی است که بیاناتی از ایشان انتشار می یابد که واقعا جای تامل دارد.

گرچه نظرات ایشان راجع به عرفان و...را پیشتر در کتبشان خوانده بودیم.

قبل از ورود به بحث لازم به ذکر است که تمام فقهای گرانقدر نزد ما عزیز و احترامشان

لازم می باشد.

اما باید به این نکته مهم و کلیدی توجه داشت که هرکس در مسائلی که در آن تخصص دارد

اظهار نظر کند.(ما در مطالب آینده مفصلا به این بحث خواهیم پرداخت)

این تذکر را به این دلیل مطرح کردم که چندی است بعضی مخالفین وقتی خود را در مناظرات 

مستاصل می بینند ، برای اعاده ی آبروی از دست رفته خود و روپوش گذاشتن بر رسوایی

های متوالی خویش ، بجای رعایت آداب مناظره و بحث علمی ، در صدد جوسازی علیه

حقیر برآمده اند تا حقیر را شخصی هتاک به ساحت فقهای عظام معرفی نمایند.حاشا و کلا

البته این از حربه های کهنه ی این جماعت تکفیری است که در حین استیصال این انگ ها را

به مدافعان فلسفه و عرفان می بندند تا بی آبرویی خود را پشت آن پنهان نمایند.

اما بدانند که این حربه ها دیگر نزد ما و مخاطبان آگاهمان رنگی ندارد.

این مسئله ی تازه ای نیست و سابقه تاریخی دارد.

توجه: البته شائبه قیاس خودم با حضرت علامه ایجاد نشود چون بنده همانطور که بارها گفته ام

خود را جلوی این حضرات هیچ می دانم و هدفم تنها بیان سابقه این حربه بی شرمانه بوده است.

جنگ زرگری و تهدیداتی را که این جماعت علیه سراج حوزه علمیه علامه طباطبایی(اعلی الله مقامه)

سر ماجرای نقد مرحوم مجلسی ثانی مطرح کردند هنوز فراموش نشده است.

این جماعت که بنیان خود را بر باد می دیدند فریاد وامجلسیا سر دادند و بحار بر سر نیزه کردند.

حرکتی که انسان را به یاد خدعه ی عمروعاص می اندازد!

حجه الاسلام فقهی شاگرد علامه و آیت الله بهجت می فرمود باران نامه بود که سر این ماجرا از

 هرسو به بیت علامه می آمد.

چنانکه ایشان مجبور شدند مدتی قم را به مقصد زنجان ترک کنند تا از این تهدیدات در امان باشند.

یا میلانی که در مناظره با حجه الاسلام وکیلی آبروی خود را در خطر می دید ، آقای وکیلی

را متهم به توهین به شیخ طوسی کرد و فضای مناظره را تهییج کردند که اگر حوزه ها بفهمند

انقلاب می کنند و فلان و بهمان و با انحراف بحث یک مشت اتهام هم به بوعلی مطرح ساخت.

دوستان گرامی حتما فایل زیر را دانلود کنند که ببینید این جماعت چگونه می خواهند با انگ 

هتک حرمت بزرگان ، علیه طرف خود جوسازی نموده و با ناجوانمردی و بی تقوایی او را 

از میدان به در کنند که البته آقای وکیلی نیز با درایت حربه ایشان را بی اثر کردند. 

http://s3.picofile.com/file/7916614622/%D8%B6%D8%A8%D8%B7_0082.amr.html

کجای این حرکات بر آمده از مکتب اهل بیت(علیهم السلام) است؟

این حرکات بیشتر انسان را یاد وهابیون و سلفیانی می اندازد که ظرفیت انتقاد را ندارند و کار

خویش را بجای بحث علمی با تکفیر و تهدید پیش می برند.

بنده بارها عرض کرده ام که نظر کسانی که تنها در فقه و علوم مرتبط با آن صاحب نظر هستند 

در مسائل فلسفی و عرفانی از هیچ حجیت و اعتباری برخوردار نیست.

و ما قائل به نقد سخنان اشتباه هر شخصی و در هر مقام و مرتبه ای البته با رعایت احترام و تقوا

هستیم و این را اتفاقا خدمت به علم و کمک به پویا شدن مکتب می دانیم.

اگر هر نقد علمی به منزله توهین و جسارت باشد پس هر روز در قم در دروس خارج فقه به

فقهای گذشته توهین می شود و مراجع فعلی تن فقهای گذشته را در قبر می لرزانند!!!

این چه منطقی است؟!!

این مکتب اهل بیت(ع) است؟!

این مقدمه را عرض کردم تا ماهیت و حربه های این جماعت را به شما بنمایانم تا به فرض 

نقد نظرات فقیهی خیال جوسازی علیه بنده به سرشان نزند.


آیت الله مکارم شیرازی:

«این کشفیاتی که صوفیه و اهل ریاضت ادعا می کنند (به فرض اینکه دروغ نگویند) در بسیاری

اوقات ناشی از فعالیت قوه وهمیه است و آن هم نیز معلول یک سلسله قوانین روانشناسی 

غیر قابل انکار می باشد ، بنابراین می توان آن را تشبیه به سراب هایی کرد که در بیابان در

برابر دیدگام مسافرین خودنمایی می کند.با این تفاوت که سراب معلول انعکاس نور خورشید

و قوانین انکسار نور و امثال آن است ولی این کشفیات معلول نیروی توهم است.

اما در این جهت که عاری از حقیقت اند ، شریک اند.»

جلوه حق ، صفحات 137،138،155

نکته:البته یقینا آیت الله مکارم منکر کشف و شهود نیستند چون بحث مبرهنی است و نیز خود ایشان

در کتاب پیام قرآن ج1 شهود را می پذیرند لکن اشکال ما بر ایشان به جهت آن است که ایشان به

صورت عام فرمودند و اگر تقسیم بندی می کردند و می گفتند صوفیه باطل که جناب ملاصدرا

از آنان تعبیر به جهلیه صوفی می کنند ما خود بدان باور و اعتقاد قلبی داریم.

ولی انکار مقامات روحانی از اشخاصی با اتهام توهم و استعمال مواد مخدر و...چندان مطابق

انصاف نیست.

---------------------------------------

عارف بالله امام روح الله الموسوی الخمینی(روحی له الفداه) در نامه ای به فرزندشان:

«پسرم ! سعی کن اگر از اهل مقامات معنوی نیستی ، انکار مقامات روحانی و عرفانی را

نکنی که از بزرگترین حیله های شیطان و نفس اماره که انسان را از تمام مدارج انسانی و

مقامات روحانی باز می دارد ، واداری اوست به انکار و احیانا استهزای سلوک الی الله که

منجر به خصومت و ضدیت با آن شود.»

صحیفه نور،ج 16 ، ص224-209

----------------------------------------

امام روح الله الموسوی الخمینی(اعلی الله مقامه):

بدترین خارهای طریق کمال و وصول به مقامات معنویه که از شاهکارهای بزرگ شیطان 

قطاع الطریق است ، انکار مقامات و مدارج غیبیه معنویه است که این انکار و جحود سرمایه

تمام ضلالات و جهالات است.

شرح چهل حدیث ، ص507 ، چاپ چهاردهم

----------------------------------------

امام روح الله الموسوی الخمینی(قدس سره الشریف):

«تا شنیدی فلان حکیم یا فلان عارف یا فلان مرتاض چیزی گفت که به سلیقه شما درست در نمی آید

و با ذائقه شما گوارا نیست حمل به باطل و خیال نکن»

شرح چهل حدیث ، ص 13

---------------------------------------

به نظر حقیر یک مرجع با انصاف و آزاد اندیش شخصی مانند آیت الله حکیم است که در شرح 

بر عروه الوثقی  می فرمایند:

آنهایی که اهل معرفت هستند و ادعای درک و شهود می کنند ، داخلشان اشخاصی هستند که ما

می شناسیم بزرگوارند که نمی توانیم بگوییم اینها در اشتباهند.شاید ما درک نمی کنیم.

نکته: بیان این نکته ضروری است که دوستان گمان نکنند که این مطلب ما ، مانند مطلب غیرعلمی

و ژورنالیستی مخالفین فلسفه و عرفان ، مطلبی شخصیت محور که نشانگر شخصیت زدگی 

نویسنده است می باشد.مثل این که آنها می گویند چون فلانی گفته فلسفه کشکه پس کشکه.

ابدا قصد ما از این مطلب این نبوده است.چون این رویه هماره مورد نقد ما بوده و هست و اصلا

طرح چنین مسائلی علمی نیست و ما که بارها ندای «نحن ابناء الدلیل» و نه «ابناء الشخصیه» را

سر داده ایم هرگز خود مرتکب این عمل غیر علمی نمی شویم.

 یعنی بطوری که بگوییم چون امام خمینی گفته شهود هست پس سخن آقای مکارم باطل است!!

بلکه این مطلب ما کاملا بر اساس ادله منطقی می باشد.منتهی این استدلال منطقی را از لسان 

مبارک حضرت امام بیان کردیم.و این استدلال آن است که کسی که خود توفیق شهود نصیبش

نشده است حق رد آن را نیز ندارد چون «عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود»

ضمنا یکی دیگر از مقاصد ما از انجام این قیاس مشخص کردن تفاوت مبانی بوده است

و قصد دیگری اعم از تخریب و... را نداشته ایم.

دلیل آنکه اصولا از میان مخالفین کسی را که توفیق شهود نصیبش شده باشد نمی بینیم را

باز حضرت امام فرموده اند چون:

انکار مقامات روحانی و عرفانی خود از بزرگترین حیله های شیطان و نفس اماره است

که انسان را از تمام مدارج انسانی و روحانی باز می دارد و استهزای سلوک الی الله

خود مانع از توفیق شهود و سلوک الی الله می شود.

خداوند ان شاء الله ما را از انکار مقامات عرفا و حالات آنان حفظ بفرماید که انکار آن 

تبعات خوبی نخواهد داشت و در واقع نه تنها ضربه ای به آن حضرات وارد نمی شود بلکه

ضرر اصلی به خودمان وارد خواهد شد.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین  

                                                                       «ثقلین»

سالگرد تاسیس وبلاگ برهان

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

سال پیش در چنین روزی هایی ، مطابق با سالروز تخریب بقیع عزیز ، بر اساسی تکلیفی که آن را

احساس می کردم ، به راه اندازی وبلاگی برای مقابله با مخالفین عرفان و فلسفه ناب اسلامی

مبادرت ورزیدم.

بنده در ابتدای کار اصلا چنین قصدی را نداشتم و سعی می کردم که در همان سایت به اصطلاح

برهان نیوز که نام سانسور نیوز بیشتر برازنده اش هست و دیگر سایتها مباحثی را مطرح و یا 

پاسخگو باشم که متاسفانه سانسور مکرر نظراتم که نشانگر منطق این جماعت است ،

مانع ادامه این کار شد و بنابر مثل معروف "عدو شود سبب خیر" حقیقتا دشمن سبب خیر شد.

تقارن راه اندازی وبلاگ با سالروز بقیع امری اتفاقی بود که این برای ما

افتخاری است و امیدواریم این زخم عمیقی که سالها بر پیکره تشیع توسط متحجرین وهابی

-که متاسفانه افرادی با این منش و خوی و منطق در مذهب خود ما هم هستند- وارد شده است

و یادآوری این رویداد دردناک هرساله باعث توفیق و برکت ماست.

و بنده این تقارن را به فال نیک می گیرم و یقینا هم بی حکمت نبوده است و امیدوارم این مقابله 

با متحجرین مخالف عرفان و فلسفه اسلامی که برای رسیدن به مقاصد خود هر معصیتی را

ولو دروغ و اتهام و هتک حرمت بزرگان انجام می دهند خود مقدمه ای برای ریشه کن شدن

متحجران وهابی نیز باشد.ان شاء الله

هنگامی که ما به این عرصه گام نهادیم تعداد وبلاگهایی که به طور اختصاصی به این

امر مبادرت ورزیده بودند بسیار کمتر از حالا بود و از آن سو خیل عظیم شبهات بود که

به فلسفه وارد می شد.

الحمد لله رشد روز افزون وبلاگهایی در دفاع از فلسفه و عرفان که درون مایه مکتب اهل بیت(ع)

هستند و نیز افتادن مخالفین در سراشیبی انحطاط و اتخاذ موضعی انفعالی و همراه با استیصال از

پاسخ به نقدهای ما واقعا باعث خشنودی و مسرت است.

این وبلاگ با جرات و نهایت خضوع و با پرهیز از اغراق و خودستایی می توانم عرض کنم که

 اوج آزاد اندیشی و عدم واهمه از سخن مخالفین را به عرصه ظهور رساند.

عدم سانسور و حذف حتی یک کامنت مخالفین که در راستای مباحث علمی و مناظراتمان بود

-و اگر خودشان اهل انصاف و تقوا باشند بدان اذعان خواهند کرد- خود شاهدی بر ادعای حقیر است.

وجود وبلاگها و سایتهای ضد فلسفی در بخش پیوندهای ما هم خود شاهد دیگری است. 

البته از آن جهت که بعضی از مخالفین بسیار باتقوا !! و با انصاف!! تشریف دارند ،

چندین بار ادعای حذف نظرات نانوشته شان را توسط حقیر کرده بودند.

بنده نیز چون به صدق گفتار و کردار خودم در این مسئله یقین داشتم ، بارها این جماعت

را راجع به این موضوع دعوت به مباهله کردم که اینها از این ادعای بی شرمانه پا پس کشیدند و

 فرار را بر قرارترجیح دادند.

به هرحال بنده در این یک سال تهمت ها و فحاشی ها و توطئه ها و بی تقوایی های بسیاری را 

تحمل کردیم که حتی از بیان آنها شرم دارم البته همه اینها به مدد الهی در ما بی اثر بوده است

و بلکه در بسیاری از موارد خودشان را مفتضح کرده است و اینها هیچگاه باعث نشده است

حتی اندکی سستی و یا تکاسل در ما رخنه کند و ما را از انجام این تکلیف مهم و خطیر

باز دارد.

هماره کسانی که قصد بیان مباحث فلسفی و عرفانی را داشته اند در معرض شدیدترین فشارها

بوده اند مانند بزرگانی چون سراج حوزه علمیه علامه طباطبایی و حتی حضرت امام(رحمهما الله)

حالا بنده که جلوی این بزرگان هیچم و اصلا عددی نیستم به هرحال «الحق مر»

مناظرات بسیار خوب و در فضایی کاملا مساوی در این وبلاگ انجام شده است که خواندن آنها

خالی از فایده نیست و حقائق را بر بسیاری آشکار خواهد ساخت.

در این مدت بسیاری از مخالفین با ده ها بهانه های واهی قصد سر باز زدن از پاسخ به اشکالات

حقیر به خودشان را داشتند و دارند که البته اینها نزد اهل انصاف مبرهن است که نشانه ی چیست؟!

و بدانند که این بهانه ها تنها به درد خودشان می خورد چون منصفان تحت تاثیر این بهانه ها

قرار نمی گیرند و معنای سر باز زدن از پاسخ را خوب می دانند چیست.

البته این همه فشارهایی که بر بنده وارد شده است خود دلیل روشنی است که لابد بنده کار

خود را خوب انجام داده ام که در معرض این همه تهمت و فحاشی و فشار بوده ام!؟

البته بنده کاره ای نیستم و مخاطبان باید قضاوت کنند.

و از سوی دیگر نشانگر منطق این جماعت و وجود خوی وهابیگری در اینها می باشد که بجای

بحث علمی و منطقی به چه کارهایی که روی نمی آورند.

به هرحال امیدوارم که در این یک سال توانسته باشم خدمت کوچکی را درحد سواد و بضاعتم اندکم

به فلسفه و عرفان کرده باشم و ان شاء الله در ادامه نیز بتوانم حق خود را ولو به مقدار اندک

به کسانی که در عرصه عرفان و فلسفه اسلامی خدمتی کرده اند و موجب رشد و اعتلای آن

شده اند ادا کنم که البته هیچگاه ذره ای از خدمت اینها را نمی توانیم جبران و حقمان را بدانها

ادا کنیم و همیشه مدیون آنها خواهیم بود.

ما هم از پیشنهادات و انتقادات تمامی دوستان در جهت پیشرفت وبلاگ استقبال خواهیم کرد. 

ضمنا هدف بنده از گذاشتن تصویر مظلومانه بقیع تنها گرامی داشت روز بقیع نیست بلکه

هدف دیگری نیز داشتیم که گمان کنم مخاطبان دقیق ما خواهند فهمید.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

                                                                                 «ثقلین»

علامه ی مظلوم

عکسی از دوره کهنسالی استاد آشتیانی

آیت الله علامه سید جلال الدین آشتیانی(اعلی الله مقامه) مشهور به صدرای ثانی در سال 1304 

شمسی در آشتیان دیده به جهان گشود.

ایشان از بزرگترین و موثرترین اساتید فلسفه و عرفانی بودند که شاگردان بسیاری را پرورانیدند.

شاگردانی که پروانه وار از سراسر عالم در گرد این استاد برجسته گرد آمده بودند تا از محضرش

فیض برند و از خوان حکمتش خوشه چینی کنند و وجود شاگردان متعدد از جای جای گیتی پهناور

خود گواهی بر این مدعاست.

ولی متاسفانه در رسانه ملی چندان به شناسایی این شخصیت برجسته پرداخته نمی شود.

از سویی بی توجهی رسانه ملی و از سوی دیگر تعدی مخالفین عرفان و فلسفه اسلامی

به ساحت گرانقدر علامه کافی است که ایشان را مظلوم بنامیم.

شخصی که به جرات حقیر می توانم ایشان را از جنبه ابن عربی شناسی و چیرگی و تسلط

بی نظیرش بر عرفان وی در ردیف علامه حسن زاده آملی(روحی له الفداه) بدانم.

بخشی از مهمترین خدمات وی را می توانیم بابت مقدمه های مفصل وی بر کتب مهم عرفانی

و فلسفی بدانیم.چنانچه که هریک از آنها را می توان خود کتاب مستقلی محسوب کرد.

و ایشان در این زمینه در میان تمامی علما و حکما بی نظیر و اسلوب ایشان در طول تاریخ

 بی سابقه هست و هیچ کس حتی در این عصر با ایشان قابل مقایسه نیست و بدون شک

تمامی مشتاقان فلسفه و عرفان مدیون خدمات ایشان هستند.

از دیگر خصال علامه می توان به سادگی و بی آلایشی و منزوی بودن،صراحت لهجه ،

عدم اعتنا به فلسفه غرب ،رجحان عرفان بر فلسفه ، عدم تایید عرفان خانقاهی و درویشی ، 

عنایت ویژه بهعرفان مبتنی بر آموزه های مکتب اهل بیت ، اعتقاد به قرار گرفتن عرفان بر

 دو پایه ی توحید و ولایت و آنکه چنین عرفانی تنها در مکتب اهل بیت ارائه شده است ، پیوند 

ناگسستنی عرفان و تشیع و عدم ادای حق عرفان در مکاتب اهل سنت اشاره کرد.

اصولا عدو سبب خیر می شود.تعدی مخالفین به ساحت علامه باعث شد که به

شخصیت ایشان بپردازیم.

چندی پیش وبلاگی مطلبی علیه علامه نوشته بود که اطلاق پسوند علمی بر آن حقیقتا جفاست.

چون یک مشت اتهاماتی که در مباحث علمی هیچ جایگاهی ندارد را عنوان کرده بود.

از جمله آنکه ایشان را فردی ضد انقلاب و معتاد معرفی کرده بود.

اصلا به فرض اعتیاد و ضد انقلاب بودن ، این مسائل آیا جز مغلطه است؟

آیا این مسائل اصلا در مباحث علمی جایگاهی دارد؟

یک فرد ضد انقلاب گرچه از نظر ما به بلوغ سیاسی و اجتماعی نرسیده است و به دل ما نمی نشیند

لکن آیا این دلیلی بر عدم پذیرش مطالب حق علمی(غیر سیاسی-اجتماعی) وی می شود؟

مثلا دکتر نصر ظاهرا به انقلاب چندان تمایلی ندارد(گرچه سلطنت طلب دانستن وی جفایی بیش

نیست و به نظرم حضور وی در دستگاه کثیف پهلوی در راستای سیاست خواجه نصیر در دستگاه

مغول بوده است) اما هیچ طالب فلسفه ای بی نیاز از کتب وی نیست و همچنین خدمات علمی وی

به فلسفه اسلامی در دانشگاه های آمریکا در جایی که  بهاییان و صهیونیسم هاست بر کرسی های

تشیع شناسی آن  چنبره زده اند غیر قابل انکار است.

اما آیا اصلا علامه آشتیانی ضد انقلاب بود؟

چیزی که باعث شد بعضی ها بر اساس جهالت یا عمدا علامه را طوری به تصویر بکشند که

انگار وی نگاهی منفی به انقلاب اسلامی داشت آن است که ایشان هیچ تمایلی به پذیرش کارهای

اجرایی و دخالت مستقیم در سیاست نداشتند و همانطور که عرض شد فردی منزوی بودند.

آیا هرکس که دخالت مستقیمی در سیاست و کارهای اجرایی نداشته ضد انقلاب است؟

با این تفاصیل اکثر مراجع و فضلای حوزه ضد انقلاب هستند!!!

دیدگاه ایشان نسبت به انقلاب دیدگاه بسیار مثبتی بود و ایشان علاقه و ارادت ویژه ای

به امام روح الله موسوی داشتند.چنانچه علاقه و ارادت علامه با امام رابطه مرید و مرادی

و شاگرد و استادی بود.

نقل جملات کوتاه از نوشته های خود علامه در «رثای امام عارفان» ما را از تفصیل بیشتر

بی نیاز و عمق ارادت ایشان به امام امت را آشکار می سازد:

ببینید شما خود می دانید که بعضی از این مدعیان وقتی من پیش امام تلمذ می کردم هنوز متولد نشده

بودند و بعضی دیگر هم وقتی من امام را «المجاهد الکبیر ، سید الفقهاء و العرفاء و رئیس الملة و

 الدین» می نامیدم ، جرات بردن نام امام را به هر دلیلی نداشتند.

نگارنده در تعلیقات بر[بحث اصالت وجود آخوند] بعد از نقل کلام محقق دوانی و فقیه متضلع

حاج شیخ محمدحسین اصفهانی نوشته ام: قال بعض الاساتیذ-ادام الله حراسته-«ان لفظ المشتق 

الاسمی القابل لحمل علی الذوات موضوع لامر وجدانی قابل لانحلال الی معنون مبهم و عنوان

دون النسبه....» و در تعلیقه نوشته ام: « و المراد من بعد الاساتیذ هو السید الاجل الاکرم و المطاع 

المفخم العلامه المجاهد الکبیر ، سید الماجد الفقهاء و العرفاء رئیس الملة و الدین ، الحاج آقا 

روح الله الخمینی ادام الله ظله الشریف»

در اغلب آثار خود از مرحوم امام(رضوان الله علیه) مطلب نقل کرده ام با ذکر عناوین مذکور،

در دورانی که ذکر نام او غدغن و رساله عملیه او به قول برخی قاچاق بود.

کسی از ارباب علم و معرفت به ما اعتراض نمی کرد چرا با این عناوین از آن بزرگ یاد می نمایی؟

و ما نیز با شناسایی کامل و معرفت تام به او ارادت داشتیم و جاذبه علمی و جامعیت او تاثیری عمیق

داشت.چنان که مرحوم آیت الله العظمی بروجردی(اعلی الله قدره) روزی به نگارنده فرمودند:

«آقای حاج آقا روح الله چشم و چراغ حوزه اند.»

منظور حقیر آن است که امام (قدس الله روحه) قبل از ورود در میدان مبارزه با حکومت زمان 

علما و عملا مورد تصدیق همگان بودند و منکر نداشتند ، جز مغرضان که در هر عصر 

وجود دارند.رساله مصباح الهدایه و شرح دعای سحر ، اعتقادات اوست در ولایت و سر مویی

انحراف از اصول و قواعد تشیع در آثار و افکار و گفتار و نوشتجات و تالیفات آن بزرگ انسان

کامل دیده نمی شود و آنچه می گفت و انجام می داد ، به دور از مداهنه و مصلحت اندیشی های

جزئی جائز در سنت سیاست بود.

در مبارزه علیه دربار جمعی از روحانیون تابع صرف امام بودند و اگر امام ، رهبری را به 

عهده نگرفته بودند آنها نقشی ایفا نمی کردند یعنی تن به رهبری فرقه های به ظاهر اسلام گرا 

و در باطن چپ، رو نمی دادند.

اگر امام (قدس الله روحه) بدون فوت وقت پس از انقلاب از گسترش نفوذ فرقه های چپ گرا و 

منافق پیشگیری نمی کردند و پی به نقشی که آنها در صدد اجرای آن بودند نبرده بودند و یا 

خویش را به ایران نرسانده و شخصا زمام امور را در دست نمی گرفتند و رژیم نیز ساقط

می شد ، ملت ایران به مصائب بیشماری مبتلا می شدند و آن جماعت که رسالت خود را

در پیاده نمودن یا به اجرا گذاشتن دین توحیدی بی طبقات می دانستند ، سلطه پیدا می کردند

و به احدی ابقا نمی نمودند.

رحلت امام طبقات مختلف را به جوش آورد و میلیونها انسان مانند قلزمی خروشان از تهران

و همه شهرستان ها جهت کسب فیض حضور در تشییع این مرد بزرگ و انسان الهی

در سطح جهان آنچنان کوبنده بود که کثیری از مخالفان یا ناراضیان مستاصل ریزه خوار،

عمیقا تحت تاثیر و مخالفان اصل رژیم اسلامی در حالت حیرت و بهت قرار گرفتند.

روابط غیبی بین قلوب ، مرئی و محسوس نیست؛ ولی آثار از آن روابط حکایت می کند.

محبوبیت امام در قلوب عموم کامن و مستور بود و خبر رحلت امام(قدس سره) و از دست

دادن گوهری که چیزی جای آن را نمی گیرد ، عشق کامن را ظاهر ساخت و صفوف ملت

را به هم پیوست و محکم نمود و آب رفته از برکت رحلت آن رادمرد به جوی بازگشت 

و باید این فیض پر برکت غیبی را بر اثر خدمت به مردم و نجات تدریجی آنها از مشکلات زنده

نگه داشت و قدر این نوع مواهب را باید دانست و کاری کرد که زائل نشود.

تشریک مساعی نموده و اگر چندین سال متوالی منظم همگی در صف واحد دست به دست هم

بدهیم و وطن را به نحو طبیعی به طرف کمال سوق دهیم حق زندگی خواهیم داشت.

امیدواریم که مقاصد آن بزرگ را در بنیان گذاری حکومت اسلامی دنبال نماییم.

برگرفته از سخنان دکتر خسروشاهی به نقل از علامه آشتیانی

همچنین علامه می فرمایند: «مصباح الهدایه و شرح دعای سحر از آثار عرفانی امام

 امت(قدس سره) در باب خود نظیر ندارد...این دو رساله از حیث اشتمال بر رموز و دقائق

عرفان از آثار جاویدان است.امام در عنفوان جوانی این دو اثر را بوجود آورده اند.

مصباح الهدایه شبیه به آثار قرن هفتم و هشتم هجری می باشد ، دوران نضج عرفان و

 تصوف.(در حکمت و معرفت،ص30)

ایشان همچنین درباره اصالت فلسفه ملاصدرا و تفاوت آن با فلسفه یونانی می فرمایند:

«خاتم الحکماء و العرفاء ، امام همینی تصریح کرده اند که حکمت متعالیه ملاصدرا و افکار

تلامیذ و پیروان او را حکمت یونانی دانستن، ناشی از جهل محض است.

ایشان نیز بارها فرموده اند: حکمت و فلسفه یونان نیز در مقام خود باید با اهمیت تلقی شود.(همان)

به این جهت است که امام سالیان درازی را در تدریس حکمت متعالیه و شرح افکار و آرای

ملاصدرا گذراند و آنچنان در کتاب قریرات فلسفی آمده است ، مسائل حکمت را از هستی شناسی

تا نفس و معاد تفسیر کرد و شرح داد.(همان،ص115-116)

نیز ایشان از دوستان بسیار نزدیک آقا مصطفی خمینی(رحمه الله علیه) بودند.

آیا می توان ایشان را ضد انقلاب خواند؟(قضاوت با شما)

البته ایشان در بعضی موارد جزئی اختلاف نظر هم داشتند.

مثلا فدائیان اسلام مورد نقد ایشان بود و به دکتر خسروشاهی فرموده بودند که در این تشکیلات

شرکت نکند و گفته بودند: «چون روش اینها حوزه را به هم زد و همین هم باعث شد آیت الله 

بروجردی روحی فداه با آنها مخالفت کند.»

البته ایشان صراحتا گفته بودند که این جماعت خوش نیت هستند لکن ره به جایی نمی برند.

البته به دلیل این مواضع هرگز نمی توان ایشان را ضد انقلاب خواند.

در جایی خوانده بودم که جمله ای به ایشان منتسب کرده بودند با این مضمون که 

جملات عرفا شیرین تر و لذت بخش تر از انبیا و اولیاست.بنده به آدرس ذکر

شده مراجعه کردم لکن چنین چیزی نیافتم.مدعیان لطف کنند آدرس دقیق دهند تا بررسی شود.

آیت الله خامنه ای به مناسبت رحلت این حکیم وعارف بزرگوار و جامع معقول و منقول 

در تاریخ چهارم فروردین هشتاد و چهار بیانیه ای به شرح ذیل صادر نمودند:

در گذشت فیلسوف علامه بزرگوار مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی(رحمه الله علیه)

را به همه دوستداران علوم عقلی در حوزه و دانشگاه به ویژه اساتید و دانشجویان فلسفه 

و عرفان و بالاخص به جمع کثیر شاگردان و بهره مندان از آثار آن فرزانه گرانمایه 

تسلیت عرض می کنم.

ایشان یکی از پرورش یافتگان حوزه درسی امام خمینی(ره) و استاد علامه طباطبایی 

و خود در شمار برجسته ترین اساتید فلسفه و عرفان بودند و فقدان چنین شخصیتی

تاسف بار است.از خداوند متعال مغفرت و رحمت واسعه اش را برای آن فقید سعید 

مسئلت می کنم.(سید علی خامنه ای)

--------------------------------

خداوند این شخصیت گرانمایه و بی نظیر را با اجداد طاهرینش محشور گرداند.ان شاء الله

                                                                                                  «ثقلین»

نامه ای که مرحوم مجلسی نوشت.


نامه ای که مرحوم مجلسی نوشت.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از ورود به بحث لازم است یاد آور شوم که نقدی بر این مقاله توسط وبلاگی منتشر شد

و ما نیز پاسخ نقد مذکور را در وبلاگی با عنوان رساله مجلسی منتشر کردیم.

چون مقاله انتقادی مذکور از نظر علمی ضعیف و ناشیانه بود بدین سان دیدیم ارزش انتشار

آن در این وبلاگ و اختصاص مطلبی مجزا بدان را ندارید.

به همین دلیل وبلاگی با همکاری دوستان زدیم که منصفانه تنها روی همین رساله بحث می کند.

نکته جالب آن که در وبلاگ مذکور از آن جهت که ما واهمه ای از انتقادات مخالفین نداریم ،

حتی مقالات مخالفین فلسفه و عرفان بدون هیچ کم و کاستی منتشر می شود تا مخاطبان

در فضایی منصفانه و علمی و به دور از عوام فریبی و هیاهو به قضاوت بنشینند. 

آدرس وبلاگ مذکور:   http://resaleh-majlesi.blogfa.com/
-------------------------------------------------------------------------------

ابتدا توضیحی موجز درباره این رساله می دهم تا دوستان با بحث آشنا شوند.

به طور خلاصه محتوای این رساله تقسیم صوفیان به دو گروه سنی(منحرف) و 

شیعه (حق) هست که امروزه دیگر به قسم ثانی به علت کثرت صوفیان منحرف ، صوفی

 اطلاق نمی شود بلکه عارف اطلاق می شود.

چندی پیش مقاله ای برای صحت این رساله شبهه ایجاد نموده بود که ما هم با راهنمایی
 
دیگران در صدد پاسخگویی بر آمدیم.

ابتدا باید عرض شود که این نامه از نظر تاریخی معتبر است.

همچنین سند آن قابل اعتماد و متن آن قرینه بر صدقش است.

از جهت سند این نامه نسخ متعددی دارد که همگی با نام مرحوم  مجلسی ثانی است و

در اسناد یک کتاب به یک مولف همین مقدار کفایت می کند

(چون بنا در این باب بر وجاده است) مگر آن که دلیل معارضی یافت شود.

برخی پنداشته اند که استناد این رساله به علامه مجلسی فقط مستند به میرزا معصومعلی

صاحب طرائق است(ایشان قطب فرقه نبودند و لقب شاه برای ایشان در عرف خودش صحیح

نیست.معصومعلیشاه لقب برخی از اقطاب فرقه نعمت اللهی نه صاحب طرائق) و گفته اند

وی انسان مورد اعتمادی نیست.

ولی اولا صاحب طرائق در فن تراجم و رجال و کتابشناسی هم خبره است و هم با صداقت.

ثانیا این نامه قبل از وی در منابع دیگری نقل شده است.

استاد محقق حجه الاسلام و المسلمین دکتر رسول جعفریان(حفظه الله) در کتاب صفویه

در عرصه دین ، فرهنگ و سیاست ؛ جلد 2 ؛ صفحه 592 می فرمایند:

«درج بخشی از آن [این نامه] در رساله رد صوفیان ملا اسماعیل خواجویی(م 1173)

تا اندازه ای موید صحت آن است.»

منابع دیگری که حقیر تا به حال علاوه بر این دیده ام ، یکی رساله اعتقادات مرحوم ملا محمد

جعفر کبودراهنگی(م 1237) نیز که از افاضل تلامذه محقق قمی و از مجتهدان بزرگ عصر
 
خود است و در میان صوفیه و غیر ایشان به وثاقت شهرت دارد آن را سالها قبل از طرائق

الحقائق نقل کرده است.(ر.ک رسائل مجذوبیه ؛ ص103 تا 107)

علاوه بر آن این نامه در فهرست کتابخانه مجلس ، ج 9 ، بخش 2 ، ص 586 در ضمن 

مجموعه 1916 آمده است و یکی از فضلا از دوستان آن را بررسی کرده بودند گفتند تاریخ

تدوین آن به طبقه تلامذه آقا شیخ احمد احسایی است.

و دیگر در ریاض السیاحه حاج میرزا زین العابدین شیروانی آمده است که که اینها متقدم بر 

طرائق می باشند.

علاوه بر آن ،استاد دکتر جعفریان در همان کتاب و همان صفحه دو نسخه دیگر ذکر می کنند:

1-فهرست کتابخانه ملی ،ج 4 ، ص477

2-فهرست مسجد اعظم قم ، ص 646

رساله ای باعنوان «رساله جوابیه محمد باقر مجلسی در تصوف» در مجموعه شماره 485

مجلس سنای سابق(فهرست، ج1، ص284)شناسانده شده که به احتمال زیاد همین رساله است.»

حضرت استاد جعفریان 4 نسخه از این رساله در کتابخانه آیت الله مرعشی ، مربوط به قرن 13

را نیز ذکر می نمایند.

برخی اشکالاتی بر این نامه گرفته اند که صرف استبعاد است:

مانند آن که گفته اند این نامه در فهرست تالیفات مرحوم مجلسی نیامده است.

ولی این سخن مانند آن است که کسی نامه ای را از مرحوم آیت الله بروجردی یا آیت الله خوئی

به شما نشان دهد و شما در رد وی بگویید استناد این نامه به این بزرگان صحیح نیست

چون در فهرست تالیفاتشان نیامده است؟!

آیا واقعا یک نامه چهار پنج صفحه ای از مرحوم مجلسی باید حتما در فهرست تالیفات ذکر 

شود؟!

مرحوم مجلسی شیخ الاسلام روزگار خود و فردی پرکار و پر مراجعه بوده است و طبیعی 

است نامه هایی به افراد مختلف بدهد که در جایی ثبت نشود.

مجموعه هایی از پرسش و پاسخ های آن بزرگ در تاریخ درج شده است حاصل جمع آوری

شاگردان است و مسلما بسیاری از پرسش ها و پاسخ های ایشان در تاریخ فهرست بندی نشده 

است.خصوصا اگر بدانیم وی از عصر پدر خود ملا محمد تقی(رضوان الله علیه) صاحب فتوا 

بوده است و از سالها قبل از شیخ الاسلامی(و حتی از زمان حیات پدرش) مرجع سوال دیگران

 بوده است.(به عنوان مثال به رساله مسئولات ملا محمد تقی مجلسی رجوع کنید) 

بدیهی است سوال و جوابهای آن مرحوم در آن دوره فهرست برداری نمی شده است و هنوز 

دور مرحوم مجلسی آن قدر از ارادتمندان و شاگردان پر نبوده که هرچه ایشان می نویسد فهرست

 برداری کنند.

پس درج نشدن این نامه چند صفحه ای در در فهارس تالیفات کاملا طبیعی است و دلیل بر رد

نمی تواند باشد امروزه ما اجازات متعددی را از مرحوم مجلسی می یابیم که در فهرست 

تالیفات نیست.

آیا می توانیم همه را به به این بهانه رد کنیم؟!

نمونه ای دیگری از اشکالات این است که گویند مخاطب نامه ملا خلیل است ولی طبقه ملا خلیل

قزوینی متقدم بر مرحوم مجلسی ثانی است و بعید است که از وی سوال کرده باشد؟

این سخن هم صرف استبعاد است.زیرا هم ملا خلیل منحصر در ملا خلیل قزوینی نیست

و هم دلیلی ندارد هم ملا خلیلی که در آن دوره بوده ما تفصیلا بشناسیم و در نسخه ها هم

پسوند قزوینی نیامده است و هم سوال کردن ملا خلیل قزوینی از مجلسی ثانی با آن مقام علمی

و شهرت عجیب نیست که دلیل بر رد این نسخ خطی گردد.

اما از جهت متن و محتوا:

مستحضرید که در این نامه سه بحث مطرح شده است ؛  یکی درباره فلسفه و دوم درباره 

اخباری گری و سوم درباره تصوف.

پاسخ رساله در هر سه مساله طبق نظر مجلسی ثانی است.

پاسخ رساله درباره فلسفه همان پاسخ مرحوم مجلسی در مواضع متعدد بحار است.

که اولا در ارزش عقل در فهم معارف تشکیک می کند ؛ ثانیا از تاویل روایات بر اساس نظر

حکما نهی می فرماید.

درباره اخباریگری در رساله می فرماید من نه اخباریم و نه اصولی و واقعا همین طور است.

و مجلسی ثانی در این باب مانند والدشان مجلسی اول و دامادشان ملا محمد صالح برخی از

مطالب ملا محمد امین را پذیرفته و برخی را رد می کند.چنان که والدشان در شرح فقیه و ملا 

محمد صالح در شرح کافی تصریح فرموده اند و خود ایشان در مواضع مختلف بحار و مرآه

العقول به همین سیره عمل نموده است و نیز چنانکه در رساله فرموده از بی ادبی به بزرگان 

شیعی احتراز می فرماید.

اما در تصوف مطالب رساله همانند شبیه فرمایشات علامه در دیگر آثار است.

ایشان در این رساله صوفیه را به صوفیه شیعه و سنی تقسیم می کند.

در کتاب عین الحیات هم دقت نموده در مواردی در مقام در مذمت صوفیه آن را به صوفیه

 اهل سنت یا صوفیه باطل قید می زند.

مانند:اصل دوم ، ص 55 تا 60 که در ضمن آن گوید : صوفیه اکثر ایشان و اشعری بودند و نیز

 لمعه هشتم ، ص 231

در این رساله به عنوان صوفیه شیعه چهار نفر را نام می برد: ابن طاووس ، ابن فهد ،

شهید ثانی و شیخ صفی الدین اردبیلی که هر چهار در کتب تاریخ و تراجم از عرفا شمرده

 شده اند.

در عین الحیات هم در لمعه هشتم دقیقا همین چهار نفر را به عنوان زاهدانی نام برده که در

مقابل با صوفیه باطل بوده اند.

در این رساله گفته دلیل بر معارضت صوفیه اهل سنت با شیعه آن است که ملا جامی نام این

چهار تن را در نفحات نیاورده است و در عین الحیات نیز نظیر این مطلب را درباره ملاجامی 

آورده است.

در این رساله صوفیانی را که اهل چرخ زدن و سماع و دف زدن هستند مذمت کرده است

و صوفیانی را که به شرع مقید بوده و حامی شیعیان بوده و فقط دنبال عبادات شرعی هستند

و ذکرشان توحید و تهلیل است مدح نموده است.

در عین الحیات هم در لمعه هشتم و دهم  و آخر مصباح پنجم نظیر همین مطلب را فرموده

 است.در این رساله ایشان فرموده که والد ماجدشان اربعین می گرفته اند جمع کثیری را 

موافق قانون شرع به ریاضت وا می داشته اند و خود ایشان هم مکرر اربعین گرفته اند.

در عین الحیات هم در لمعه هشتم صفحه 231 به صحت اربعین گرفتن اعتراف نموده و والد

 ایشان نیز در شرح فقیه می فرماید:آنچه به خاطر دارم شاید در این مدت زیاده از هزار کس

آرزو کردند که به گفته حقیر اربعینی بر آورند به خاطر ندارم ده نفر تمام کرده باشند بلکه

 یک نفر نیز، چون واجب است اظهار حق گاهگاهی از وضع این کتاب بیرون می روم 

که آنچه بر من باشد گفته باشم و مرا مواخذه نباشد امید است که حق سبحانه و تعالی همه

 را به فضل خود هدایت فرماید به راه های قرب به خود بجاه محمد و آله الطاهرین

(لوامع صاحبقرانی ، ج7 ، ص 83و84)

از این عبارات می توان فهمید که مجلسی ثانی هم در نزد پدرشان همانطور که فرموده 

اربعین به سر آورده است و البته به شهادت پدرشان تمام نکرده و توفیق رسیدن به مدارج 

عالی عرفانی را نیافته است.فتامل

و نیز در این رساله درباره شیخ صفی مدح مفصلی نموده و نیز از پادشاهان صفوی که

 مطابق آثار آن دوره و آثار خود مرحوم خود مرحوم مجلسی است و نیز از شیخ بهاء 

تجلیل نموده که مناسب دیگر آثار وی است.

به هرحال در این نامه مطلبی مخالف آراء اساسی مرحوم مجلسی دیده نمی شود که معارض 

با اسناد آن به ایشان بر اساس نسخ خطی باشد و بلکه محتوای آن منطبق با دیگر آثار

ایشان و تاریخ آن عصر و حکایت شیخ بها و ملا محمد تقی رضوان الله علیهما است.

بله.در این رساله از لفظ صوفیه زیاد استفاده شده که مرحوم مجلسی معمولا در استفاده از

آن در آن عصر در کتب رسمی احتیاط می نموده است چون از طرف میر لوحی و تشکیلات

وی خاندان مجلسی متهم به تصوف باطل بوده اند و برای فرار از این مسئله و تبیین فرق 

صوفیه حقه(عرفا) و صوفیه باطله ایشان از لفظ صوفی کمتر استفاده می کند و بیشتر از

لفظ عرفان کمک می گیرد مانند بحث از عبادت عارفان در بخش ششم از فصل سوم

عین الحیات و لذا آن مرحوم بسیاری از اصطلاحات عرفا را مانند فنا و بقا و مراتب 

و مراتب یقین پذیرفته و شکسته و بسته آن را در وسع خود شرح فرموده و بسیاری از

روایات عرفانی را از کتب عرفانی وارد کتب شیعی نموده ولی وقتی هم مطالب عرفا

را با همان تقریر ناقص خود بیان می فرماید می ترسد که متهم شود و لذا در همین عین الحیات

پس از آن همه بد گویی به بزرگان عرفان وقتی نوبت به بیان معنای دقیق فنا از دید ایشان 

می رسد می فرماید:یک معنی دیگر از این دقیق تر هست که ذکر می کنم و از خدا می طلبم

که در نظر باطل بینان و احول بصیرتان به معنای باطل مشتبه نشود.(عین الحیات ، ص 62)

به هرحال از نظر تاریخی مسلم است شیخ بهایی و ملا محمد تقی مجلسی و امثال ایشان

به اصطلاح عصر خود صوفی بوده اند که معادل عارف در عصر ماست و احتراز

مجلسی ثانی از این اصطلاح در کتب رسمی دلیل بر استعمال نکردن در یک نامه شخصی

 نیست.

ملاحظات:
1-برخی به دروغ ادعا می کنند که مدافعین عرفان اسلامی ، شخصیت های معروف و مشهور 

اسلامی را با کید به خود منتسب می کنند.

ولی انگار شخص مدعی حقیقت را وارونه دیده است.

این مخالفین عرفان نبودند که امثال فیض کاشانی ، شیخ بهایی ، ملا محمد تقی مجلسی ،

قاضی سعید قمی ، مقدس اردبیلی ، غروی کمپانی ، ملا عبدالرزاق لاهیجی ، خواجه نصیر

، آیت الله خویی ، آیت الله بهجت و خیل عظیمی از بزرگان که ذکر نام آنها مثنوی لایتناهی 

است را به دروغ هم فکر خود وانمود کردند؟

2-توجه کنید که خلط مبحث نشود.انتساب این نامه به مرحوم مجلسی ثانی به این معنا نیست

که ایشان عارف و موافق نظریات عرفانی بودند.بلکه ما در عین اینکه این نامه را منتسب

به ایشان می دانم ، ایشان را عارف هم نمی دانیم.چنانچه بارها در مقالات مختلف استاد

وکیلی نیز یادآور شدند.

3-بعضی ها می خواهند وانمود کنند چون فروغی از صاحب طرائق تعریف کرده پس

وی انسان بدی است.که این گونه استدلالات اصلی جنبه علمی ندارد و ما در مقاله

(چرا همیشه استدلال دشمن شاد شدن دلیل محکمی نیست؟) مفصلا به آن پرداختیم.

4-گفته اند : چنان به صاحب طرائق استناد می کنند که انگار او در تحقیق هیچ اشتباهی

مرتکب نشده است.

اتفاقا این اشکال بر خود آنها هم وارد است.آن چنان به آقای جویا جهانبخش استناد می کنند

که انگار ایشان در تحقیقات ایشان هیچ خطایی نیست و سخن ایشان فصل الخطاب است.

--------------------------------------
این مقاله برگرفته از مکاتبه با استاد وکیلی و کتاب صفویه در عرصه دین،فرهنگ و 

سیاست استاد بزرگوارم دکتر جعفریان(حفظه الله) با اندکی تصرف می باشد.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

آیا عرفا و حکماء الهی قائل به اکتناه ذات اله هستند؟!

آیا عرفا و حکماء الهی قائل به اکتناه ذات اله هستند؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
پس از پرداختن به چند موضوع سیاسی که نامربوط به عنوان وبلاگ نیز نبود و بر اساس احساس
تکلیف و اثبات این موضوع که فلسفه در عرصه های مختلف می تواند به عنوان یک عنصر 
تاثیر گذار و کارآمد نقش آفرینی کند ، به موضوعات مالوف خود می پردازیم.

یکی دیگر از اتهامات واهی که مخالفین عرفان و فلسفه اسلامی-بر اساس کم اطلاعی یا 
غرض ورزی-علیه عرفاء بالله و حکماء متاله عنوان می کنند این است که می گویند:
"اینان قائل به اکتناه(درک) ذات و صفات ذاتی خداوند هستند."
و انسان واقعا از این همه بی اطلاعی یا عوام فریبی تعجب می کند.
هرکس که اندکی از کتب عرفا و حکما را هم مطالعه کرده باشد به کذب این سخنان و اهتمام
آنها به عدم اکتناه ذات خداوند پی خواهد برد.
حکایت جالب آنکه مدیر سایت ظاهرا برهان نیوز شبهاتی را مبنی بر این موضوع عنوان کرده
بود و ما هم درصدد پاسخ گویی بر آمدیم و چندین نظر در پاسخ به شبهات وی پخش نمودیم
که متاسفانه مدیر سایت مذکور زحمت کشیدند و تمام آنها را سانسور کردند.
این مباحثه که متاسفانه مدیر سایت مذکور با سانسور نظرات حقیر مانع ادامه آن شد در 
ذیل مطلب (تحلیل و نگاهی کوتاه به مناظره آقایان نصیری و رهدار)موجود است.
بنده نیز به این سانسورهای متوالی اعتراض نمودم اما مدیر سایت اعلام کرد که بهتر
است خصوصا در این باب و با حضور در آدرسی که آنها می خواستند اعلام کنند، بحث کنیم.
وی در تاریخ 21 آذر ذیل مطلب(تفسیرصحیح آیه فبشر عباد...)گفت:
اگرشما در قم تشریف دارید وبا توجه به این که شبهات فراوانی دارید حضورا می توانیم به اندازه 
کافی و وافی پیرامون موضوعات مختلف مباحثه ای داشته باشیم.
بنده نیزعینا درذیل نظر فوق در تاریخ 22 آذر91 گفتم:اولا شما شبهه دارید.ضمنا چرا حالا در
 پستو مباحثه داشته باشیم؟
هم سایت شما موجود است و هم وبلاگ حقیر و ما در خدمتیم.
مردم هم می توانند شاهد مکاتبات باشند.بهتر است به صورت مکاتبه و جلوی مردم باشد نه
در پستو.
مدیر سایت بعد از این مدت رفته که جواب ما را بدهد.
حال از این حواشی می گذریم و به شواهدی از بیانات حضرات عرفا و حکماء در باب عجز
انسان از اکتناه ذات و صفات ذاتی خداوند می پردازیم.البته ما به چند نمونه اکتفا می کنیم اما
شواهد متعدد در این باب در کتب عرفا و حکما موجود است.
از شیخ اکبر مرحوم ابن عربی(ره) شروع می کنیم:
«اما الذات فقد حارث الانبیاء و الاولیاء علیهم السلام فیها»
(شرح فصوص الحکم قیصری؛ فص آدمی ؛ ص69-70)
حتی انبیا و اولیا در اکتناه ذات او سرگردان هستند.

مرحوم ابن عربی پا را حتی فراتر از این می گذارد و می گوید:
و لست اعرف من کل شی حقیقته ــــــــ و کیف اعرفه و انتمو فیهو
من حقیقت و کنه ذات هیچ چیزی را نمی توانم درک کنم.(چه رسد به ذات خداوند)
چون موجودات جدا و بریده از خداوند نیستند.

لا یبلغه عقول العقلاء و لا یصطاده اوهام الحکماء
(شرح فصوص الحکم قیصری ؛ مقدمه،ص26)
-------------------------------------
مرحوم ملای رومی در غزلیات شمس:
به خیال در نگنجد تو خیال خود مرنجان ـــــــ ز جهت بود مبرا ، مطلب به هیچ سویش

در جایی دیگر:
تو که در علم خود زبون باشی ــــــــــ عارف کنه یار چون باشی(به گمانم مولوی باشد)
-------------------------------------
مرحوم حافظ شیرازی(ره):
عنقا شکار کس نشود دام بازچین ـــــــــ کانجا همیشه باد به دست است دام را
------------------------------------
حضرت صدرالمتالهین(ره) نیز الا ماشاءالله در اسفار و مبدا و معاد به عدم اکتناه ذات خداوند
و اینکه محدود نمی تواند ذات نامحدود را بشناسد اشاره دارد.
-------------------------------------
در این بین شیخناالاستاذ علامه جوادی آملی در کتاب قیم توحید در قرآن از مجموعه تفسیر
موضوعی به صورت بسیار گسترده و کاملتر در این باره بحث کرده اند.
دوستان مشتاق می توانند به ص34-41 مراجعه کنند.در صورت عدم دسترسی به
کتاب می توانند در سایت حضرتشان مشاهده فرمایند.
حتی در این کتاب حضرت علامه به بررسی شبهات قائلین به اکتناه ذات از جمله فناء و معراج
و...به صورت مبسوط پرداخته اند.
همچنین ایشان در کتاب منزلت عقل در هندسه معرفت دینی بحث مفصلی در این باره دارند.
----------------------------------
نتیجه آنکه از میان عرفا و حکمای الهی کسی را سراغ نمی آورید که قائل به اکتناه ذات باشد.
و مخالفین نیز متاسفانه مثل همیشه الفاظ را خلط می کنند و به نتیجه غلط نیز می رسند.
عمده ی نقد آنها به بحث فناست که می گویند هرکس به این مقام عین خدا می شود و کنه ذات
خداوند را می شناسد که این برداشت مضحکی است و هرکس شبهه ای پیرامون این بحث فنا
و کنه ذات داشت بنده عین نظر حضرت علامه جوادی را برایش بازگو می کنم تا بدانند که 
اشتباه کرده اند.
شواهد بسیاری از عرفا و حکما است که ذکر تمامی آنها مجال بسیار و کتابی مستقل
می طلبید.
به هرحال به همین تعداد نمونه بسنده شد وگرنه شواهد بسیار زیاد است که مشتاقان خود با
مراجعه به آثار حضرات به کرات خواهند یافت.
والحمد لله رب العالمین
                                                                             «ثقلین»